
بچه ها شهدای ما خیلی مظلوم هستند و شهدای سربازمون از همه مظلوم تر.اگه کسی بخواد در مورد شهدای سرباز مطلبی بذاره و اگه بخواد واسه شناساییشون یه عکس ازشون بذاره،
تازه می فهمه که این کار بعضی وقتا چقدر غیر ممکنه.
من ازتون خواهش می کنم که هرکس اگه فقط عکس یه شهید سرباز محل زندگیش رو پیدا کنه و توی وبلاگش بذاره این مشکل حل میشه ...
کار سختی نیست بیایین با هم این کار رو انجام بدیم![]()


سلام دوستان
ممنونم از همراهی همیشگی شما
این آدرس کانال تلگرام و اینستاگرام من هستش اگه دوست داشتید به ما ملحق بشید:
hadiseeshghtwo@
hadis-eshgh2
ketab-baz@
حتما از این سایت بازدید کنید:

سلام دوستان
وبلاگ هایی که لینک آنها از بین رفته و اعلام تعطیلی کردن از لینک وبلاگ حدیث عشق حذف شدند.
دوستانی که دوباره تشریف می آورند به بنده اطلاع دهند با کمال افتخار دوباره لینک می شوند.
ممنونم از همراهی همیشگی تون

![]()
به نام خدای دانای بی خطا
اومدم نماز بخونم
نزدیک عملیات مسلم بن عقیل(ع) بود.چند شب قبل از عملیات حاجی به خانه آمد، مثل همیشه خاکی و خسته. زمستان بود. حاجی هم به خاطر سینوزیت شدیدی که داشت، سرش درد می کرد. خودش را آماده ی نماز خواندن کرد. به او گفتم: حالا یه دوش بگیر، یه لقمه غذا بخور،خسته ای بعد نماز بخون.
نگاه معنی داری به من کرد و گفت: من این همه خودمو به زحمت انداختم و اومدم خونه که نماز اول وقت بخونم، حالا تو می گی اول برم غذا بخورم.
یادم می آید آن قدر حالش بد بود و در شرایط جسمی بدی به سر می برد که وقتی نمازش را شروع کرد،کنارش ایستادم تااگر وسط نماز حالش بد شد و خواست زمین بخورد،بتوانم او را بگیرم.
برایم جالب بود،باآن حال بد و وضع خراب و سردردی که داشت،حاضر نشد نماز اول وقت را رها کند و به باقی امور برسد.
خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت

![]()
به نام خدای آموزگار
پر تحرک بود
بارزترین خصیصه فردی ایشان تحرک فوق العاده او بود که برجسته ترین جنبه شخصیت فردی و نظامی شهید صیاد شیرازی بود و هرکس با ایشان حتی یک روز هم آشنایی داشت به این مطلب واقف بود که او از صبح زود آماده کار می شد تا اواخر شب.
ودر زمان جنگ هم که دیگر اصلا شب مطرح نبود،درآن سالها همین که می گفتیم سرهنگ صیادشیرازی،یک نظامی قبراق و آماده و پوتین به پاکرده و حمایل بسته در مقابل ما آماده بود و در تمامی صحنه ها هم حضور داشت.
خاطرات شهید علی صیادشیرازی

