![]()
شاید آن روز که سهراب نوشت:
“تا شقایق هست زندگی باید کرد” خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینگونه نوشت:
هر گلی هم باشد چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی بی مهدی زندگی با غمهاست
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

سال 46 در خانواده ای مذهبی و روحانی در قم به دنیا آمد. با شروع حوادث انقلاب و جهت یاری مردم به سبزوار رفتند.
پدرش نماینده دور اول مجلس از سوی مردم سبزوار گردید.
ناصرالدین در شاخه جوانان حزب جمهوری مشغول فعالیت شد و در این مدت، چهار بار برنده مسابقات قرآن کریم شد.
با سپری کردن دوران دبیرستان در دانشگاه امام صادق (ع) پذیرفته شد.
خودش می گفت: من دانشگاه امام صادق(ع) را به دانشگاه امام حسین (ع) تبدیل کردم و مدرک قبولی را از دستان آقا اباعبدالله (ع) گرفتم.
از عملیات بدر در جبهه حضور داشت و در عملیات کربلای 5 در حالی که نوزده سال بیشتر نداشت در 21/12/ 65 به شهادت رسید.
دستنوشته ها وصیتنامه او بسیار عجیب است.
مقام معظم رهبری درباره این شهید بزرگوار می گوید:
نوشتجات این شهید عزیز را مکرر خوانده ام و هر بار بهره فیض تازه ای از آن گرفته ام.
![]()
حیدر ثانی بیامد یا نبی رخ می نماید
اکبر زیبای لیلا پرده از چهره گشاید
روی او روی محمد، بوی او بوی محمد
خلق او خلق عظیم و خوی او خوی محمد
ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.

خاطرم هست یک روز تو پادگان جلسه داشتیم، آن روز هر کدام از مسئولین و فرماندهان، شروع کردند به دادن گزارش از وضعیت نیروهای تحت امرشان، بعضی از بی انضباطی نیرو گله می کردند و می خواستند که دفتر قضایی با آنها برخورد بکند، من ساکت نشسته بودم و چیزی نمی گفتم، کاوه رو کرد به من و با خنده پرسید؟ شما چرا ساکت نشستی؟ لابد آدم بی انضباط توی ادوات پیدا نمیشه.
گفتم: تو ادوات کسی بی نظمی نمی کنه،چون روز آخر به حسابشون رسیدگی می کنیم،چند وقتی هست این برنامه را اجرا می کنیم،خوب هم جواب می ده.
کاوه یکدفعه عصبانی شد و با تشر گفت: تو خیلی اشتباه می کنی این کار را می کنی، تو با این کارت حق پدر و مادر و بچه هایشان را غصب می کنی
و با لحن جدی تری گفت: آخرین باری باشه که این کار را می کنی.
خاطره ی شهید محمود کاوه

متاسفانه در این مورد هم مشکلات زیاده....
و بایددست به دست هم بدیم و این حرکت بد و نشانه ی بی فرهنگی رو هم ریشه کن کنیم...
حتی اگه حرفی بر ضد ما هست بذاریم که اون شخص حرفش تموم بشه و بعد از خودمون دفاع کنیم.
متأسفانه به علت عدم اطلاع مردم از تولید خودکارهای ایرانی با کیفیت همچون پاپکو، پلیکان و استایلیش، بازار خودکارهای خارجی رونق فراوان تری نسبت به خودکارهای ایرانی دارند.
خودکار یا همان «قلم» ابزار نوشتن است و عظمت و جایگاه نوشتن در زندگی انسان چنان والا است که سوره ای به نام «قلم» در قرآن مجید داریم و خداوند متعال نیز به قلم سوگند می خورد .
نکته مهم دیگر درباره خودکار این است که این کالا معمولا از جمله کالاهایی است که از سوی نهادها و تشکلهای فرهنگی به افراد زیر مجموعه شان بصورت هدیه تقدیم می شود اما به دلیل عدم آگاهی مسئولان این نهاد از وجود خودکارهای ایرانی، اقدام به خرید برندهای خارجی می نمایند.
با توجه به اهمیت جایگاه قلم در دین اسلام، ضرورت دارد قلم نوشتاری ما نیز توسط خودمان تولید شود.
بر این اساس و در جهت معرفی خودکارهای با کیفیت ایرانی در این مجال، خودکار استایلیش را به خوانندگان محترم معرفی می کنیم:
استایلیش که متعلق به کارخانه پارس مداد است سه نوع خودکار دارد که ظاهرشان تفاوتهایی جزئی دارد، البته میزان ریز یا درشت بودن نوکشان هم فرق دارد.

