حدیث عشق
سلام برشهدا
پست ثابت

  

بچه ها شهدای ما خیلی مظلوم هستند و شهدای سربازمون از همه مظلوم تر.اگه کسی بخواد در مورد شهدای سرباز مطلبی بذاره و اگه بخواد واسه شناساییشون یه عکس ازشون بذاره،

تازه می فهمه که این کار بعضی وقتا چقدر غیر ممکنه.

من ازتون خواهش می کنم که هرکس اگه فقط عکس یه شهید سرباز محل زندگیش رو پیدا کنه و توی وبلاگش بذاره این مشکل حل میشه ...

کار سختی نیست بیایین با هم این کار رو انجام بدیم

 

 

سلام دوستان

ممنونم از همراهی همیشگی شما

این آدرس کانال تلگرام و اینستاگرام من هستش اگه دوست داشتید به ما ملحق بشید:

hadiseeshghtwo@

hadis-eshgh2

ketab-baz@

حتما از این سایت بازدید کنید:

                                                 navideshahed.com

 

 

سلام دوستان

وبلاگ هایی که لینک آنها از بین رفته و اعلام تعطیلی کردن از لینک وبلاگ حدیث عشق حذف شدند.

دوستانی که دوباره تشریف می آورند به بنده اطلاع دهند با کمال افتخار دوباره لینک می شوند.

 

ممنونم از همراهی همیشگی تون

 


. |by-> هانیه |Data-> یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۸ . 10:22
اومدم نماز بخونم

به نام خدای دانای بی خطا

اومدم نماز بخونم

نزدیک عملیات مسلم بن عقیل(ع) بود.چند شب قبل از عملیات حاجی به خانه آمد، مثل همیشه خاکی و خسته. زمستان بود. حاجی هم به خاطر سینوزیت شدیدی که داشت، سرش درد می کرد. خودش را آماده ی نماز خواندن کرد. به او گفتم: حالا یه دوش بگیر، یه لقمه غذا بخور،خسته ای بعد نماز بخون.

نگاه معنی داری به من کرد و گفت: من این همه خودمو به زحمت انداختم و اومدم خونه که نماز اول وقت بخونم، حالا تو می گی اول برم غذا بخورم.

یادم می آید آن قدر حالش بد بود و در شرایط جسمی بدی به سر می برد که وقتی نمازش را شروع کرد،کنارش ایستادم تااگر وسط نماز حالش بد شد و خواست زمین بخورد،بتوانم او را بگیرم.

برایم جالب بود،باآن حال بد و وضع خراب و سردردی که داشت،حاضر نشد نماز اول وقت را رها کند و به باقی امور برسد.

خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت

 


. |by-> هانیه |Data-> سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۸ . 11:1
پرتحرک بود

به نام خدای آموزگار

پر تحرک بود

بارزترین خصیصه فردی ایشان تحرک فوق العاده او بود که برجسته ترین جنبه شخصیت فردی و نظامی شهید صیاد شیرازی بود و هرکس با ایشان حتی یک روز هم آشنایی داشت به این مطلب واقف بود که او از صبح زود آماده کار می شد تا اواخر شب.

ودر زمان جنگ هم که دیگر اصلا شب مطرح نبود،درآن سالها همین که می گفتیم سرهنگ صیادشیرازی،یک نظامی قبراق و آماده و پوتین به پاکرده و حمایل بسته در مقابل ما آماده بود و در تمامی صحنه ها هم حضور داشت.

 

خاطرات شهید علی صیادشیرازی


. |by-> هانیه |Data-> سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۸ . 10:34
خواب سعید

 

 

به نام خدای رشید

خواب سعید

براتی در یک شب بارانی.هدیه ای سبز،عیدی. سال72 بود از طرف بنیاد شهید اجازه دادند که خانواده های شهدا بدون نوبت برای حج تمتع ثبت نام کنند. ما هم برای ثبت نام رفتیم.

قول دادند که نام ما هم در لیست زائرین باشد. من همه ی کارهایم را انجام دادم و آماده شدم.صبح آن روز،حاج آقا برای انجام باقی کارها به بنیاد رفت. اما مسئولین گفتند:متاسفانه ظرفیت تکمیل شده واین بار شما نمی توانید بروید.

حاج آقا با ناراحتی به خانه آمد و موضوع را به من گفت. امیدم نا امید شد. من آماده شده بودم. اشتیاق که بیشتر باشد دلشکستگی هم بیشتر می شود.خیلی بی تابی کردم. شب که شد با گریه برای پسر شهیدم در دل کردم و گفتم: سعید جان، به من قول دادند که بروم اما الان می گویند نه! امیدم ناامید شده. دلم شکسته...