![]()
به نام خدای رشید
خواب سعید
براتی در یک شب بارانی.هدیه ای سبز،عیدی. سال72 بود از طرف بنیاد شهید اجازه دادند که خانواده های شهدا بدون نوبت برای حج تمتع ثبت نام کنند. ما هم برای ثبت نام رفتیم.
قول دادند که نام ما هم در لیست زائرین باشد. من همه ی کارهایم را انجام دادم و آماده شدم.صبح آن روز،حاج آقا برای انجام باقی کارها به بنیاد رفت. اما مسئولین گفتند:متاسفانه ظرفیت تکمیل شده واین بار شما نمی توانید بروید.
حاج آقا با ناراحتی به خانه آمد و موضوع را به من گفت. امیدم نا امید شد. من آماده شده بودم. اشتیاق که بیشتر باشد دلشکستگی هم بیشتر می شود.خیلی بی تابی کردم. شب که شد با گریه برای پسر شهیدم در دل کردم و گفتم: سعید جان، به من قول دادند که بروم اما الان می گویند نه! امیدم ناامید شده. دلم شکسته...
همانطور روی بالشی که از اشک هایم خیس شده بود خوابم برد. خواب دیدم در گلستانی وسیع ،سرسبز وزیبا هستم.سعید را دیدم که با لبخند از روبرو به سمت من آمد.گفتم: عزیز مادر،سعید جان، تو کجا هستی پسرم؟ تو می دانی من و بابا می خواستیم برویم مکه اما الان می گویند که ظرفیت پر شده؟!
لبخندی زد.گفتم: آخه من دیگه نمی تونم برم
گفت: مامان جان ناراحت نباش! ان شاءالله درست میشه.
بعد به من پشت کرد و آهسته آهسته از من دور شد.وقتی بیدار شدم،وقت نماز صبح بود.دل به رضای حق دادم و با این فرموده ای رضای اهل بیت قلب خود را تسکین دادم که فرمود: برترین اعمال نزد خداوند،ایمانی است که در آن خیانت در غنیمت نباشد و حج مقبول؛ و اولین کسی که وارد بهشت می شود شهید است.
چند روز گذشت. با خود می گفتم: خدایا از طرفی امکان ندارد که بنیاد مارا به این سفر ببرد واز طرف دیگر سعید به خوابم آمد و مرا امیدوار کرد. راضی ام به رضای تو.
بعد از نماز،صبحانه را آماده کردم. از بی حوصلگی نای حرف زدن نداشتم. ساعتی گذشت.درب خانه مان به صدا در آمد. حاج آقا رفت و درب را باز کرد. میان چارچوبه، پیرمردی ایستاده بود.
خودش را معرفی کرد.پدر شهیدی بود از محله ی سیاه اسطلخ.میگفت:خیلی گشتم تا توانستم منزل شما را پیدا کنم. خدا را شکر بالاخره موفق شدم.
پدر سعید پرسید:حاج آقا چه فرمایشی دارید؟
گفت: اجازه می دهید بیایم داخل و با شما صحبت کنم؟
گفت: بفرمایید.
آن مرد آمد،نفسی چاق کرد و گفت: من یک پدر شهید هستم. من به اتفاق همسرم قرار بود که به سفر حج برویم.اتفاقا اسم ما هم بیرون آمده اما این اتفاق مصادف می شود با ازدواج دخترم. برای همین هرچقدر که فکر کردیم دیدیم متاسفانه شرایط برای عزیمت جور نیست. و اما آن روز که شما در بنیاد شهید از طرف مسئولین جواب شدید، من هم حضور داشتم.متوجه شدم که شما از این که اسمتان در نیامده خیلی ناراحت شدید.من شما را دیدم اما شما حسابی در فکر بودید و مرا نمی دیدید. تعداد نفرات اعزامی شما که شامل یک زوج است با تعداد نفرات انصرافی ما جور است. پس من این سفر رابه شما و خانواده شما هدیه می کنم.
حاج آقا گفت: آخه شما اسم نوشتید؟!
گفت: اصلا این صحبت ها را نکنید!مطمئن باشید اگر من ذره ای احتمال داشت که بتوانم به این سفر بروم،امکان نداشت که آن را به کسی هدیه کنم.
وقتی صحبت های آن پدر شهید را شنیدم می خواستم از خوشحالی بال در بیاورم. عروسم که تا چند لحظه پیش مرا غم زده دیده بود با تعجب از من پرسید: مگه این آقا چی گفت که آنقدر روحیه تان عوض شد؟!
گفتم:دختر جان خدا خواست و قسمتم شد که به حج بروم. و بدان که خداوند می فرماید:من جانشین شهید در خانواده او هستم،هرکس رضایت آنها را جلب کند، رضایت مرا جلب کرده وهرکس آنها را به خشم آورد،مرا به خشم آورده است.
وقتی به سفر حج رفتیم،حاج آقا برای جبران محبت آن مرد،برای عروسی دخترش هدیه ای گران قیمت وبالا در نظر گرفت.
تمام هدیه ها از جنس نور بود،واعمال از جنیس تبسم،و دعوت از جنس پارسایی و دین مداری.
خاطره ای از شهید سعید آلیانی