خودکارهایX3

خودکاری هایSG

خودکارهای ارزان قیمت معمولی ال ایکس
با خریدن این خودکار هاو سایر خودکار های ایرانی می توانید در راستای اقتصاد مقاومتی گام بردارید و به جای خرید خودکار های خارجی و پر کردن جیب دیگران از محصولات ایرانی و داخلی و ملی حمایت کنیم.
![]()
به نام خدای شکور
وصیتنامه شهید عباس بابایی
وصیتنامه اول
بسم الله الرحمن الرحیم
همسرم، راه خدا را انتخاب کن که جز این راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.
...ملیحه جان همانطور که میدانی احترام مادر واجب است. اگر انسان کوچکترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت می شود مادر است که همیشه به فکر فرزند یعنی جگر گوشه اش می باشد...
...ملیحه جان اگر مثلا نیم ساعتی فکرکردی راجع به موضوعی هرگز به تنهایی فکر نکن حتما از قرآن مجید و سخنان پیامبران - امامان استفاده کن و کمک بگیر- نترس هر چه می خواهی بگو.
البته درباره هرچیزی اول فکر کن. هرچه که بخواهی در قرآن مجید هست مبادا ناراحت باشی همه چیز درست میشه ولی من می خواهم که همیشه خوب فکرکنی. مثلا وقتی یک نفر به تو حرفی می زند زود ناراحت نشو درباره اش فکر کن ببین آیا واقعا این حرف درسته یا نه.البته بوسیله ایمانی که به خدا داری.
ملیحه جان به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست البته انسان باید نماز بخواند و روزه بگیرد.اما برگردیم سرحرف اول اگر دوستت تو را ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد واز تو کمک خواست حتما به او کمک کن. تا می تونی به دوستانت کمک کن و به هر کسی که می شناسی و یا نمی شناسی خوبی کن. نگذارکسی از تو ناراحت بشه و برنجه.
هر کسی که به تو بدی می کند حتما از او کناره بگیر و اگر روزی از کار خودش پشیمون شد از او ناراحت نشو. هرگز به خاطر مال دنیا از کسی ناراحت نشو.
ملیحه جون در این دنیا فقط پاکی، صداقت،ایمان،محبت به مردم،جان دادن در راه وطن، عبادت باقی می ماند. تا می تونی به مردم کمک کن.حجاب،حجاب را خیلی رعایت کن. اگه شده نان خشک بخور ولی دوستت، فامیلت را که چیزی نداره،کسی که بیچاره است او را از بدبختی نجات بده.
تا می تونی خیلی خیلی عمیق درباره چیزی فکر کن.همیشه سنگین باش.زود از کسی ناراحت نشو از او بپرس که مثلا چرا این کار را کردی و بعد درباره آن فکر کن وتصمیم بگیر...
....ملیحه به خدا قسم به فکر تو هستم ولی می گویم شاید من مردم باید ملیحه ام همیشه خوشبخت باشد.هرگز اشتباه فکر نکند.همیشه فقط خدا را انتخاب بکند.چون جز این راه راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.
ملیحه باید مجددا قول بدهی که همیشه با حجاب باشی.همیشه با ایمان باشی. همیشه به مردم کمک کنی. به همه محبت کنی. در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست...
...اگر می خواهی عباس همیشه خوشحال باشد باید به حرفهایم گوش کنی.ملیحه هرچه قدر می تونی درس بخون.درس بخون درس بخون. خوب فکر کن.به مردم کمک کن.کمک کن خوب قضاوت کن.همیشه از خدا کمک بخواه.حتما نماز بخون. راه خدا را هرگز فراموش نکن...
... همیشه بخاطرت این کلمات بسیار شیرین و پر ارزش را بسپار کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد،یعنی طوری با آنها رفتار کند که رضایت آنها را جلب نماید، همیشه پیش خداوند عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود...
ملیحه مهربانم هر وقت نماز می خوانی برام دعا کن.
وصیتنامه دوم
بسم الله الرحمن الرحیم
انالله و انا الیه راجعون
خدایا،خدایا،تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی(عج) خمینی را نگهدار.به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می کشم وصیت نامه بنویسم.حال سخنانم را برای خدا را چند جمله انشاالله خلاصه میکنم.
خدایا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.
خدایا، همسر و فرزندانم را به تو می سپارم.
خدایا، در این دنیا چیزی ندارم، هرچه هست از آن توست.
پدر و مادرم عزیزم،ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.
عباس بابایی
22/4/61
21 ماه مبارک رمضان

