حدیث عشق
سلام برشهدا
آخرین دیدار

آخرین دیدار

یک روز تو خانه نشسته بودم،دیدم در می زنند؛در را که باز کردم در جا خشکم زد. انتظار دیدن هرکس را داشتم غیر از محمود،آن هم با سرتراشیده و پانسمان کرده. بی اختیار گریه ام گرفت. گفتم: تو بااین سر وضعت چطور آمدی؟ باید چند روز دیگر در بیمارستان می ماندی و استراحت می کردی.

گفت: دنیا جای استراحت نیست. باید بروم لشکر،کار زمین مانده زیاد دارم.

پیدا بود برای رفتن عجله دارد.گفت: این چند روز خیلی به تو زحمت دادم،وظیفه ام بود که بیایم و تشکر کنم.

فهمیدم برای رفتن جدی است. او زیربار اعزام به خارج و معالجه درآن جا نرفته بود. گفتم: داداش،فکر می کنی کار درستی می کنی؟

گفت: انسان در هر شرایطی باید ببیند وظیفه اش چیست.

گفتم: تو اصلا به فکر خودت نیستی. تو با این همه ترکشی که توی سرت داری به خودت ظلم می کنی.

گفت: من باید به وظیفه ام عمل کنم.

پرسیدم: خوب حالا چرا نمی خوای بری خارج؟

گفت: اولا اعزام به خارج خرج روی دست دولت می گذارد و من هیچ وقت حاضر نیستم برای جمهوری اسلامی خرج بتراشم. درثانی گفتم که ،باید دید وظیفه چیست؟

وقتی گریه ام را دید گفت: نمی خواهد این قدر ناراحت باشی. این ترکش ها چاره دارد. یک آهنربا می ذاریم روش،خودش میاد بیرون.

آن روز وقت خداحافظی حال غریبی داشتم. نمی دانم چرا دلم نمی خواست از او جدا شوم.

شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۷ . 11:31
بیت المال

بیت المال

یک روز آقای خرمی،راننده اش را فرستاده بود سپاه؛ چند تا کار بهش گفته بود که باید انجام می داد،موقع برگشت آمد درخانه و گفت: من دارم می رم بیمارستان پیش آقا محمود،شما هم بیایید بریم.

وقتی دیدم ماشین آماده است،قبول کردم و همراهش رفتم بیمارستان.بعد از سلام و احوالپرسی محمود گفت: تنها آمدی مادر؟

گفتم: نه مادرجان،با آقای خرمی آمدم

یکهو اخم هایش رفت توی هم،می دانستم محمود در استفاده از بیت المال،مخصوصا در ماشین های سپاه خیلی سخت گیر است،باناراحتی گفت: اشتباه کردین،مگه من قبلا بهتون نگفته بودم که مواظب باشین.

آقای خرمی رو کرد به محمود و گفت:آقا محمود،من دیدم حالا که می یام این جا بهتره ایشون رو هم بیارم تا شما را ببیند

گفت: اشتباه کردی

آقای خرمی کوتاه نیامد،گفت: آخه مسیرمان بود،فقط به خاطر حاج خانم که نرفته بودم

محمود باز هم قانع نشد.رو به من کرد و گفت: به هرحال حواستون باشه که موقع رفتن با تاکسی برین خونه.

 

خاطره ی شهید محمودکاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۶ . 16:44
رابطه ی فامیلی(2)

به نام خدای بسنده

رابطه ی فامیلی(2)

 

برای در امان ماندن از ترکش های نارنجک پخش شده بودیم تو کانال،کاوه بی خیال ترکشها این طرف و آن طرف می دوید و دستورات لازم را می داد. ناگهان یک انفجار در پشت کانال نگرانم کرد،همانجا که کاوه بود.

فریاد زدم یا حسین و بعد به سرعت خودم را به محل انفجار رساندم،یک نفر سر و صورتش غرق خون بود،وقتی دیدم کاوه است،کم مانده بود سکته کنم؛خیز برداشتم و خودم را بهش رساندم،همان طور که خون از سرش می آمد،می گفت: مقاومت کنید،چیزی نیست،

فورا امدادگر گردان خودش را رساند و سرمحمود را پانسمان کرد ده دقیقه ای روی پای خودش بود،اصلا حاضر نمی شد بچه ها را به عقب ببرد،اما هر لحظه وضعش بدتر می شد،تا این که حالت ضعف بهش دست داد. همان طور که کاوه را عقب می بردیم،مه غلیظی سطح منطقه را گرفت،طوری که دیگر چهار-پنج متری مان را نمی دیدیم. وجود مه در آن فصل از سال بی سابقه بود،کافی بود ما را می دیدند،آن قدر با گلوله می زدند،که حتی یک نفرمان هم زنده نماند. با مجروح شدن کاوه ادامه عملیات برای باز پس گرفتن ارتفاع 2519 متوقف شد و ما به ناچار برروی ارتفاعات کدو پدافند کردیم.

 

شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ . 10:2
رابطه ی فامیلی(1)

به نام خدای منتقم

رابطه ی فامیلی(1)

گفت: از مشهید زنگ زدن که خودم را سریع برسونم آن جا، اگر اجازه بدید می خواستم دو سه روزی برم مرخصی.

محمود با تعجب خیره شد و گفت: تو که می دونی عملیات داریم و دیگه مرخصی نباید بری.

حسن من و منی کرد و گفت: شما اجازه می دی برم.

محمود سرش را از روی پوشه ها بلند کرد و با نگاه معناداری گفت: من اجازه نمی دم،بهتره بری سر ماموریت.