همانطور روی بالشی که از اشک هایم خیس شده بود خوابم برد. خواب دیدم در گلستانی وسیع ،سرسبز وزیبا هستم.سعید را دیدم که با لبخند از روبرو به سمت من آمد.گفتم: عزیز مادر،سعید جان، تو کجا هستی پسرم؟ تو می دانی من و بابا می خواستیم برویم مکه اما الان می گویند که ظرفیت پر شده؟!

لبخندی زد.گفتم: آخه من دیگه نمی تونم برم

گفت: مامان جان ناراحت نباش! ان شاءالله درست میشه.

بعد به من پشت کرد و آهسته آهسته از من دور شد.وقتی بیدار شدم،وقت نماز صبح بود.دل به رضای حق دادم و با این فرموده ای رضای اهل بیت قلب خود را تسکین دادم که فرمود: برترین اعمال نزد خداوند،ایمانی است که در آن خیانت در غنیمت نباشد و حج مقبول؛ و اولین کسی که وارد بهشت می شود شهید است.

چند روز گذشت. با خود می گفتم: خدایا از طرفی امکان ندارد که بنیاد مارا به این سفر ببرد واز طرف دیگر سعید به خوابم آمد و مرا امیدوار کرد. راضی ام به رضای تو.

بعد از نماز،صبحانه را آماده کردم. از بی حوصلگی نای حرف زدن نداشتم. ساعتی گذشت.درب خانه مان به صدا در آمد. حاج آقا رفت و درب را باز کرد. میان چارچوبه، پیرمردی ایستاده بود.

خودش را معرفی کرد.پدر شهیدی بود از محله ی سیاه اسطلخ.میگفت:خیلی گشتم تا توانستم منزل شما را پیدا کنم. خدا را شکر بالاخره موفق شدم.

پدر سعید پرسید:حاج آقا چه فرمایشی دارید؟

گفت: اجازه می دهید بیایم داخل و با شما صحبت کنم؟

گفت: بفرمایید.

آن مرد آمد،نفسی چاق کرد و گفت: من یک پدر شهید هستم. من به اتفاق همسرم قرار بود که به سفر حج برویم.اتفاقا اسم ما هم بیرون آمده اما این اتفاق مصادف می شود با ازدواج دخترم. برای همین هرچقدر که فکر کردیم دیدیم متاسفانه شرایط برای عزیمت جور نیست. و اما آن روز که شما در بنیاد شهید از طرف مسئولین جواب شدید، من هم حضور داشتم.متوجه شدم که شما از این که اسمتان در نیامده خیلی ناراحت شدید.من شما را دیدم اما شما حسابی در فکر بودید و مرا نمی دیدید. تعداد نفرات اعزامی شما که شامل یک زوج است با تعداد نفرات انصرافی ما جور است. پس من این سفر رابه شما و خانواده شما هدیه می کنم.

حاج آقا گفت: آخه شما اسم نوشتید؟!

گفت: اصلا این صحبت ها را نکنید!مطمئن باشید اگر من ذره ای احتمال داشت که بتوانم به این سفر بروم،امکان نداشت که آن را به کسی هدیه کنم.

وقتی صحبت های آن پدر شهید را شنیدم می خواستم از خوشحالی بال در بیاورم. عروسم که تا چند لحظه پیش مرا غم زده دیده بود با تعجب از من پرسید: مگه این آقا چی گفت که آنقدر روحیه تان عوض شد؟!

گفتم:دختر جان خدا خواست و قسمتم شد که به حج بروم. و بدان که خداوند می فرماید:من جانشین شهید در خانواده او هستم،هرکس رضایت آنها را جلب کند، رضایت مرا جلب کرده وهرکس آنها را به خشم آورد،مرا به خشم آورده است.

وقتی به سفر حج رفتیم،حاج آقا برای جبران محبت آن مرد،برای عروسی دخترش هدیه ای گران قیمت وبالا در نظر گرفت.

تمام هدیه ها از جنس نور بود،واعمال از جنیس تبسم،و دعوت از جنس پارسایی و دین مداری.