طلاق به خاطر اعتیاد پدرزن :
مرد جوانی هم که از اعتیاد پدرزنش خسته شده بود، تصمیم به جدایی از همسرش گرفت! او با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست طلاق داد و درباره آن به قاضی گفته بود: "هربار با همسرم به خانه آنها میرویم پدرزنم خانه را به پاتوق معتادان تبدیل کرده و در حال مصرف مواد است. از همسرم خواستم که ارتباطش را با پدرش قطع کند و دیگر به آنجا نرود ولی او قبول نکرد. من هم نمیتوانم دیگر به رفت و آمد با پدرزنم ادامه دهم و اجازه بدهم همسرم به خانه پدرش برود. برای همین تصمیم خودم را گرفتم و میخواهم از این زن جدا شوم تا دیگر پدرزنم را نبینم. من میدانم که این مرد برای زندگی ما دردسرساز میشود."

سوگندنامه
بیایید لحظه ای فکر کنیم
برای رسیدن به سعادتی زیبا...،
این سرمایه عظیم من، یعنی زیباییم، هدیه ای است از طرف
خداوند بسیار مهربان. شایسته نیست هدیه ای که از سمت بهترین
دوست برای من می آید را به شکلی مورد استفاده قرار دهم که
نارضایتی او را فراهم آورد.
آری ای بهترین دوست من، خدای مهربان من، تصمیم دارم با
رعایت حجاب و عفت خود گامی در جهت دوست داشتن تو و
راضی نمودنت بردارم.امیدوارم با این تصمیم از من خوش حال
شوی و هدیه ای زیباتر برای خوشبختی من نصیبم فرمایی.

وقتی خدا من رو آفرید مطمئن بود اشتباه نکرده پس چرا من خودم رو قبول نداشته باشم
خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم میتوانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

یا اباصالح...
ترسم این چشم به دیدار تو عادت نکند
بس که بر جلوه ی صد رنگ گُنَه معتادم
اللهم عجل لولیک الفرج

گل باغ یاسین خوش آمد
امام العابدین خوش آمد
این پسر مرآت حُسن پیغمبر است
زبانش ذوالفقار دست حیدر است
این پسر بر حسین، حسین دیگر است
نجل حبل المتین خوش آمد
ولادت با سعادت امام سجاد(ع) مبارک باد

نیستم لایق کنم مدح و ثنایت یا ابو الفضل
از ازل مدح تو را گفته خدایت یا ابو الفضل
مصطفی-ص را جان نثاری، مرتضی را یادگاری
جان من، جان جهان بادا فدایت یا ابو الفضل