حسن چند لحظه ساکت ماند،بعد نگاه ملتمسانه ای به من کرد و رفت بیرون. منظورش را فهمیدم،باید دست به کار می شدم،رو به محمود گفتم: آقا محمود،کارش واقعا مهم بود،اجازه می دادید می رفت، زود برمی گشت.

محمود گفت: تو پادگان خیلی ها می دونن که این برادر خانم منه،چند روز دیگه عملیات داریم. اگر کارش طول کشید و به عملیات نرسید،ممکنه تو ذهن بعضی ها این پیش بیاد که کاوه موقع عملیات برادرخانمش را فرستاد مرخصی تا سالم بمونه.

گفتم: خودم ضمانتش را می کنم که به عملیات برسد.

ناراحت گفت: من با کسی عقد اخوت نبستم،دوست هم ندارم که اعتقاداتم به خاطر همین کارها دچار لغزش بشه.

خاطره ی شهید محمودکاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ . 10:40
باغ انار

باغ انار

دو دل بودم،ماندن در کردستان یا رفتن به جبهه جنوب.یک روز نزدیک غروب در خانه نشسته بودم که در زدند،خودم رفتم برای باز کردن در،همین که چشمم افتاد به محمود،او را تند در بغل گرفتم. مجید ایافت،احمدظریف و شکرالله خانی را هم با خودش آورده بود.

قبل از این که چیزی بگویم انشگت سبابه اش را به طرف من گرفت و گفت: فکر کردی که اگر تو نیایی،ما هم نمی آییم،صددر صد اشتباه کردی؛ما آمدیم که ببریمت.

با خودم گفتم: ببین آن قدر تو نرفتی،تا کاوه این همه راه را کوبید و آمد بجستان که تو را ببیند.

تو بجستان یک باغ داشتیم،صبح بچه ها را بردم آن جا. فصل انار بود.بعد از این که از باغ آمدیم بیرون،محمود به من گفت: صلاحی،من دو جا سینه خیز رفتم،یکی بعد از مجروحیتم در عملیات بدر،وقتی که ترکش خورده بودم،مجبور بودم خودم را برسانم کنار جاده تا ماشین ها من را ببینند. یک جاهم تو باغ شما بود که مجبور شدم برای رد شدن از زیر این درختها،کمرم را خم کنم و راه بروم.

خودم هم نفهمیدم چطور شد که همان روز همراه محمود راه افتادم سمت منطقه.

شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ . 11:42
خواب هزار ساله

خواب هزار ساله

خبر مجروحیت کاوه را یکی از رفقا بهم داد. با ناراحتی پرسیدم: کجا مجروح شده؟

گفت : تو تک حاج عمران

پرسیدم: حالا کجاست؟

گفت: آوردنش مشهد،الان تو بخش مغز و اعصاب بیمارستان قائم (عج) بستریه.

بدون معطلی رفتم عیادتش.ضعیف شده بود ولی آن لبخند همیشگی و زیبا هنوز گوشه لبش بود. دکتر ها تو پرونده پزشکی اش نوشته بودند،نباید کار سنگین بکند و حرکتی داشته باشد. ترکش های نارنجک تو سرش بود. خیلی خطرناک بود. از کار و بارم سوال کرد.گفتم:دانشگاه هستم؛درس می خوانم،

تااین را گفتم جمله ای گفت که مرا زیر و رو کرد و گویی تمام وجودم را به آتش کشید،گفت: نامور،بچه ها می رن جبهه خون می دن و شهید می شن،تو می ری دانشگاه درس می خونی.

روی تخت بیمارستان هم فکر و ذکرش جبهه بود.آرزو می کردم زمین دهان باز کند و مرا در خود فرو برد،اما چنین حرفی از کاوه نشنوم.

شهید محمودکاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۵ . 0:1
بازی با مرگ

بازی با مرگ

خط ما هنوز تثبیت نشده بود و نیروها سخت درگیر بودند. تنها حربه دشمن در آن شرایط،آتش دور برد بود. بالگردهایش هم از بالا بچه ها را بسته بودند به راکت. مانده بودیم که محمود زیر این آتش سنگین چطور می خواهد جلسه برگزار کند. یک دفعه دیدم اشاره کرد به کنار خاکریز و گفت: همین جا می شینیم و حرف هامون را می زنیم.

حیرت زده گفتم: این جا که تو دید است، می زننمان.

انگار حرفم را نمی شنید؛نقشه را پهن کرد و شروع کرد به صحبت. گرم صحبت بودیم که یکی از راکتهای بالگرد خورد چند قدمی ما و منفجر شد. از شدت انفجارش بعضی پرت شدند و گرد وخاک بلند شد.حالابا تمام وجود وحشت داشتم، که راکت بعدی وسط جمع بخورد،به محمود گفتم: فرمانده گروهان ها در خطرن، این جا جای ایستادن نیست.

محمود گرچه نمی خواست به خاطر ترس از دشمن آن جا را ترک کند؛ اما به خاطر حفظ جان نیروها و اطلاعتی که نسبت به فرماندهی داشت،پذیرفت که به محل امن تری برویم.

شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵ . 8:50
ابر های سیاه

ابر های سیاه

وقتی از شناسایی بر می گشتیم به محمود گفتم: این برگ های بلوط که توی راهمونه، فردا شب ممکنه کار دستمون بده ها،

لبخند معنی داری زد و گفت: این دیگه دست ما نیست،کس دیگه ای عملیات رو هدایت می کنه.

