
به نام خدای دارای شکوه و بخشش
سه روایت از یک مرد(قسمت اول)
همه به من می گویند شکنجه گر.اما من فقظ وظیفه ی خود را انجام داده ام،همان طور که دیگران هم انجام می دهند. بالاخره چرخ مملکت باید می چرخید، من مهره ی هرزی بیشتر نبوده ام. مهره ای که هیچ کس اهمیتی به آن نمی داد. اگر مهم بودم امروز سرنوشتم این نبود که هست. من هم می توانستم جان خودم را در ببرم و امروز پیش از مرگ،بارها نمیرم. اما سرنوشت گویی بازی دیگری داشت.راست است که همه چوب اعمال خودشان را می خوردند.فردا صبح شاید مرا بگذارند پای دیواری،چند جوان پرشور انقلابی جلویم صف بکشند. یکی فرمان بدهد و آن ها سلاح هایشان را مسلح بکنند و من صدای رفت و برگشت خشک گلنگدن ها را بشنوم و نفس در سینه ام حبس بشود و زانوهایم بلرزند،اما دلم می خواهد پشم هایم را نبندند.این چشم هایی که هیچوقت به روی حقیقت باز نشدند،اکنون باید ببینند آنچه را که خود نخواسته اند.و این آن نخواهد بود که به سوی من شکلیک خواهند کرد.این بازتاب اعمال خودم خواهد بود که از لوله ی تفنگ آنها،به سویم بر می گردند. کشنده ی من،من خواهم بود،نه کس دیگری. اما کاش می توانستم دراین لحظات آرامش داشته باشم.
کاش می توانستم با آغوش باز به استقبال آن چیزی بروم که خود خواسته ام. نباید زیاد طول بکشد.گلوله های داغ و چرخان از دهانه ی تفنگ ها بیرون می زنند و در یک هزارم چشم برهم زدنی،گوشت و استخوان را می شکافند و بعد همه چیز تمام می شود. تمام؟ اگر پایانی در کار نباشد چه؟ اگر این تازه آغاز حسابرسی باشد چه؟ آیا باید از چیز عظیم تری بترسم؟ آنوقت چه جوابی دارم که بدهم؟ من اگر خائن باشم،تنها از آن جهت هستم که به کارم ایمان نداشتم. اگر داشتم،امشب پیش از مرگ بارها نمی مردم. اماچه دارم می گویم؟ مگر می شد به چنین کاری ایمان داشت؟من اصلا در طول عمرم،مگر به چیزی ایمان داشته ام؟ من کسی نبودم ه ام جز یک فرمان بر. فکر می کردم می گویند حرف بکش،زبان ها را باز کن و همین کار را باید بکنم. به هرقیمتی که شده. فکر می کردم مرگ چیزی است مال دیگران. یاچیزی سات متعلق به آینده ای دور،اگر که مال من باشد. اعتراف می کنم که غافل گیر شدم. و همان قدر که موقع سقوط رژیم. قبلا از این سرو صداها مگرکم دیده و شنیده بودیم؟ تا روز 26 دی هنوز فکر می کردم این هم چیزی است مثل آن یکی. فکر می کردم می گذرد. تمام می شود،سرکوب می کنند. مگر واقعه 15 خرداد 42 کم حرکتی بود؟ به نظر می آمد سیلی آمده و همه چیز را ویران خواهد کرد. اما سرکوب شد. هرچند که عده ای دست برنداشتند. پدر و مادر همین حسین از همان ها بودند. مادرش بعد از تبعید آیت الله خمینی کار را به جایی رساند که برای شاهنشاه تلگراف بفرستد و در آن بگوید اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کردی و اگر مسلمان نیستی بگو تا ما تکلیف خودمان را بدانیم.
وقتی در سال 51 آیت الله علم الهدی فوت کرد،فکر کردیم دیگر همه چیز تمام شده است و می توانیم نفس راحتی بکشیم.آن روز چنان جمعیتی برای تشییع جنازه جمع شده بودند که به وحشت افتادیم. درخیابان نادری،جای سوزن انداختن نبود. انگار همه ی شهر اهواز جمع شده بودند آن جا. ما خیلی تلاش کرده بودیم تا جلوی کسبه را بگیریم و نگذاریم مغازه هایشان را تعطیل کنند، اما فایده ای نداشت. کسی گوش به حرف ما نمی داد و اصرار و تهدید بیشتر،جز آبروریزی،سوددیگری نداشت. چیزی نمانده بود که همه جا چو بیفتد که سازمان امنیت تلاش کرد جلوی تشییع جنازه ی باشکوه آیت الله را بگیرد و نتوانست.برای همین هم زیاد پا پی نشدیم و گذاشتیم سیل جمعیت،جنازه را تا انتهای خیابان ببرد. آن روز ماموران ما با لباس شخصی این جا و آن جا ایستاده بودند و سعی می کردند نگذارند شعار دیگری مطرح شود. جمعیت آن قدر زیاد بود که اگر مسئله ای پیش می آمد،نمی توانستیم کنترل کنیم. شانس آوردیم که همه چیز به خیر گذشت. آن روز رده های بالای سازمان نفس راحتی کشیدند. همه فکر می کردیم با مرگ آیت الله،خوزستان آرام خواهد شد. کسی چه می دانست که فرزند جوان،پاجای پای پدر خواهد گذاشت و آتشی روشن خواهد کرد که دامن خیلی ها را بگیرد. اگر می دانستم چنین عاقبتی پیدا می کنم،همان وقت ها زیر شکنجه می کشتمش. چه کارم می توانستند بکنند؟ مگر کم پیش آمده بود از این حوادث؟ شاید آن وقت سرنوشت من هم چیز دیگری می شد. شاید به جرم ازدست دادن سوژه،تبعید می کردند به جای دور افتاده ای. شاید هم به کار دیگری می گماشتندم. آن وقت اسم معبر سر زبان ها نمی افتاد و تعداد افرادی که زیر دست او شکنجه شده بودند،آن قدر زیاد نمی شدند که حسابش از دستش در برود. خیلی هاشان را نمی شناختم. نمی دانستم چه سالی و برای چه، دستگیر شده اند. یکی یکی جلو می آمدند و برای رییس دادگاه شرح می دادند که من چه بلایی سرشان آورده ام . یکی دست بی حسش را با دست دیگرش بالا آورده بود. می گفت من دستش را شکسته ام و آن قدر به همان حال رهایش کرده ام تا که دستش از کار بیفتد. به نظر می آمد یک دستش کوتاه تر از دیگری شده باشد. کوتاه و لاغر. انگار که آن دست از آن کودکی بود،نه جوانی که نزدیک به 25 سال دارد.
ادامه دارد....