 

خاطره ای از شهید سعید آلیانی

 

 


Tag's: خاطرات شهید سعید آلیانی
. |by-> هانیه |Data-> شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۸ . 10:24
سرخ سیمایان سبز

به نام خدای شکیبا

شهید کیومرث قربانی واقعی

نام پدر: محمود

تاریخ تولد: 1342

محل تولد: صومعه سرا

رشته ی تحصیلی: آموزش ابتدایی(مرکز تربیت معلم زنجان)

تاریخ شهادت: 10/12/1362

محل شهادت: دهلران

خصوصیات اخلاقی شهید

شهید کیومرث قربانی آن قدر با وقار و متانت طبع زندگی می کرد که حتی برای یک بار هم دیده نشد،به خود،اجازه بدهد از کسی درخواستی بکند که آن درخواست، موجبات زحمت اورا فراهم بیاورد.

شوخی های نابجا رامانع ارتباط درست بین افراد می دانست وبرای تمام کسانی که اورا می شناختند احترام زیادی قائل بود. باحرمت نهادن به پدر و مادر و یاری نمودن آنها درانجام کارهای روزانه بسیار موردتوجه وعنایت اعضاءخانواده قرار می گرفت.

وی جوانی خداترس ودیندار بود.بیشتر اوقات برای خواندن نمازبه مسجد می رفت واز دیگر دوستان خود نیزمی خواست تا وی راهمراهی کنند و به مسجد بیایند.

باشروع انقلاب اسلامی پی به شخصیت والای امام برد و با تشکیل دادن انجمن اسلامی درروستای نفوت سعی در انتشار و آشنایی بیشتر مردم با امام و حمایت از آرمانهای انقلابی کرد. باگسترش فعالیت های پایگاه و انجمن اسلامی،فضا برای خدمت گزاری شهید قربانی وسایر همسنگرانش بیشتر شد بدین صورت که دستگیری افراد نیازمند رابرعهده گرفته ودرصدد حل مشکلات مردم نیز بر می آمدند.

شهید قربانی با وجود مشکلات زندگی هیچگاه قامت خم نکرد و دربحرانی ترین شرایط،لبخندی برلب داشت و می گفت:به خدا توکل کنیم که او ارحم الراحمین است.

بگذارید که از جبهه برگردم و بعد...

اوایل فصل پاییز بود که شهید کیومرث قربانی نزدمن آمد وبا حجب و حیای تمام،سر را پایین انداخته و گفت:اگر با صراحت کلام سخن می گویم،مرا مورد عفو قرار دهید.

سپس سخن آغاز نمود و بیان کرد که مدتی است دختری را ازهمان محل نشان کرده و علاقمند است که سنت پیامبر رابه جای آورد طی بررسی هایی که خود نیز انجام داده بود،ایشان رابرای یک زندگی مشترک مناسب دانسته و رضایت خاطر خانم از سوی کیومرث اخذ شده بود. همانگونه که ما شناخت کاملی نسبت به روحیات ونجابت کیومرث داشتیم هیچ،اما واگری بعد از صحبتهای ایشان به میان نیاورده و تصمیم گرفتیم تا خواسته ی اورا اجابت کنیم و در دل خود نیز به خاطر پیشنهاد ایشان بسیار خرسند شدیم.

بعد از آن که ماجرا رابرای پدر و مادر تعریف کردم،روزی رابرای آشنایی با خانواده عروس تعیین نموده تابارضایت طرفین،این امر خیر انجام پذیرد.پس از دید و بازدید و گذراندن سلسله مراحل،رضایت هردو طرف اعلام و یک روز را برای صرف شیرینی وجشن تعیین کردیم. درهمان حال وهوای جشن بودیم که کیومرث باردیگر برای اعزام به جبهه ها ثبت نام کرد وقرار شد تابعد از مراسم به منطقه اعزام شود. قبل از رسیدن روز شیرینی خوران و با توجه به علاقه ی کیومرث به همسر آینده اش،نزد وی رفته و به ایشان گفتم: برادرم، حال که این مراسم قرار است،انجام پذیرد،چه نیکو خواهد بود که در همان هنگام،خطبه ی عقد نیز جاری شود و شما کنار زوجه ی خود با خیال آرام و بدون دغدغه خاطر از نظر شرعی ارتباط داشته باشید.

برخلاف تصورم ناگهان کیومرث رو به من کرد و گفت: برادر عزیز،تعجیل نکنید. مراسم عقد را می گذاریم تا من از جبهه مراجعت کنم و از شما نیز خواهش می کنم که دراین مورد اصرار نورزید.