جنگ روانی
می گفت: همان روزهای اول که به عنوان فرمانده سپاه سقز معرفی شدم، یک اعلامیه نوشتم و دادم بچه ها از رویش تکثیر کردند؛ بعد هم گفتم که توی شهر پخش کنند.در آن اعلامیه یک جمله از حضرت امام نوشته بودم که :(( ما با کفر می جنگیم، نه با کرد))
و از مردم خواسته بودم تا برای ایجاد آرامش و امنیت، با ضد انقلاب همکاری نکنند. بعد هم به ضد انقلاب توصیه کرده بودم که بیایند خودشان را تسلیم کنند و امان نامه بگیرند،وگرنه با آنها می جنگیم و جواب تیر کلاش رابا آر.پی.جی و 106 می دهیم. این در واقع یک جنگ روانی بود که باعث شد مردم بدانند ما صف آنها را از ضد انقلاب جدا می دانیم، چند روزی نگذشت که ضد انقلاب با یک تاکتیک حساب شده،چند درگیری در جاهای مختلف شهر به وجود آورد. قصدش این بود که مارا تاجایی که خودشان می خواهند بکشانند و بعد از آن از همه طرف به ما حمله کنند؛ اما هربار باسازمانی که از قبل طراحی کرده بودیم، سراغشان می رفتیم.طوری که یکبار هم در محاصره آنها نیفتادیم و واقعا جواب تیرهای کلاش را با موشک آر.پی.جی می دادیم.کومله و دمکرات وقتی دیدند جز دادن تلفات، چیز دیگری عایدشان نمی شود، حساب کارشان را کردند و دور سقز خط کشیدند.
خاطره ی شهید محمود کاوه

نشانه ی حیات
یک روز گرم،شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام روی زمین افتادند.شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگ ها جدا شدند.شاخه از کار بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد.
در این حین باغبانی تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد.
وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنهابرگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند تا این که به ناچار برگ با تمام وقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.
باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند. شاخه بدون آن که مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: اگرچه به خیالت زندگی ام در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیات من بودم.

دو ماه از دو افق در دو شب تجلّي کرد / يکي شهنشه دوران، يکي امير سپاهش
دو گوهر از دو صدف از دو بحر گشت نمايان / يکي چراغ هدايت، يکي معين و گواهش
يکي حسين و يکي ناصر حسين، ابوالفضل / که جان خويش به کربلا بداد به راهش

عرصه های فعالیت بسیج و نقش بسیجیان در آن
در این قسمت کوشش شده تا به اختصار برخی عرصه های فعالیتی بسیج و نقش آحاد بسیجیان در زمینه پدافند غیرعامل بررسی شود. در یک نگاه کلی می توان به نمونه هایی از عرصه فعالیت بسیج در زمینه پدافند غیر عامل که در زیر آمده اشاره نمود.
1- عرصه آگاه سازی و اطلاع رسانی
2- عرصه امداد و نجات
3- عرصه مدیریت مردم در زمان جنگ(مدیریت بحران)
4- عرصه آموزش آحاد مردم
5- عرصه ارتقاء توان رزم واجرای رزمایش های پدافند غیر عامل
6- عرصه عملیات روانی
7- عرصه بازدارندگی
8- عرصه حفاظت سیستم،کاهش آسیب پذیری دستگاه ها،در پایداری دستگاه ها و...

دوبله که خوبه ....
این روز ها ماشین ها رو طوری پارک می کنند که کلا راه بند میاد...
وقتی که دیر میکنی از این اتفاقا زیاد میفته...
اگه دعوا هم بشه که...
سه ذره روی فرهنگمون کار کنیم عالی میشه.
به نام خدای کبیر
شهید میر محمد اسماعیل شارمی
نام پدر: میر ناصر
تاریخ تولد: 1347
محل تولد : رشت
رشته ی تحصیلی: مهندسی برق (دانشگاه مشهد)
تاریخ شهادت: 27/10/1365
محل شهادت: منطقه شلمچه - کربلای 5

