![]()
خداحافظی باشهیدمحمداصغریخواه
سلام شهیدمحمداصغریخواه ازاین که دراین مدت اجازه دادین توی وبلاگم ازشماورشادت هاتون بگم خیلی ازتون ممنونم.![]()
امیدوارم که ازمن راضی باشیدوبازم به وبلاگ من بیایید![]()
ازاین که دارم باشماخداحافظی می کنم خیلی ناراحتم
![]()
شهیدمحمداصغریخواه ای قهرمان بزرگ من ازطرف خودم ودستانم ازشماخداحافظی می کنم ازشمادرخواست می کنم که دستمان رابگیریدومارابه حال خودمان رهانکنیدکه ماهرچه داریم ازشماودوستانتان است.![]()
بدرود![]()

وصیت
دوستان،دنیاصحنه ی امتحان برای انسانهاست وقرآن کریم درسوره ی ملک می فرماید:که او(خدا) مرگ وزندگی راآفریده ،شماراآزمایش کند،تاکدام یک ازشمابهتر عمل می کنید.بایدزندان دنیارابقول پیامبر(ص) درهم شکست وبه بهشت رضوان قدم نهادوبقول سیدالشهدا،مرگ چیزی جزیک پل برای رسیدن به آخرت نیست.
شهیدمحمداصغریخواه

هدف
شب عملیات ولفجر10،ساعت 11شب تازه رسیدیم به آخرین ارتفاعاتی که حدفاصل خط ایران وعراق بود،50مترمانده بودتادرتیررس دشمن.برف سنگینی می اومد وآب هم پیدا نمی شد،خاکی هم برای تیمم نبود،روی برفابدون وضو،نیت کردوشروع کردبه نماز،آخرین نمازش روی برف بود،به سپیدی وسنگینی برف.
خاطره ای ازشهیدمحمداصغریخواه![]()
![]()
پیمان وفاداری
توچادرفرماندهی بودیم که یه پیک اومدونامه ای سربسته به دستش داد.وقتی نامه روبازکردبی قرارشدواشک توی چشماش جمع شد.بلندمی شد ومدام به سرش دست می کشیدومی گفت: الله اکبر،الله اکبر
پرسیدم:چه اتفاقی افتاده؟
نتونست جواب بده،نامه رودستم داد،نوشته بود: مارزمندگان دسته دوم ازگروهان عماربرای آن که وفاداری خودرابه فرمانده خوداعلام کنیم،برای ماندن واستقامت کردن تاپای جان وهدیه کردن جانمان عهدمی بندیم که ای فرمانده درکنارت خواهیم ماندوهمه ی ماباخون خوداین تعهدراامضاءمی کنیم.
واکثرامضاءکنندگان هم شهیدشدند.
خاطره ای ازشهیدمحمداصغریخواه![]()
![]()
هیچ پوتینی اندازه پاش نبود.توعملیات نصرچهاریه لنگه ازپوتینش گم شد.پابرهنه توی کوههاوسنگلاخها می دوید.صداش کردم بااصرار،پاشوگذاشتم روزانوهام،چفیه ام رودرآوردم ودورپاش پیچیدم خون ازکف پاش می چکید.توی اون شرایط هم لحظه ای استراحت نکرد.
خاطره ای ازشهیدمحمداصغریخواه![]()

امانت الهی
نگاه خریدارانه ای بهش کردم وگفتم: حیف نیست این بدنوگلوله سوراخ کنه؟
خندیدوگفت:ازخونه ی بابام که نیاوردم،زیباییش دراینه که اون چه خدا به من داده درراه خودش پوسیده بشه.
وقتی پیکرش رودیدم ذره ای گوشت نداشت.اوبه اعتقادش عمل کرده بود.
خاطره ای ازشهیدمحمداصغریخواه

چرا؟
بعدازعملیات کربلای پنج خصوصابعدازشهادت احمدصنایع پرکاروهادی فدایی، دیگه کمترمرخصی می اومد.می گفت: دیگه روم نمیشه بیام مرخصی، ازخانواده های شهدا خجالت می کشم.بادیدن بچه های شهدا داغون می شم.نمی دونم چراخدا منو نمی خواد؟
خاطره ای ازشهیدمحمداصغریخواه![]()

نامه ی سجاد
برای اولین باربودکه پسرش براش نامه نوشته بود.باافتخارنامه رومی خوندوبه ماهاکه مجردبودیم می گفت:
شماهاچه می دونیدمتاهل بودن یعنی چی؟ببینیدپسرم برام چی نوشته؟
اوچندین بارنامه روخوندوگریه کرد.
به نام خدا
خدمت پدربزرگوارم سلام
امیدوارم که حالتان خوب باشد.باباجان من وسوده دلمان برایت تنگ شده است. زودتردشمنان رابکشیدوپیش مابیاومارابیرون ببرزیراازوقتی که شمابه جبهه رفتید مامان ماراهیج جانبرده.من همیشه به مدرسه وسوده به کودکستان می رود.ماهمیشه شفارش شمارابه یادمی آوریم.باباجان من به شما قول می دهم که پسرخوبی ومانند شمادلیرباشم ونمرات خوب بگیرم.
خداحافظ شما پسرت سجاد
خاطره ای ازشهیدمحمداصغریخواه

چادرفرماندهی
اون شب توچادرفرماندهی مهمونش بودم.وقت خواب گفتم: پسرم، مثلاتوفرماندهی، چراازسقف چادرت آسمون پیداست؟
گفت:آخه آقاجون،از70تاچادری که برپاکردیم،40تاشو پلاستیک گرفتم30تامونده، یکیش هم خودم.