این جواب شهید کیومرث،کمی مرا متعجب ساخت ودر خلوت خود عمیقا به فکر فرو رفتم. آن روز وحتی بعد از برگزاری مراسم و اعزام کیومرث به جبهه باز هم چیزی دستگیرم نشد تا آن که بعد از گذشت چند هفته که خبر شهادت کیومرث به ما رسید،فهمیدم او می دانست که اگر تعلقات را زیر پا نگذارد،این فرصت ناب برای بال گشودن  در محراب شهادت را از کف خواهد داد. در نتیجه نخواست چشمانی را در انتظار آمدنش تر کند. او همیشه می گفت: وقت تنگ است.زنجیر تعلق را بر پا مبند تا توان پرواز به عرش ملکوت را داشته باشی. و چه زیبا او نیز وعده رستگاری را بر عقد دنیوی نفروخت.

نقل از برادر شهید

فرازی از وصیت نامه شهید:

برادران،دعا را از یاد نبرید و نماز جمعه ها را برپا کنید و پشتیبان روحانیون در خط امام و نمایندگان امام باشید و آنانی را که برعلیه روحانیت قدم برداشته اند و با دسیسه ها می خواهند نماز جمعه ها را خالی کنند،مقابلشان بایستید.


Tag's: زندگی نامه شهدا
. |by-> هانیه |Data-> یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۸ . 10:15
سال نو مبارک

این عید پر از عطر دل انگیز خداست

سرشار ترین آینه ی خاطره هاست

نوروز خوشت همیشه رنگین با عشق

آراسته با دلی که همراه خداست


. |by-> هانیه |Data-> شنبه سوم فروردین ۱۳۹۸ . 11:31
سه روایت از یک مرد

               

    به نام خدای صبور                               

 

 

سه روایت از یک مرد(قسمت دوم)

بعد کس دیگری وارد دادگاه شد.با عجله آمده بود.انگار کاری را نیمه تمام گذاشته بود و آمده بود. از جثه ی کوتاهش او را شناختم.خودش بود.حسین علم الهدی.این یکی را هیچ وقت نمی توانستم فراموش کنم. چندبار باهم برخورد کرده بودیم و در لحظات تنهایی،وقتی که به آخر و عاقبت خود فکر می کردم و طول و عرض سلول را طی می کردم،بهش اندیشیده بودم.

او سرسخت ترین زندانی ای بود که به عمرم دیده بودم. هرگز آدمی چنین استوار ندیده ام. ما چندبار دستگیرش کردیم اما او زیر شکنجه ها طاقت آورده و حسرت حتی یک کلمه را بردل ما گذاشت. حسین اولین کسی بود که مرا شکست. پیش از آن، هرکسی را که به حرف نمی آمد،با نام من تهدیدش می کردند: بهتر است حرف بزنی و خودت را بیشتر به زحمت نیندازی والا سرو کارت با معبر می افتد.

شنیدن نام من پشت هرکسی را به لرزه در می آورد.می دانستند که عادت ندارم کاری را ناتمام رها کنم.نه عصبانی می شدم،نه عجله ای به خرج می دادم. زندانی راچند ساعتی تو اتاق بازجویی به حال خودش رها می کردم تا فکر کند. برای بعضی از آن ها،همین لحظات کافی بود تا خردشان کند. در اتاق نیمه تاریکی،روی صندلی آهنی می نشستند و منتظر می شدند تا معبر به سراغ شان بیاید و کار را یکسره کند،اما معبر ظاهرا سرش شلوغ بود و حالا حالاها نمی توانست به سراغ طعمه اش برود!

در این ساعات،برای زندانی،نوار فریادهای دلخراش پخش می شد: کسی که از عمق جان داد می زد و نعره می کشید.صدای فحش و ضربات شلاق و مشت و لگد به گوش می رسید.صدایی می گفت بیهوش شد و چند لحظه ای سکوت می شد و بعد زندانی را به هوش می آوردند و باز همان جیغ های از ته دل بود که آخرسر به التماس ختم می شد. بس کنید! تو را به خدا بس کنید! اعتراف می کنم.همه چیز را می گویم.دیگر نزنید. طعمه ی بیچاره فکر می کرد این سرنوشتی است که انتظار او راهم می کشد ودلش می خواست هرچه زودتر تکلیفش روشن بشود. طاقت صبر کردن را نداشت. به اعصابش فشار زیادی وارد می شد. نمی توانست سرجایش بند بشود. بلند می شد.طول اتاق را می رفت و می آمد. باشنیدن هر جیغی سرجا خشکش می زد،گوش تیز می کرد،سرش را در میان دست هایش می گرفت،به در اتاق نزدیک می شد. سعی می کرد بیرون را ببیند و نمی توانست.چشم می دوخت به سقف و گوشه کنارهای اتاق. انگار دنبال روزنه ای می گشت که بتواند از آن بگذرد و خودش را خلاص کند.