خصوصیات اخلاقی شهید
بنا به اظهار والدین،وجود ایشان در خانوداه یک نعمت بود. شهید دارای خلقی بسیار نیک و مهربان بوده و به خصوص در مورد والدین نهایت ادب و احترام را رعایت می کردند. هیچ گاه در قبال در خواست بزرگتر،از خود کوتاهی نشان نمی دادند. شهید شارمی علاقه خاصی به نماز جماعت داشته و اغلب در مسجد چمارسرا و سوخته تکیه رشت با سایر برادران حزب الهی خود به فعالیت های انقلابی و مذهبی مشغول بودند. شهید شارمی با تمام وجود، به دین، انقلاب و امام خود ایمان داشته و باهمین آرمان پاک،مسیر جاودانگی را پیمودند.

شکایت دل را به خدا گفتم
یک روز زنگ منزل به صدا در آمد و آقای غلامی که از عضای بنیاد سهید بودند و او را خوب می شناختم به اتفاق آقای دیگری که برایم غریبه بود و تا آن روز ندیده بودم،زنگ در خانه ما را زدند. آنان خواستار آن شدند که چند لحظه داخل منزل شوند و با من صحبتی داشته باشند.آقایی که برای اولین بار می دیدم،به آرامی از من سوال کرد: شما مادر شهید شارمی هستید؟
من جواب دادم: بله ،چطورمگه؟
سپس پرسیدند: آیا شما می دانید که شهید در منطقه چه پستی داشت؟
من نیز در جواب گفتم: پسرم بسیار کم در مورد کارهای خود در جبهه صحبت می کردند ولی تا این اندازه می دانم که ایشان بی سیم چی بودند.
با گفتن این جمله ناگهان ایشان در جای خود تکانی خورده و پس از چند لحظه تفکر به خود آمدند و شروع به نقل واقعه نمودند:
برادرم فرمانده ی شهید شارمی بود و هربار که من برای دیدنش به قرارگاه آنان می رفتم، از شهید شارمی به نیکی یاد می کرد،به خصوص تقوا و ایمانش را می ستود و همیشه اظهار می داشتند که با توجه به سن کم، الگویی شایسته ای در بین جوانان جبهه هستند.
شهید شارمی به جهت داشتن مسئولیت مهم،اغلب در کنار فرمانده بودند و هنگام شهادت نیز به سبب وجود تجهیزاتی که به همراه داشتند مورد شناسایی قرار گرفتند. پس از گذشت آن دوران،تلاش نمودم که نام آن شهیدی را که برادرم آن همه از اخلاص و ایمانش تعریف می کرد، به یاد بیاورم تا خدمت خانواده اش برسم و از پرورش و تربیت چنین فرزندی به آنان تبریک بگویم.
پس از 10 سال،چند شب پیش ناگهان، این نام به یادم آمدو خدمت آقای غلامی رسیدم و از ایشان خواستم تا به هر شکلی که شده مرا با شما آشنا نمایند و این وظیفه را که بر گردنم بود، ادا نمایم.
نقل از مادر شهید

فرازی از وصیتنامه شهید:
شهادت، امری است که از بدو ظهور اسلام، همگان را به دنبال خود کشانده و از بین آنها عاشقان را برگزیده.کسانی که قرآن کریم آنها را تعریف و تمجید کرده است. کسانی که نام اباعبدالله بر قلبشان اندوه و در دلشان شادی و در چهره شان هیجان و در چشمانشان اشک می سازد.خداوند ما را جزء این افراد قرار دهد که ما در اینجا و در آخرت،سعادت را در یابیم.