شب عملیات،دلهره همه ی وجودم را گرفته بود. فکر عبور چند گردان سیصد نفره از روی برگ های خشک،عذابم می داد. آسمان صاف بود و پرستاره،نور مهتاب همه جا را روشن کرده بود. زدن به خط دشمن،آن هم زیر نور جاده خودکشی بود. هنوز از خط خودی فاصله نگرفته بودیم که توده ای از ابرهای سیاه، آسمان منطقه را یکدست تاریک کرد و به دنبال آن رعد و برق و باران شروع شد.حالا دیگر نه نگران عبور از روی برگهای خشک بودم،نه دلواپس نور مهتاب و دید عراقی ها.

شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۵ . 0:1
رمی خاک

رمی خاک

در عملیات والفجر9 موفق شدیم ارتفاعی را که قمر یکی از تیپ های دشمن بود و موقعیتی کاملا استراتژیک داشت بگیریم . عراقی ها با یک حرکت تاکتیکی درست، در ارتفاع بعدی،خط دومشان را تشکیل داده بودند،شدت آتش آنها به قدری بود که واقعا ما را زمین گیر کرده بودند، طوری که سرمان را هم نمی توانستیم بالا بیاوریم. درست در چنین شرایطی یک موتور سوار داشت با سرعت از روی یک تپه،که کاملا در تیررس عراقی ها بود به سمت ما می آمد. بی مهابا می آمد تا رسید به محدوده خط ما. پیاده شد، در کمال تعجب دیدم که پرتقالی از توی جیب بادگیرش در آورد شروع کرد به پوست کردن؛ راست ایستاده بود،انگار نه انگار که اینجا خط مقدم است و آتش از زمین و آسمان دارد می بارد. کمی که دقت کردم،دیدم او کسی جز محمود کاوه نیست. نه اسلحه ای،نه بی سیمی و نه همراهی داشت. اطرافش را نگاه می کرد، بعد مشتی خاک از لبه کانال برداشت و با قدرت آن را پاشید سمت عراقیها؛ رو کرد به بچه ها و گفت: ان شاالله خدا کورشان می کند، لارم نیست شما کپ کنید

بعد هم رفت. کم کم مه، سراسر منطقه را پوشاند،هر لحظه غلیط و غلیظ تر می شد. خوب به خاطر دارم، در مدت یک هفته ای که عملیات ادامه داشت، دید تیر دشمن کور شد؛طوری که دیگر نتواسنت از آتش توپخانه و ادواتش استفاده کند. ما هم بدون این که لو بریم و یا دیده بشیم همه اهدافمان را گرفتیم.

شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۹۵ . 0:1
وصلت

وصلت

تازه از مرخصی آمده بودم که محمود دست مصطفی شاکری را گذاشت تو دستم و گفت: می ری براش خواستگاری،دختر خوبی را پیدا می کنی،بعد هم خبرکن برای مراسمش بیام.

می دانستم عمویم دنبال دامادی است که دین و ایمان داشته باشد. جریان را برایش گفتم و موضوع خواستگاری از یکی از دخترانش را پیش کشیدم.راحت تر از آن چه که فکرش را می کردم، موافقت کرد. موضوع را به محمود خبر دادم،کلی خوشحال شد. آن موقع منطقه بود.گفت: هر طور شده خودم را برای شب جمعه می رسانم. همه چیز فراهم بود،فقط منتظر بودیم تا محمود بیاید و در حضور او خطبه عقد خوانده شود. او همان روز از مشهد زنگ زد و گفت: ساعت دو بعداز ظهر حرکت می کنم طرف گناباد.

به حساب ما،باید ساعت شش بعدازظهر می رسید؛ولی تا دوازه شب خبری ازش نشد.دلمان به هزار راه رفت،همه می دانستیم او آدم بدقولی نیست. آن شب بالاخره ساعت دوازه و نیم رسید. بعد از کلی معذرت خواهی گفت: بعضی از بچه های تیپ تو شهرهای سر راه،جلو منو گرفته بودند،حریفشان نشدم.

او را بین راه واداشته بودند تا برای مردم سخنرانی کند. فردا که مردم فهمیدند کاوه آمده فخر آباد،همه جمع شدند جلوی در خانه ما،گاو و گوسفند آورده بودند که جلوی پای محمود قربانی کنند. محمود نگذشت،گفت: اگر این کار را بکنید،فخرآباد نمی آم.

شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۵ . 10:39
اصلا خسته نمی شد

اصلا خسته نمی شد

یکبار بعد از این که مدتها تو جبهه مانده بود، آمد مرخصی،با خودم گفتم: حتما چند روزی می مونه، می تونم از سپاه مرخصی بگیرم و تو خونه بمونم.

همون شب حاج آقای محمودی،از دفتر فرماندهی سپاه مهمانی داشت،چند تا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت کرده بود،من هم دعوت بودم. محمود که آمد، به اتفاق رفتیم آنجا،بیشتر مسئولین سپاه هم آمده بودند،مردها یکجا و زنها اتاق دیگری بودند. نیم ساعتی بعد از شام آماده رفتن شدیم؛ تو حیاط به حاج آقای محمودی گفتم: آقا محمود را صدایش بزنین،بگید که ما آماده ایم

حاج آقاباتعجب نگاهی به من کرد و گفت: مگر شما خبر ندارین محمود رفته

یک آن فکر کردم اشتباه شنیدم.گفتم: کجا رفت؟چرا به من چیزی نگفت؟

گفت: داشتیم شام می خوردیم که از منطقه تلفن زدند؛ کاری فوری با او داشتند، گوشی را که گذاشت،پا شد رفت فرودگاه تا بره منطقه

نتونستم خودم را کنترل کنم،زدم زیر گریه، دست خودم نبود آخر،چهار پنج ساعت بیشتر از آمدنش نگذشته بود. بعد ها که فهمیدم عراق تو منطقه والفجر9 پاتک زده و محمود باید بودن حتی یک لحظه درنگ به منطقه می رفت،به او حق دادم.

