به نام خدای گشاینده
شهید ابوالحسن داداشی
نام پدر: قنبر
تاریخ تولد: 1346
محل تولد: رحیم آباد- روستای اربالنگه
رشته ی تحصیلی: فنی مهندسی(دانشگاه خواجه نصیر الدین طوسی تهران)
تاریخ شهادت: 4/4/1366
محل شهادت: شلمچه

خصوصیات اخلاقی شهید
شهید داداشی انسانی مطیع، باوقار و در برخورد با افراد جامعه بسیار مودب بود. وی در کارهای منزل به پدر ومادر کمک می کرد. از نظر مذهبی فردی با ایمان و معتقد بود ونماز اول وقتش ترک نمی شد. اکثر مواقع در نمازهای جمعه شرکت می کرد. وی، بی باک و شجاع بود و در برابر مشکلات احساس ناتوانی نمی کرد. در مقابل مخالفین انقلاب، موضع گیری جدی و قاطع از خود نشان می داد و علاقه ی خاصی نسبت به امام خمینی داشت. ایشان عقیده داشت که به فرموده های امام، باید عمل کرد و برای رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی پیرو بی چون و چرای او بود. شهید در پایگاه اربالنگه رحیم آباد، تلاش فراوانی کرد تا بتواند کلاسهای آموزش قرآن و اصول اعتقادی را برای جوانان آن محل، راه اندازی کند. او، برای پیشبرد اهداف انقلاب و نظام اسلامی بی ادعا و خاضعانه در خدمت مردم و علاقمندان به دین خدا بود و با منش و صلابت در راه رسیدن به معرفت الهی قدم بر می داشت تا آن که سیرت و صورتش به انوار حق مزین گردید.

دیگر نتوانستم با رفتنش به جبهه مخالفت کنم
پدرجان حال در محضر شما هستم، دیگر فعالیت در مسجد و پایگاه بسیج مرا راضی نمی کند. از شما می خواهم تا برای رفتن به جبهه یاریم دهید. از شجاعت و حس وطن پرستی و ایثار گری ابوالحسن بسیار مسرور شدم. اما از ایشان خواستم تا به تحصیل خود پرداخته و بعد از اخذ دیپلم به عنوان انسانی کامل در مسیر انقلاب و دفاع از اسلام گام بردارند.ایشان نیز به نظرم احترام نهاده و در پایگاه و مساجد به تبلیغات و پشتیبانی از رزمندگان، در پشت جبهه ادامه دادند و پس از اخذ دیپلم بلافاصله در دانشگاه قبول شدند. بار دیگر نزد من آمده و خواستار حضور در جبهه شدند که باز هم از او خواستم تا سنگر دانشگاه را حفظ نماید و پس از اتمام تحصیل به جبهه برود.
او در دانشگاه، تقدس آرمانهای دینی و ارزشهای انقلابی را نیز احیا نمود ولی روز به روز بر عطش حضورش در جبهه افزونتر می شد. ترم آخر دانشگاه بود که برای بار سوم از من خواست تا با حضورش در جبهه موافقت کنم. این بار از دیدن ابوالحسن شرمنده شدم، زیرا حس کردم که با نهایت احترامی که برایم قائل است، همچون پرنده ای در قفس دست وپا می زند و حاضر است تا به هر قیمتی آزادی خود را به دست آورد. اما ابوالحسن با متانت و وقارش به من فهماند که این سالها را به خاطر آن که رنجیده خاطر نشوم، این فراق را تحمل کرده است و با رضایت کامل و لبخندی بر لب، بر پشت پسرم زدم و گفتم: برو و دست حق پشتیبان تو و سایر رزمندگان باشد. با این جمله من، انگار که تمام دنیا را به او هدیه کرده اند، بال ها را گشود و در اولین فرصت خود را به منطقه رساند تا بتواند این وقفه ای را که برایش پیش آمده جبران کند. هنگام خداحافظی مبلغ دو هزار تومان برای خرج راهش به ایشان دادم ولی از گرفتن آن امتناع کرد و اظهار بی نیازی نمود ولی به هر شکلی که بود داخل کیفش گذاشتم. بعد از گذشت سه ماه از حضورش در جبهه عاشوراییان، روز شهادت امام جعفر صادق(ع) پرده های تیره عالم ناسوت را کنار زد و به خیل بیداردلان سبز قامت پیوست. بعد از شهادتش فهمیدم که هزار تومان از همان پولی که هنگام رفتن به وی داده بودم، لای کتاب قرآن گذاشته و با خود نبرده است.
نقل از پدر شهید

فرازی از وصیت نامه شهید:
اگر می خواهید با خدا صحبت کنید، نماز را به پا دارید، نمازهایتان را اول وقت بخوانید. نماز را سبک نپندارید، مساجد را پر کنید و نماز را به جماعت بخوانید. اگر می خواهید خدا با شما صحبت کند، قرآن را زیاد بخوانید. دعا ها را در طول روز فراموش نکنید و شکر گزار نعمت های خدا باشید و همه را برای رضای خدا و به یاد خدا انجام دهید و خدا را در همه حال ناظر خود بدانید.