نغمه کوثر
وقتی پیکر مطهر عبدالمهدی مغفوری را آوردند حال مساعدی نداشتم. نشسته بودم و گریه می کردم. در حزن و اندوه غوطهور بودم که ناگهان صدایی شنیدم که گفت: شهید قرآن می خواند. یکی از روحانیون محل هم که آنجا بالای سر جنازه بود قسم خورد که او هم تلاوت قرآن را شنیده است.
با خود گفتم خدایا این چه شهیدی است و نزد تو چه قرب و مقامی دارد که این کرامت را به او عنایت کرده ای که از جنازه اش پس از چند روز که شهید شده صدای تلاوت قرآن می آید.از جا بلند شدم که خودم هم از نزدیک این اعجاز را مشاهده کنم. وضو گرفتم بالای سرش رفتم و روی او را کنار زدم. رنگش مثل مهتابی نور می داد و بوی عطر عجیبی از پیکرش به مشام می رسید.وقتی گوشم را نزدیک صورت و دهانش نزدیک کردم،مثل کسی که برق به او وصل کرده باشند در جا خشکم زد.چون من هم از او تلاوت قرآن شنیدم. درست به خاطر دارم در همان لحظه که گوشم نزدیک دهان او بود شنیدم که این آیه را می خواند: اعطیناک الکوثر... پیشانی اش را بوسیدم و از کنار او برخاستم ووقتی به خانه بازگشتم از مشاهده این کرامت و مقامی که خدا به شهید عبدالمهدی داده بود دو رکعت نماز شکر بجا آوردم.شب که بعضی از اهل محل برای عرض تسلیت به منزل ما آمدند،حاج آقا سیدکمال موسوی روحانی محل هم آمد. این قضیه را که از من شنید گفت: چند نفر دیگر هم شاهد تلاوت قرآن شهید بوده اند.
همان شب بود که آخرین جملات عبدالمهدی به هنگام خداحافظی به یاد من آمد. وقتی به او گفتم: من زهرا را پیش خودم می برم،چون تنها می ماند،
گفت: صاحب اختیار هستید ولی زهرا باید عادت کند.پرسیدم مگر چند روز می خواهی در جبهه بمانی؟
گفت: این دفعه اگر بروم دیگر نمی آیم.مرا می آوردند،بعد خندید و خدا حافظی کرد ورفت.

به نام خدای نگهدارنده
وصیتنامه شهید احمد کاظمی
بسم الله الرحمن الرحیم
الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان علینا ولی الله
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
صدق الله العلی العظیم
اسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
خداوند،می خواهم فقط شهید شوم.
شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی، ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده، تو کرمی کن،لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درک کردم،عشق واقعی تویی و شهادت،بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.
نمی دانم چه باید کرد،فقط می دانم زندگی در این دنیا بسیار سخت می باشد. واقعا جایی برای خودمان نمی یابم.
هر موقع آماده می شوم چند کلمه ای بنویسم،آنقدر حرف دارم که نمی دانم کدام را بنویسم،از درد دنیا،از دوری شهدا،از سختی زندگی دنیا،از درد دست خالی بودن برای فردای دنیا،هزاران هزار حرف دیگر؟در یک کلام،اگر نبود امید به حضرت حق، چه باید می کردیم؟ اگر سخت است، خدا را داریم، اگر در سپاه هستیم،خدا را داریم، اگر درد دوری شهدای عزیز را داریم، خدا را داریم.ای خدای شهدا، ای خدای حسین،ای خدای فاطمه زهرا،بندگی خود را عطا فرما و در راه خودت شهیدم کن، ای خدا،یا رب العالمین.
راستی،چه بگویم،سینه ام از دوری دوستان سفر کرده،از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا،تو کمک کن. چه کنم؟ فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم.
خداوندا، خود می دانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب مانده ام و این دوران سخت را باید تحمل کنم.ای خدای کریم،ای خدای عزیز و ای رحیم، تو کمک کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.
چه بدم، وای خدا تو رحم کن و کمک کن.بدی مرا می بینی، دوست دارم بنده باشم، بندگی ام را ببین. ای خدای بزرگ، رب من اگر بدم اگر خطا می کنم،از روی سرکشی نیست،بلکه از روی نادانی می باشد.خداوندا من بسیار در سختی هستم، چون هر چه فکر می کنم، می بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی از دست دادم. ولی خدای کریم، باز امید به لطف و بزرگی تو دارم. خداوندا تو توانایی.ای حضرت حق، خودت دستم را بگیر،نجاتم بده از دوری از شهدا،کار خوب نکردن، بنده ی خوب نبودن...دیگر....
ای حضرت حق،امید تو اگر نبود پس چه؟آیا من هم در آن صف بودم. وای چه روزهای خوشی بود.وقتی به عکس نگاه می کنم، از درد سختی که تمام وجودم را می گیرد دیگر تحمل دیدن ندارم. دوران لطف بی منتهای حضرت حق، دوران جهاد، دوران عشق، دوران رسیدن آسان به حضرت حق، وای من بودم؟ نفهمیدم، وای من هستم که باید سختی دوران را طی کنم؟ الله اکبر،خداوندا،خودت کمک کن،خداوندا، تو را به خون شهدای عزیز و همه بندگان خوبت قسم می دهم،شهادت را در همین دوران تصمیم بفرما و توفیقم بده هرچه زودتر به دوستان شهیدم برسم، ان شاالله تعالی.
منزل، ظهر جمعه 4/6/82