خاطره ی شهید محمودکاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۹۵ . 0:1
هدف هفت

هدف هفت

تا شروع عملیات فرصت زیادی نداشتیم،باید سریعتر شناسایی مان را تمام می کردیم. هدف هفت،((ارتفاعات بلفت)) بود که هم دور بود و هم خیلی مهم و حیاتی. محمود قاطی همان تیمی شد که باید می رفت آن سمت. دویست -سیصد متر مانده به پایگاه عراقیها، ایستادیم،بچه های اطلاعات می گفتند: شبهای قبل تا اینجا آمدیم،چون می ترسیدیم لو برویم،جلوتر نرفتیم. هوا مهتابی بود، تا زیر پای سنگر کمینشان رفتیم. یک سرفه کافی بود تا همه چیز خراب شود.

محمود گفت: باید جلوتر برین،باید از پشت سنگرهاشون رد شین و برین آن پشت، بینین چه خبره؟

همه تعجب کردیم، ریسک خطرناکی بود. جواد سالارزاده و یکی، دو نفر دیگر اسلحه و تجهیزات را گذاشتند و چهار دست و پا از بین سنگرهای کمین رد شدند،دهانم را به گوش محمود نزدیک کردم تا بگویم: اگر بچه ها نیامدند چه کار کنیم

دیدم خوابیده. انگار نه انگار که چند قدمی عراقیها هستیم.صدایی به گوشم رسید؛ خوب که نگاه کردم دیدم جواد و بچه های تیمش هستند،جواد با خوشحالی گفت: نیروهای دشمن مثل مور و ملخ جمع شدن اون پشت

محمود که بیدار شده بود گفت: فعلا ساکت  باشین، از اینجا دور شیم،

وقتی به خط خودمان برگشتیم، خوشحال بودیم که چهار،پنج شب شناسایی را یک شبه انجام داده ایم.این را مدیون حضور محمود بودیم.

خاطره ی شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۵ . 0:1
آیه رهبر

آیه رهبر

هدف، ارتفاعات ((میشلان)) بود که با پیشروی عراقی ها سقوط کرده بود. زمان برایمان مهم بود.اگر دشمن فرصت می یافت و مواضع خودش را تقویت می کرد، کار ما بسیار مشکل می شد. بدون لحظه ای توقف،یکسره پیاده روی کردیم، مه بود و این،کارها را خیلی مشکل می کرد،اگر عراقی ها غافلگیر هم می شدند، باز عملیات به روز کشیده می شد و این،آن چیزی نبود که ما می خواستیم.محمود نمازش را که خواند، رو کرد به من و گفت: باید استخاره بگیریم،بگو یک نفر بیاید.

یک روحانی آمد،دست کرد و از تو جیبش یک قرآن زیپ دار در آورد، شروع کرد به استخاره گرفتن. یادم هست آیه ای که قرائت کرد معنایش این بود که: عجله نکنید، از فکر و حیله دشمن نگران  نباشید و در برخورد با دشمن،تدبیر داشته باشید.

محمود فورا دستور داد،نیروها در یکی از شیارها مخفی شوند و همان جا استراحت کنند. تمام روز راآن جا ماندیم،فرصت خوبی بود تا آخرین اطلاعات را از دشمن کسب کنیم. هوا تاریک شد. برای تصرف ارتفاعات (مشیلان) راه افتادیم،صبح نشده بود که زدیم به خط عراقی ها، تا به خودشان آمدند،باتلفات کم،ارتفاعات را تصرف کردیم و مستقر شدیم؛ برای رسیدن به پای هدف، باید دو سه ساعت دیگر راه می رفتیم.

خاطره ای از شهید محمودکاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۵ . 0:1
نقطه رهایی

نقطه رهایی

گفت: گروهان عمار از مسیر راست باید عبور کنه،وبعد از دور زدن مواضع دشمن،از پشت بزنه به اونها و باهاشان درگیر بشه،در واقع گروهان عمار می خواد فرصتی را فراهم کنه تا گروهان یاسر بتونه از صخره های سمت چپ کاتو،خودش را بالا بکشد و ان شاءالله ضربه ی اصلی را بزند زیر پای کاتو که نقطه رهایی مان هست.

نماز مغرب و عشاء را خواندیم؛کاوه گفت: کاتو منطقه است، برای همین هم کار ما امشب سخت وحساسه،شاید دیگه برگشتی به دنیای خاکی نباشه.

وقتی دیدم کاوه همراهمان می آید،حدس زدم کار گروهان ما خیلی سخت است؛شب عملیات  کاوه هرکجا بود بیشترین سختی و خطر هم آنجا بود.کاوه جلوی ستون حرکت می کرد.چیز زیادی طول نکشید که توانستیم کاتو را دور بزنیم. بیشترین حجم آتش، متمرکز راهکاری بود که ما باید از آنجا وارد عمل می شدیم.هر چه بهشان نزدیکتر می شدیم،وضع بدتر می شد.نهایتا کار به جایی رسید که دیگر نمی شد قدم از قدم برداریم، کارقفل شده بود.همین شرایط حساس،بهترین فرصت رابرای گروهان یاسر فراهم می کرد تا بتواند به دشمن نزدیک شود،نمی دانم چه شد، کاوه رو کرد به من وگفت: گروهان رابکش عقب

عراقی ها که فکر می کردند ما عقب نشینی کرده ایم،رفته رفته از مقدار آتششان کم شد،از لابلای صحبتهای منصوری وبچه های گروهان فهمیدم خودشان را به سنگر های عراقی رسانده اند.کاوه حاضر نبود حتی قدمی عقب تر باشد.حشمت،آتش ادوات را هدایت می کرد رو سر عراقی ها،ما هم سنگر به سنگر پاکسازی می کردیم و می رفتیم جلو؛آن روز قبل از ظهر کاتو را گرفتیم.