گاهی هم به سراغ میزی می رفت که آن طرف اتاق بود. دنبال چیزی می گشت. شاید وسیله ای برای خلاص کردن خود به نوعی دیگر،که نمی یافت. حتی برق اتاق نیز قطع بود.در همان لحظات ورود به بند هم ،کمربند و وسایل تیز طعمه گرفته می شد که نتواند یک وقت،خودش را نفله کند.

معمولا آن قدر صبر می کردم که تمرکز طعمه به کلی از بین برود.بعضی هاشان خیلی زود از دست می رفتند. به در بسته مشت می کوبیدند و نگهبان را صدا می زدند.نگهبان معمولا جواب شان را نمی داد یا اگر زیاد سرو صدا می کردند تا پشت در می رفت و فحشی حواله شان می کرد.

چه مرگته؟

بیایید تکلیف مرا روشن کنید.پس برای چه مرا آورده اید این جا؟

عجله نکن. نوبتت می رسد.

گاهی همین انتظار،کلی کار مرا سبک می کرد.طوری که وقتی به سراغشان می رفتم،کاری نداشتم جز این که بنشینم و سیگارم را دود کنم و گوش بسپارم به گفته هاشان. بعضی هاشان برای خوشایند ما،حتی بیشتر از آن چیزی که ازشان خواسته شده بود،می گقتند.حاضر بودند همه ی آدم هایی راکه می شناختند به مخمصه بیندازند تاجان خودشان را در ببرند. خیلی ازآنها ،بعدها از ماموران وفادار و سر به راه ما می شدند.

اما هیچ کس مثل این جوانک مرا ناکام نگذاشت.جوانک؟! آن موقع حتی جوانک هم نمی شد نامیدش.نوجوان ریزه ای بیش نبود.کسی که آدم وقتی می دیدش،باورش نمی شد که کاره ای باشد. فکر می کردم الان اگر دو تا چک بزنم در گوشش،می زند زیر گریه و مادرش را صدا می کند. وقتی به رییس گفتم: نام عامل آتش زدن سیرک مصری ها مشخص شده.

فکر کرد با یک کماندوی گردن کلفت مواجه خواهیم شد. گفت: چند تا از نیروهای زبده ات را بردار و مواظب باش که زنده دستگیرش کنی.

وعصر آن روز وقتی حسین را دید،حسابی جاخورد.گفت: به راستی این است کسی که دو سال است دبنالش هستیم؟ اشتباه نگرفته اید؟

آن روز 15 محرم سال51 بود. ماجرای عاشورای آن سال بود که حسین را گیر انداخته بود. ایام محرم همیشه برای ما روز های سخت و پرکاری بود.از چند روز مانده به شروع محرم،مرخصی هارا لغو می کردند.نامه های سری و فوق سری یکی پس از دیگری ازراه می رسید. هیچ کس دلش نمی خواست پانزده خرداد42 تکرار بشود. عاشورای آن سال بود که کار دستمان داده بود.

توی نامه ها مراکز خطرناکی اشاره می شد که ممکن بود کار دستمان بدهند و لازم بود که چهار چشمی آن جا را بپاییم. مساجد محله های لشکر آباد،حجازی و حصیر آباد ازآن جمله بودند.مسجد علم الهدی هم همیشه در صدر لیست بود.

غیر ازاین ها،انجمن اسلامی دانش وران هم که در مدرسه بروجردی تشکیل شده بود وبعدها برایمان باعث دردسر شد.

ادامه دارد....

 


Tag's: زندگی نامه شهدا
. |by-> هانیه |Data-> جمعه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۷ . 10:28
امربه معروف و نهی از منکر
. |by-> هانیه |Data-> سه شنبه نهم بهمن ۱۳۹۷ . 10:22
اللهم عجل لولیک الفرج

هوای شهرنفس گیرشدبیااقا
زمان امدنت دیرشدبیااقا
همه گویندکه لشگرت جوانانند
دلم جوان ورخم پیرشدبیااقا
سلاح های شیاطین زکارافتادند
دوباره دوره شمشیرشدبیااقا
چراغ عدل وامامت همیشه روشن باد
فسادوظلم فراگیرشدبیااقا


Tag's: شعر
. |by-> هانیه |Data-> شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۷ . 10:4
غزل آشتی

غزل آشتی

باهم مگر قرار نبود آشتی کنیم؟

گویا دلت نخواست که زود آشتی کنیم.

دیشب چه قدر منتطرت بودم ای عزیز

تازیر آسمان کبود آشتی کنیم.