![]()
به نام خدای شکیبا
شهید کیومرث قربانی واقعی
نام پدر: محمود
تاریخ تولد: 1342
محل تولد: صومعه سرا
رشته ی تحصیلی: آموزش ابتدایی(مرکز تربیت معلم زنجان)
تاریخ شهادت: 10/12/1362
محل شهادت: دهلران
![]()
خصوصیات اخلاقی شهید
شهید کیومرث قربانی آن قدر با وقار و متانت طبع زندگی می کرد که حتی برای یک بار هم دیده نشد،به خود،اجازه بدهد از کسی درخواستی بکند که آن درخواست، موجبات زحمت اورا فراهم بیاورد.
شوخی های نابجا رامانع ارتباط درست بین افراد می دانست وبرای تمام کسانی که اورا می شناختند احترام زیادی قائل بود. باحرمت نهادن به پدر و مادر و یاری نمودن آنها درانجام کارهای روزانه بسیار موردتوجه وعنایت اعضاءخانواده قرار می گرفت.
وی جوانی خداترس ودیندار بود.بیشتر اوقات برای خواندن نمازبه مسجد می رفت واز دیگر دوستان خود نیزمی خواست تا وی راهمراهی کنند و به مسجد بیایند.
باشروع انقلاب اسلامی پی به شخصیت والای امام برد و با تشکیل دادن انجمن اسلامی درروستای نفوت سعی در انتشار و آشنایی بیشتر مردم با امام و حمایت از آرمانهای انقلابی کرد. باگسترش فعالیت های پایگاه و انجمن اسلامی،فضا برای خدمت گزاری شهید قربانی وسایر همسنگرانش بیشتر شد بدین صورت که دستگیری افراد نیازمند رابرعهده گرفته ودرصدد حل مشکلات مردم نیز بر می آمدند.
شهید قربانی با وجود مشکلات زندگی هیچگاه قامت خم نکرد و دربحرانی ترین شرایط،لبخندی برلب داشت و می گفت:به خدا توکل کنیم که او ارحم الراحمین است.
![]()
بگذارید که از جبهه برگردم و بعد...
اوایل فصل پاییز بود که شهید کیومرث قربانی نزدمن آمد وبا حجب و حیای تمام،سر را پایین انداخته و گفت:اگر با صراحت کلام سخن می گویم،مرا مورد عفو قرار دهید.
سپس سخن آغاز نمود و بیان کرد که مدتی است دختری را ازهمان محل نشان کرده و علاقمند است که سنت پیامبر رابه جای آورد طی بررسی هایی که خود نیز انجام داده بود،ایشان رابرای یک زندگی مشترک مناسب دانسته و رضایت خاطر خانم از سوی کیومرث اخذ شده بود. همانگونه که ما شناخت کاملی نسبت به روحیات ونجابت کیومرث داشتیم هیچ،اما واگری بعد از صحبتهای ایشان به میان نیاورده و تصمیم گرفتیم تا خواسته ی اورا اجابت کنیم و در دل خود نیز به خاطر پیشنهاد ایشان بسیار خرسند شدیم.
بعد از آن که ماجرا رابرای پدر و مادر تعریف کردم،روزی رابرای آشنایی با خانواده عروس تعیین نموده تابارضایت طرفین،این امر خیر انجام پذیرد.پس از دید و بازدید و گذراندن سلسله مراحل،رضایت هردو طرف اعلام و یک روز را برای صرف شیرینی وجشن تعیین کردیم. درهمان حال وهوای جشن بودیم که کیومرث باردیگر برای اعزام به جبهه ها ثبت نام کرد وقرار شد تابعد از مراسم به منطقه اعزام شود. قبل از رسیدن روز شیرینی خوران و با توجه به علاقه ی کیومرث به همسر آینده اش،نزد وی رفته و به ایشان گفتم: برادرم، حال که این مراسم قرار است،انجام پذیرد،چه نیکو خواهد بود که در همان هنگام،خطبه ی عقد نیز جاری شود و شما کنار زوجه ی خود با خیال آرام و بدون دغدغه خاطر از نظر شرعی ارتباط داشته باشید.
برخلاف تصورم ناگهان کیومرث رو به من کرد و گفت: برادر عزیز،تعجیل نکنید. مراسم عقد را می گذاریم تا من از جبهه مراجعت کنم و از شما نیز خواهش می کنم که دراین مورد اصرار نورزید.
این جواب شهید کیومرث،کمی مرا متعجب ساخت ودر خلوت خود عمیقا به فکر فرو رفتم. آن روز وحتی بعد از برگزاری مراسم و اعزام کیومرث به جبهه باز هم چیزی دستگیرم نشد تا آن که بعد از گذشت چند هفته که خبر شهادت کیومرث به ما رسید،فهمیدم او می دانست که اگر تعلقات را زیر پا نگذارد،این فرصت ناب برای بال گشودن در محراب شهادت را از کف خواهد داد. در نتیجه نخواست چشمانی را در انتظار آمدنش تر کند. او همیشه می گفت: وقت تنگ است.زنجیر تعلق را بر پا مبند تا توان پرواز به عرش ملکوت را داشته باشی. و چه زیبا او نیز وعده رستگاری را بر عقد دنیوی نفروخت.
نقل از برادر شهید
![]()
فرازی از وصیت نامه شهید:
برادران،دعا را از یاد نبرید و نماز جمعه ها را برپا کنید و پشتیبان روحانیون در خط امام و نمایندگان امام باشید و آنانی را که برعلیه روحانیت قدم برداشته اند و با دسیسه ها می خواهند نماز جمعه ها را خالی کنند،مقابلشان بایستید.