خاطره ای از شهید محمودکاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۹۵ . 0:1
سنگرناقص

سنگرناقص

بچه ها هم دست بکار شدند و شب نشده کار سنگر فرماندهی را تمام کردند،اتفاقا همان موقع هم محمود از جلسه قرارگاه برگشت،رفت و سنگر را دید،وقتی از داخل سنگر بیرون آمد گفت: اینجا که ناقصه

با تعجب گفت:برونگاه کن می بینی

رفتم و چهارچشمی همه ی چیزهارانگاه کردم،هرچه که لازمه ی یک سنگرفرماندهی است آنجا بود،برگشتم و گفتم: به نظر من که نقصی نداره

رفت و از داخل ماشین قابی بیرون آورد و به من داد؛توی تاریکی شب به دقت نگاه کردم،دیدم عکس حضرت امام است،دوزاری ام جا افتاد که نقص سنگر چیست، محمود گفت: سنگر فرماندهی که عکس امام نداشته باشد،ناقص است.

خاطره ی شهید محمودکاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۹۵ . 0:1
حق شناس

حق شناس

گفتم: برادر کاوه تا ساعت سه شب جلسه داشته،الان هم از شدت خستگی خوابیده، برین بعدا بیاین.

گفتند:ما می خوایم بریم شهرستان،شاید دیگه نتونیم آقای کاوه رو ببینیم،می خوایم باهاش خداحافظی کنیم،چند تا عکس هم بگیریم.

همه با اصرار می خواستند کاوه را بیدار کنند. دیگر داشتم کلافه می شدم که کاوه بیدار شد و صدایم زد،رفتم داخل اتاق،پرسید: این سر و صداها برای چیه؟

گفتم: چندتا بسیجی آمدن اصرار دارند که شما را ببینن،من هر چه کردم حریفشان نشدم

کاوه آمد بیرون،همراه آنها از ساختمان فرماندهی زد بیرون،وقتی نگاه کردم تازه فهمیدم اینها تنها نیستند و عده زیادشان آن طرف تر منتظرند. یک ساعتی طول کشید تا محمود برگشت،جلو رفتم و گفتم: صلاح نبود شما در این هوای سرد رفتین؛یک جوری راضی شان می کردیم،نمی رفتید.

باخنده گفت: نه،ما دینمان به اینها خیلی بیشتر از این حرفهاست؛از این گذشته اینها دلشان به همین خوش است و بالاخره خودش یک عالمی است برای جذب دوباره ی آنها به جبهه.

خاطره ای از شهید محمودکاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۵ . 0:1
اولین حمله

اولین حمله

یک روز به خودم جزئت دادم و از او پرسیدم: از کجا شروع کردی که کاوه شدی؟

گفت: از یک عملیات شروع شد،محل عملیات یک روستا بود؛برای پاکسازی باید تپه ای را که مشرف به آنجا بود تصرف می کردیم،این ماموریت به من و چند نفر دیگر داده شد،به نزدیک ارتفاع که رسیدیم،دیدیم چند نفر ضد انقلاب هم به سمت همان ارتفاع بالا می روند،بدون معطلی درگیر شدیم.غیراز چهار-پنج نفر پیش مرگ کرد که با من بودند،بقیه فرار کردند،به بچه های پایین هم گفته بودند کاوه شهید می شود.تا بالای ارتفاع رسیدیم،یک ضد انقلاب کشته شد و بقیه شان فرار کردند. بلافاصله چند تا الله اکبر گفتیم وبه نیروهای پایین اشاره کردم بیایند بالا.صحبتش تا به اینجا رسید خندید و دیگر چیزی نگفت.

خاطره ای از شهید محمودکاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۵ . 0:1
سیدکان

سیدکان

گفتم: توی این شناسایی اون قدر جلو رفتیم که صحبت نگهبانها رو شنیدیم،حتی دستمون رو هم به سیم خاردارهایشان زدیم.

گفت:شما امشب با کاک احمد،دو نفری برید سیدکان،می خوام از داخل شهر هم برام خبر بیارین

همه با تعجب داشتند محمود را نگاه می کردند،آخر برای رفتن به داخل شهر باید از جلوی چند تا پایگاه دشمن می گذشتیم و کمین های زیادی را هم رد می کردیم؛محمود طبیعی تر ازقبل گفت: می رین تمام مساجد و حسینیه ها را شناسایی می کنین.ان شاءالله وقتی شهر رو گرفتیم،می خوایم نیروها رو اون جا مستقر کنیم.

تعجبم بیشتر شد.ما هنوز عملیات نکرده بودیم،ولی کاوه در فکرش،سیدکان را هم تصرف کرده بود.دم دمای غروب آماده رفتن شده بودیم که کاوه پیغام فرستاد،نمی خواد برین.

اینطور که بعدها فهمیدیم،عراق تحرکاتی از خودش نشان داده بود و منطقه حساس شده بود،رفتن ما می توانست باعث لو رفتن عملیات شود.