در استوای کینه ی خود سوختیم کاش

باروشنای آبی رود آشتی کنیم

نه من مقصرم نه تو،پس با وجود این

دعوا برای هرچه که بود آشتی کنیم

ما هرکدام راهی شهر محبتیم

آن جا خوشا به محض ورود آشتی کنیم

خاشاکی از غرور مهیا کنیم و بعد

در بزم گرم آتش ودود آشتی کنیم

چشمان مان میانجی وصلند،پس بیا

بی هیچ گونه گفت و شنود آشتی کنیم.

حمید رضا حامدی


Tag's: شعر
. |by-> هانیه |Data-> شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۷ . 10:11
ABOUT

CATEGORIES
شهید محمودکاوه
شهیدمصطفی چمران
شهیدمصطفی ردانی پور
شهیدمحمدعبدی
شهیداحمدپلارک
شهیدنادرعلی اکبرنژاد
شهیدمصطفی مازح
شهیدشیخ فضل الله نوری
شهیدعلی هاشمی
شهیدحسن آبشناسان
شهید سیدعیدالکریم هاشمی نژاد
شهیدسیدمجتبی علمدار
شهیدعلی صیادشیرازی
شهیدمحمدبروجردی
شهیدعلی اکبرشیرودی
شهید محمد ابراهیم همت
شهید سعید آلیانی
شهید محمد حسین فهمیده
شهید احمد کشوری
شهید محمد سبزی
شهید مهدی زین الدین
شهید حمید اللهیاری
شهیدسید محمدحسین علم الهدی
شهید محمدجواد باهنر
شهیدخلبان عباس دوران
شهید محسن دین شعاری
شهیدمحمدعلی رجایی
شهیدعلیرضاعاصمی
شهیدشاهرخ ضرغام
شهیدعلی چیت سازیان
شهیدسیدمرتضی آوینی
شهیدسیدمجتبی نواب صفوی
شهیدحسین خرازی
شهیدحاج عبدالحسین برونسی
شهیدخلبان عباس بابایی
شهیدمهدی باکری
شهیدمهندس مصطفی ابراهیمی مجد
شهید سعید زقاقی
شهیدمحمدجوادفکوری
شهیدمنصورستاری
شهیدمحسن وزوایی
شهیداحمدکاظمی
شهیدسیدمجتبی هاشمی
شهیدسیدعلیرضایاسینی
شهیدمحمدجهان آرا
شهیدابراهیم هادی
شهیدمحمداصغریخواه
حجاب
شهدای لاهیجان
شهدای تهران
شهدای رشت
شهدای فومن
شهدای رودبار
شهدای بندرانزلی
شهدای صومعه سرا
شهدای آستانه اشرفیه
شهدای آستارا
عکس هایی که ارزش دیدن دارند
داستان کوتاه
عالم برزخ
شعردرموردشهدا
پذیرش قطعنامه 598
امام زمان(عج)
پل خیبرومعجزه اتکابه درون
هرسه شنبه یک قرار
قهرمانان زنده
چگونگی آغازجنگ تحمیلی
عملیات مرصاد
جنگ نرم
شیطنت های جبهه
عملیات سوسنگرد
عملیات ثامن الائمه(ع)
معرفی کتاب
دانستنی های عمومی پدافندغیرعامل
لحظه های آسمانی
چیستی مرگ؟
شهدای رودسر
شهدای لنگرود
شهدای ماسال
شهدای رحیم آباد
جاوید الاثر احمد متوسلیان
شهید آیت الله بهشتی
شهدای لوشان
شهدای شفت
عملیات نامه
وصیتنامه شهدا
داستان های قرآنی
شهدای دزفول
خداشناسی
شهدای دیلمان
تعریف بی حیایی
شهدای خمام
خاطرات شهدا
لاله های حوزه
حیا
شهدای املش
تعریف شرک و اخلاص
اسطوره ها
شهدای مراغه
شهدای کلاچای
اسطوره ها
سه روایت از یک مرد
LINKS
1- منتظران دیداریار
2- عاشقانه هایی از جنس آسمان
3- Entezar
4- راهی به سوی آسمان
5- رهبر
6- تمنای ظهور
7- شهیدانه
8- لبخندخدا
9- مسیرروشن
10- اندکی صبر...فرج نزدیک است...
11- غروب غریب طلاییه
12- مادران آسمانی
13- مادرارجمند بی بی ام فروه(س)
14- فانوس صراط
15- معشوق ملکوتی من
16- یل دریا دل عباس
17-  زمزمه ها شنیده می شوند
18- رویای باران
19-حضرت عشق (امام خامنه ای)
20- پدرم مهدی (عج)
21- دنیای جالبی داریم
22- فرشته چادربه سر