همسرم خوشتیپ است.
یکی دیگر از زوجهایی که پایشان به دادگاه خانواده باز شده، زوجی هستند که به خاطر خوشتیپی آقا قصد طلاقگرفتن دارند! مرد جوان درباره دلیل طلاق به قاضی گفته که چک کردنهای مدام همسرم مرا خسته کرده است. زن هم در پاسخ گفت: "شوهر من مرد خوشتیپ و پولداری است و طبیعی است که زنان زیادی در آرزوی بدست آوردن او باشند. من هم دست خودم نیست، هربار که او از خانه بیرون میرود مدام این فکر به سراغم میآید که حتماً زنان زیادی برای بدست آوردن او دست به کارهایی بزنند و شوهرم را اغفال کنند."
خوشتیپی همسر آنقدر ذهن این خانم را درگیر کرده که او را وادار به درخواست طلاق کرده است. "با اینکه عاشق شوهرم هستم، ولی اینطوری نمیشود زندگی کرد."

بچه های مدافعان حریم گیلانی در زمان آتش بس به محاصره داعش در آمده و در حال حاضر تعدادی از آنها شهید و بیش از ده نفر از آنها به اسارت در آمده اند....
لطفا براشون دعا کنید...آرزوی این بچه ها شهادت بود نه اسارت
الان قدرتهایی که ادعا می کردند اگر آتش بس شکسته بشه چنان و چنین می کنند کجا هستند که بچه های ما این طوری گرفتار شدند...
خدا لعنتشون کنه...کسایی رو که این گروه رو ساختن ... پرورش دادند.. به اینجا رساندند و مانع نابودیشان می شوند... و یاریشان میکنند...

به آوای خروسان سحر خیز
سحر سر می زند از خواب برخیز
به آب دیده دل را شستشو کن
پس آنگه جانب معشوق رو کن
مساجد خانه نور سرورند
تجلی گاه آیات حضورند
زجا برخیز هنگام حضور است

مقام معظم رهبری (حفظه الله):
آیا جنایتی از این بزرگتر نسبت به زن هست که زن را که با آرایش، مد و جلوه گری زیورآلات سرگرم کنند و از او به عنوان یک ابزار استفاده کنند؟ امروز سر و سینه را از زیورآلات پر کردن و آرایش و مد و لباس را بت قرار دادن. برای زن انقلابی مسلمان ننگ است.
چادر، بهترین نوع حجاب و نشانه ملی ماست.

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
مولا خلاصه عرض کنم دوست دارمت
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم

نور عترت آمد از آیینه ام
کیست در غار حرای سینه ام
رگ رگم پیغام احمد می دهد
سینه ام بوی محمد می دهد