خاطره ی شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۹۵ . 0:1
گردنه قوشچی

گردنه قوشچی

فاصله ی ما با ضد انقلاب چیزی کمتر از بیست،سی متر بود.همان اول کار،سه تا شهید دادیم و یکی دوتا مجروح،چند کتری آمدم عقبتر.نیروها همه زمین گیر شده بودند و مجروها هم مانده بودند بین ما و ضدانقلاب.حسابی دست و بالم راگم کرده بودم که کاوه رسید؛تا وضع را اینطوری دید،به یکی از آرپی جی زنهای گردان گفت: بلند شو بزن

آرپی جی دستش روی ماشه بود که تیر قناسه خورد تو پیشانی اش، کاوه منتظر نماند که کمک آرپی جی زن و یا یکی دیگر از بچه ها کار را تمام کنید،درست کنار شهید ایستاد،رفتم آرپی جی را ازش بگیرم،نداد؛ داد زدم: پس حداقل جاتو عوض کن...

حرفم تمام نشده بود که صدای خشک شلیک آرپی جی پیچید توی گوشم. روحیه بچه ها از این رو به آن رو شد،آرپی جی دوم و سوم که شلیک شد، همه بچه ها بلند شدند و حالت تهاجمی گرفتند. الله اکبر می گفتیم و جلو می رفتیم،درعرض چند دقیقه اوضاع به نفع ما تغییر کرد.

شهید محمودکاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵ . 0:1
حتی در منطقه

حتی در منطقه

جلو پادگان،عده زیادی از بچه های رزمنده جمع شده بودند برای استقبال از ما،بین آنها دنبال محمود می گشتیم،ولی پیدایش نکردم،سراغش را گرفتم گفتند: دیروز رفته عملیات.

نزدیک غروب از عملیات برگشت،نیم ساعت پیش ما نشست،بعدعذرخواهی کرد و رفت تو ساختمان کناری. از یکی از دوستانش پرسیدم: اون ساختمان مال چیه؟

گفت: بهش میگن اتاق نفشه.

آن شب عقربه های ساعت رسید به دوازده شب،او نیامد، دو- سه دفعه تا جلو آن ساختمان رفتم ولی هنوز سرگرم کارشان بودند. خواستم اعتراض بکنم که پدر محمود گفت: خدا رو شکر می کنم که همچین پسری نصیب من شده

صبح روز بعد محمود آمد پیش ما برای عذرخواهی،و بعد هم همراه بقیه راهی عملیات شد. دو روز بعد وقتی برگشت،که ما سوار اتوبوس شده بودیم و داشتیم بر می گشتیم.وقتی اتوبوس راه افتاد،من به این فکر می کردم که حتی در منطقه هم نمی شود او را سیر دید.

 

شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۵ . 0:0
لحظه ی نفس گیر

لحظه ی نفس گیر

وقتی خبر شهادت قمی تو بچه ها پیچید،بقدری تو روحیه شان اثر کرد که همه زمین گیر شدند.تو یک بلاتکلیفی شدید به سر می بردیم که ناگهان محمود رسید. فکرش را هم نمی کردیم که به این سرعت خودش را برساند،آن هم با دست مجروحی که چند روز پیش توی عملیات(( لیله القدر)) گلوله خورده بود. سریع پیاده شد و بدون معطلی داد زد، شما چرا نشستید؟ یا الله بلند شید

و بعد خودش از همان روی جاده شروع کرد به دویدن به سمت ضد انقلاب؛ گویی همه جان تازه ای گرفته بودند، نه تنها نیروها را از زمین بلند کرد، بلکه به آنها حالت تهاجمی هم داد، داشت با بی سیم صحبت می کرد که بازویش تیر خورد، چیزی نگفت،اما خونن همه آستینش را سرخ کرد، حالا دیگر نیروهای کمکی رسیده بودند و دوشیکاچی ها هم کشیده بودند جلو. حضور پر صلابت محمود و تدابیر ویژه ی او کار خودش را کرده بود.آن روز تا قبل از غروب کار یکسره شد و باقیمانده ی نیروهای ضد انقلاب با بجا گذاشتن کلی تلفات،فرار را بر قرار ترجیح دادند.

خاطره ای از شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه نهم تیر ۱۳۹۵ . 0:1
مجروحیت ویژه

مجروحیت ویژه

دست راستش مجروح شده بود. آمده بود ملاقات آیت الله خامنه ای که از آن موقع رییس جمهور بودند، حدود نیم ساعت با هم بودند. شب پیش من ماند، تا ساعت یک نیمه شب مرتب این طرف و آن طرف تلفن می زد و کارهایش را دنبال می کرد، در ضمن دستوراتی هم می داد، دیدم اینطوری نمی شود خوابید،ناچار تو اتاق دیگری بردمش،یک تلفن هم گذاشتم جلویش، تا خود سحر هر وقت از خواب بلند می شدم،بیدار بود و به جاهای مختلف زنگ می زد،آن شب اصلا نخوابید. بعدها آقا راجع به ملاقات آن روز شان با محمود می گفتند: من به آنهایی که دستشان مجروح است حساسیت دارم، ازش پرسیدم دستت درد می کند و او گفت: نه