23- فاتحان بدروخیبر
24- این الطالب بدم المقتول بکربلا
25- سربازولایت
26- درمسیرشقایق ها
27- نگین خاطره
28- سرچشمه معرفت
29- حضرت فاطمه الزهرا(س)
30- باران
31-  چشمسبز
32- کل یوم عاشوراکل ارض کربلا
33- ح مثل حجاب
34- خیس بارونی
35- یافاطمه الزهرا
36- مذهبی
37- دخـتـ♥ـر هـا هم می جـنـگـ✌ـنـد
38- باران رحمت
39- هیئـت انـصار الـحسـن "ع" زابل
40- سرّی از عشق
41- نغمه های عارفانه
42- آخرین خورشید
43- گــــــ✦ـــوهـــر نـــــاب❥
44- مــحبـــانـــ»مهــدی(عج)
45-  دوسکه محبت
46--ᴥᴥ** خــــــدا می بــیـند **ᴥᴥ҈−
47- ~°•...عرش نیایش...•°~
48- ( {ولایت سید} )
49-من عاشق دینم هستم....
50- تنهاترین سردار
51- امام تنها
52- خدایادوستت دارم
53- "قائم آل محمد(عج)"
54- اول امام،مولا علي(ع)
55- پایگاه خبری، تحلیلی یا ثارالله
56- قربانیان کربلا
57- محفل زائران اباالفضل علیه السلام
58-معبرسایبری قارب
59- یاصادق الائمه ادرکنی
60- قاصدک عشق
61- امروز انتظار فردا...
62- عشق تویی...
63- لحظه لحظه تاخدا
64-فرشته های چادری
65-منتظران منتقم فاطمه(س)
66- عاشق شهدا
67-گل نرگس
68-چترامنیت(حجاب)
69-حجاب باطعم لذت
70- دختری درمه
71- یاصاحب الزمان
72- عشقـ ♥ــمون فقط خدا(خدا آب است و ماماهی)
73-یاعلی
74- قدم قدم تاخدا
75- حجاب گوهرناب
76- فــــــــــرزانـــــــگـانــــــ
77-بخاطرتنهایی هام
78- راه سعادت انسان وخدا
79- سید علی لب تر کند .... جانم فدایش می کنم
80- گوهر حجاب
81- تا آسمان راهی نیست؛پرواز را باور کن...
82- دایــی شهــیـــ☫ـــدم
83- تجلی غدیر
84- شهدای گرمسار
85- میقات الرضا (ع)
86- حقیقت نماز
87- پادشاه جهان
88- دلنوشته ها ومطالب زیبا برای امام زمان
89- ای همچون روز آمدنت روشن...
90- درانتظارمهدی موعود
91-رضوانشهر شهر بهشت
92- جملات زیبای آخرین یار
93-از لاک جیغ تا خدا
94- آینه ها بیدارند...
95- زمین خدا
96- ✾❁ عــشــق مـــטּ فقـط خــ❤ــدا✾❁
97-یا اباصالح ادرکنی
98-لحظه های کاغذی من
99- حیدر امیرحق _عشق صادقیون
100- انجمن افسران سایبری دانش آموزي پارس آباد
101-ashura
102-سربازان امام زمان عج
103- عاشقانه ای برای خدا
104- یادوخاطره شهدا
105-سیده نفیسه خاتون نواده امام حسن (ع) و عروس امام صادق (ع)
106-مسیر عشق با ولایت
107-منتظران ظهور2
108-پاتوق یاران مهدی(عج) ملایر
109-مامان زهراء(س) عُصاره خلقت
110-پرواز تا ظهور...
111-COMES
112-اهداي خون به شکلي متفاوت
113-تبلیغ عشایری(ایل قشقایی)
114-آل طه
115-شهدای غریب
116-سبکبالان عــــاشــــــــــــق
117- بلاغُ المبین
118-حجاب وعفاف وغیره
119-خـــاص فـــقـــط خـــــداس
120-حـــــجـــابــــ ،هویـــتـــ من
121- لذت بندگی
122-  شیعه سنی
123- به عشق امام صادق علیه السلام
124- فریاد کربلا
125- ((مقر موعود))...
126- تـــــصویـــــربردارے شهـــــریـــــار
127-شهدا شرمنده ام
128-امید كرگان
129-یارمنتقم
130-کجایید ای شهیدان خدایی ...
131-پيام عدالت ، پرتو هدايت
132-ماباولایت زنده ایم