![]()
این عید پر از عطر دل انگیز خداست
سرشار ترین آینه ی خاطره هاست
نوروز خوشت همیشه رنگین با عشق
آراسته با دلی که همراه خداست

![]()

![]()
هوای شهرنفس گیرشدبیااقا
زمان امدنت دیرشدبیااقا
همه گویندکه لشگرت جوانانند
دلم جوان ورخم پیرشدبیااقا
سلاح های شیاطین زکارافتادند
دوباره دوره شمشیرشدبیااقا
چراغ عدل وامامت همیشه روشن باد
فسادوظلم فراگیرشدبیااقا
![]()
غزل آشتی
باهم مگر قرار نبود آشتی کنیم؟
گویا دلت نخواست که زود آشتی کنیم.
دیشب چه قدر منتطرت بودم ای عزیز
تازیر آسمان کبود آشتی کنیم.
در استوای کینه ی خود سوختیم کاش
باروشنای آبی رود آشتی کنیم
نه من مقصرم نه تو،پس با وجود این
دعوا برای هرچه که بود آشتی کنیم
ما هرکدام راهی شهر محبتیم
آن جا خوشا به محض ورود آشتی کنیم
خاشاکی از غرور مهیا کنیم و بعد
در بزم گرم آتش ودود آشتی کنیم
چشمان مان میانجی وصلند،پس بیا
بی هیچ گونه گفت و شنود آشتی کنیم.
حمید رضا حامدی