گفتند: اینکه انسان دردش را کتمان کند مستحب است

شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۵ . 0:0
راز آن دستور

راز آن دستور

نیروهای دشمن و نیروهای ضد انقلاب دست، به دست هم داده بودند و هم زمان آتش شدیدی می ریختند. از طرفی هم بالگردهای توپ دارشان ما را از بالا گرفته بودند زیر آتش.کاوه گاهی با وسواس خاصی دوربین می کشید روی مواضع دشمن، گاهی هم از طریق بی سیم با علی قمی صحبت می کرد و وضع دقیق نیروها را جویا می شد.بعد از نماز ظهر تصمیمی گرفت که هیچ کدام از ما دلیلش را نفهمیدیم. مسئول قبضه مینی کاتیوشا را صدا زد. نقشه ای را پهن کرد روی زمین و نقطه ای را به او نشان داد. گفت: این سه راهی را بکوب

کاوه ایستاده بود نزدیک او و هر چند لحظه فریاد می زد: رحم نکن، مهمات بده، بزن، بزن

طولی نکشید که علی قمی تماس گرفت، صدایش هیجان و شادی خاصی داشت، گفت: محمود جان، ما رسیدیم روی ارتفاعات، تمام هدفها را گرفتیم.

گل از گل محمود شکفت و به سجده افتاد،یادم هست همان روز مطلع شدیم حدود 300 نفر از عراقیها و ضد انقلاب، در سه راهی پشت سیاه کوه، به درک واصل شده اند و این برای همه عجیب بود. راز آن دستور کاوه پس از سالها هنوز برایم کشف نشده باقی مانده است.


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۵ . 0:1
عکس العمل حساب شده

عکس العمل حساب شده

راننده کامیونها می گفتند: اگه ما رو اعدام بکنین،با این همه مهمات به خط مقدم نمی رویم.

وقتی صحبتها و اعتراضات آنها تمام شد، کاوه شروع کرد به صحبت ،گفت: ما اینجا هیچ کس را با زور به خط نمی بریم،خیلی از این بچه ها الان می بینیدشون،برای رفتن به خط گریه می کنن،سعی شون اینه که از هم سبقت بگیرند.

بعد هم بدون این که یک کلمه در خواست ماندن از آنها بکند،گفت: انشاالله سعی می کنیم بار کامیون هاتون رو همین جا خالی کنیم.

کاوه وقتی ازدهام بچه ها را دید،گفت: بهتره بریم دفتر ما، بقیه حرفها را آنجا می زنیم.

نیم ساعت نگذشته بود که جلسه کاوه با آنها تمام شد و همه شان آمدند بیرون،بعضی هاشان داشتند گریه می کردند.نمی دانم آن روز کاوه به آنها چه گفته بود که از این رو به آن رو شدند. همان روز کامیون ها همه ی مهمات را رساندند منطقه.


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۵ . 0:1
افسری کار کشته

خاطرم هست یک روز تو پادگان جلسه داشتیم، آن روز هر کدام از مسئولین و فرماندهان، شروع کردند به دادن گزارش از وضعیت نیروهای تحت امرشان، بعضی از بی انضباطی نیرو گله می کردند و می خواستند که دفتر قضایی با آنها برخورد بکند، من ساکت نشسته بودم و چیزی نمی گفتم، کاوه رو کرد به من و با خنده پرسید؟ شما چرا ساکت نشستی؟ لابد آدم بی انضباط توی ادوات پیدا نمیشه.

گفتم: تو ادوات کسی بی نظمی نمی کنه،چون روز آخر به حسابشون رسیدگی می کنیم،چند وقتی هست این برنامه را اجرا می کنیم،خوب هم جواب می ده.

کاوه یکدفعه عصبانی شد و با تشر گفت: تو خیلی اشتباه می کنی این کار را می کنی، تو با این کارت حق پدر و مادر و بچه هایشان را غصب می کنی

و با لحن جدی تری گفت: آخرین باری باشه که این کار را می کنی.

 

خاطره ی شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۵ . 0:0
جنگ روانی

جنگ روانی

می گفت: همان روزهای اول که به عنوان فرمانده سپاه سقز معرفی شدم، یک اعلامیه نوشتم و دادم بچه ها از رویش تکثیر کردند؛ بعد هم گفتم که توی شهر پخش کنند.در آن اعلامیه یک جمله از حضرت امام نوشته بودم که :(( ما با کفر می جنگیم، نه با کرد))

و از مردم خواسته بودم تا برای ایجاد آرامش و امنیت، با ضد انقلاب همکاری نکنند. بعد هم به ضد انقلاب توصیه کرده بودم که بیایند خودشان را تسلیم کنند و امان نامه بگیرند،وگرنه با آنها می جنگیم و جواب تیر کلاش رابا آر.پی.جی و 106 می دهیم. این در واقع یک جنگ روانی بود که باعث شد مردم بدانند ما صف آنها را از ضد انقلاب جدا می دانیم، چند روزی نگذشت که ضد انقلاب با یک تاکتیک حساب شده،چند درگیری در جاهای مختلف شهر به وجود آورد. قصدش این بود که مارا تاجایی که خودشان می خواهند بکشانند و بعد از آن از همه طرف به ما حمله کنند؛ اما هربار باسازمانی که از قبل طراحی کرده بودیم، سراغشان می رفتیم.طوری که یکبار هم در محاصره آنها نیفتادیم و واقعا جواب تیرهای کلاش را با موشک آر.پی.جی می دادیم.کومله و دمکرات وقتی دیدند جز دادن تلفات، چیز دیگری عایدشان نمی شود، حساب کارشان را کردند و دور سقز خط کشیدند.