133-✿میـــــــــم مثـــــل مـــــ★ــــــــادر✿
134-ازولایت تاشهادت
135- ** طــلـــبــــه گـــــرجــــــی **
136- معبرشهدا
137-آرزوی جهان ( مهدی صاحب الزمان عج الله )
138- مادرانه
139-☼دوستای با ایمان☼
140-مکه مکرمه
141- توسل به امام رضا علیه السلام
142-انجمن علمی-ادبی سیّدجلال آل احمد
143-  شهدا-ایثارگران-بسیجیان ونظامیان دفاع مقدس و نسل حاضرو احیای دین و قران
144-گمنام اماپرنام
145-عارفانه وعاشقانه-بیادبیدکان(اکبرعسکری)
146-دنیای تفریح و خنده
147- معجزه قرآن وادعیه
148- عماریون رهبریم
149-  ✧◆✧ مهـבے مے آیـב ✧◆✧
150-مسیر حق
151-هنرستان فرزانگان خرمبید
152-داستانهایی در زندگی ائمه اطهار (ع)
153-دین وزندگی
154-یاران دفاع مقدس
155- *;l حلقه شهید حضرتقلی فرهادی l;*
156- ایی دل
157-عفاف نامه
158-امام زمانمون غریبه
159-امام زمان
160- جنگ نرم
161- پرواز تا خدا *قرارگاه آسمانی شهیدعلیرضاحجتی*
162-  امام جواد
163-شهیدان خدا
164- سیـــــــلی ســــــــرخ
165- ولایت و رهبری
166- حجاب اسلامی
167- حجاب حضرت زهرا (س)
168-نمازِ عشق
169-نماز
170-یا بقیه الله
171-یا مهدی ادرکنی
172-یا مهدی تا کـی انتظار
173-مرگ بــر یزیـــدیــان زمـان
174- گل نرگس
175- نینوا
176- قهرمان کربلا،زینب(س)...
177-شوق دل
178- سلام من به مدینه...
179- پایگاه اینترنتی فاطمه الزهرا
180- گل نرگس
181-پروانه ای در پیله ی حجاب
182-  فقاهت
183-تحلیلی - سیاسی - فرهنگی- اجتماعی
184- چنــــב دقیـقہ مـلاقـات بـا خــــבا
185- ✿Eighth Sun✿
186- بیدارشو
187-  مشکات نور
188- ارامش من
189- ❀❁کبوتر حرم❁❀
190- قصه ی غصه ها
191-  اسلامفا
192- جمع بچـہ هاے انقلابے
193- جنگ نرم
194-:: دریچه ای رو به هنر و فرهنگ ::
195-ســـقـــــاخـــانــــہ
196-کران بیکران
197-باران رحمت ، رهــــــروان عشـــق
198- یا ضامن آهو
199-.:نشان از بی نشان:.
200-جلاي دل
201- سنگر های آسمانی
202- ...سربند عشقH12...
203-💜❤💦حال من با چادر مشکی خوش است 🎀❤💜
204-♛♛♛ فریاد خدا ♛♛♛
205-جوان و نماز
206- پایگاه سایبری بصیرت چلیچه
207- شمیم بهشت
208- خورشید پنهان
209-روزها ورازها
210- بصیرت
211-تا خدا
212-آرامش
213-مجمع فرماندهان بسيج دانش آموزي پارس آباد
214-عاشق عاشورا
215-مصباح
216- نَــزدیــک بِــه خُــــ❤ـــدا
217-غارت عشق
218-حجاب حضرت زهرا
219-●✿❤گــــل نـرگــــس بـیـــا❤✿●
220-پرسش مهر17
221- نشان از بی نشان
222- ربـُـّــــــــــــــک (بـــرتـرین وبلاگ)
223- قیمت موبایل لوازم خانگی
224-احکام به زبان ساده
225-دوست خوب خدا
226-ما همه منتظریم
227-بیدار شو
228- بی سیم چی
229- ๑۩۞۩๑ من واین همه خاطره๑۩۞۩๑
230- یک قدم مانده تا آسمان
231-پرسش مهر18:پرسشی از جنس پویایی
232-♥رهبرم سید علی♥
233-❤❤آموزشی وتفریحی❤❤
234-عطاری آنلاین
235-جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
236-باران بهشتی
237-هیئت حضرت موسی بن جعفر
238-🌺 هنر مردان خدا 🌺
239- پرسش مهر19
240- نماز
241-وبلاگ فرهنگی هیئت سیدالشهدا(ع)قم
DES..
OTHER