 

خاطره ی شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۵ . 0:1
مسکن آسمانی

مسکن آسمانی

از وقتی بچه ها فهمیده بودند که برادر خانم کاوه هستم، مهربانی شان نسبت به من بیشتر شده بود. یک روز تصادفی محمود را تو گوشه ی دنجی از پادگان دیدم. با کلی شک و تردید جلو رفتم، سلام و احوالپرسی کردم، شک و تردیدم از این بود که شاید باز هم تحویل نگیرد وسرد برخورد کند، ولی برعکس روزهای قبل دیدم گرم گرفت،گفت: حسن تا می تونی اطراف من نیا و خیلی چیزها را از من نخواه.

آهی کشید و انگار که بخواهد حرف دلش را بگوید،ادامه داد: از اینها گذشته، وقتی تو هی بیایی پیش من،می ترسم نتونم از پس فرماندهی و مسئولیتی که خدا و اهل بیت(ع) از من خواستند بر بیام و در نهایت، بین تو و بقیه تبعیض قائل بشم و خدای ناکرده، بکنم اون کاری رو که نباید.

حرفهایش عین یک مسکن آسمانی آرامم کرد. آن روز،وقتی خواستیم از هم جدا بشیم گفت: مطمئن باش تو همون ارج و قربی رو پیش من داری که بقیه ی نیروها دارن،چه بسا که تو رو هم بیشتر دوست داشته باشم،من هر کسی رو به واحد اطلاعات و گردانهای رزمی معرفی نمی کنم

روزهای بعد فهمیدم که چند نفر دیگر از اقوام و خویشان محمود تو تیپ خدمت می کنند، باکمی تحقق دریافتم که محل خدمت هر کدام از آنها هم بدون استثنا، در گردانهای رزمی است

 

خاطره ی شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ . 0:0
قربان سر کاوه

قربان سر کاوه

در گیری که تمام شد وارد روستا(1) شدیم. بین مجروحین یک نفر بود که اسلحه و تجهیزات نداشت، سر و وضع خاصی داشت،صحبت هم نمی توانست بکند،یک روستایی را آوردیم شناسایی اش کند، تا او را دید گفت: این دیوانه است.

هر کارش کرده بودند تا با بقیه به کوه بروند نرفته بود،بچه های بهداری با آمبولانس به بیمارستان مهاباد فرستادنش. عملیات که تمام شد،برگشتیم مهاباد. زن و بچه ام مهاباد بودند، آمدم از کاوه خداحافظی کنم، گفت: کاک سلیم، قبل از این که بری خانه، یک کاری برای من انجام بده.

خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم: کاوه چه کاری داره که از من می خواد براش انجام بدم.

گفت: برو بیمارستان از آن مجروح سری بزن،سلام منو بهش برسون.

منظورش همان دیوانه بود.ادامه داد: خبرش را پادگان که آمدی بهم بده.

یک کیسه برنج آورد،چند کیلوگرم روغن هم داد تا ببرم برای پدرش.

 

(1) روستای زیراندول از حوالی مهاباد.

 

خاطره ی شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ . 0:1
فرمانده عجیب

فرمانده عجیب

پیرمرد که زل زده بود توی صورت کاوه، بروبر نگاهش می کرد، یک نگاه به کاوه می کرد یک نگاه به ما.فکر می کرد داریم سربه سرش می گذاریم. با ترسی که محمود تو دل ضد انقلاب انداخته بود،مردم وحتی خود ضد انقلاب هم تصور می کردند کاوه آدمی هست با ریش بلند و هیکلی آن چنانی.

یکی از بچه ها گفت: کاکا، به خدا همین خود کاوه هست، فرمانده ی ما که تو دنبالشی همینه.

کاوه رو کرد به پیرمرد و گفت: چیکار داری بابا؟

پیرمرد وقتی فهمید فرمانده ما همان است که با او صحبت می کند.خودش را انداخت روی قدمهای محمود و بلند بلند شروع کرد به گریه. کاوه خم شد تا پیرمرد را بلندکند، نتوانست، محکم به پایش چسبیده بود،پیرمرد هی می گفت: بچه هام فدای شما،قربان شما برم.

وقتی آرامش کردیم،سر درد دلش بازشد، گفت: به خدا قسم از شادی، دلمان می خواد بترکه که شما پاسدارها آمدین از دستشان نجاتمان دادین، زن و بچه هایمان را خلاص کردین؛ اونا امانمان را بریده بودن.

می گفت و گریه می کرد.

خاطره ی شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ . 0:1
مرد جنگ

مرد جنگ

ساعت 8 از تهران راه افتادیم سمت مشهد، محمود طوری رانندگی می کرد انگار می خواست پرواز کند. هنوز رویم درست و حسابی با او باز نشده بود، آخر تازه دیروز عقد کرده بودیم. یکباره خجالت را گذاشتم کنار و گفتم: چرا اینقدر با سرعت می رین آقا محمود؟!

لبخند زد، نگاهی کرد و گفت: کم کم علتش را می فهمی.

پاپی اش شدم که علت را بدانم، آخرش در حالی که سعی می کرد مراعات حال مرا بکند، گفت: باید برم منطقه، حقیقتش، این چند روزه خیلی از کارهام عقب افتادم.

حیرت زده پرسیدم: به این زودی می خوای بری؟

گفت: آره دیگه، باید برم

گفتم: تازه هنوز اول ازدواجمونه، چند روز بمون بعدش برو.

گفت: من خیلی دوست دارم بمونم، شاید بیشتر از شما، ولی وظیفه و تکلیف چیز دیگه ایه، شما باید تو فکر وظیفه و تلیف باشی تا انشاالله هر دومون رضای خدا رو بدست بیاریم.

خاطره ای از شهید محمود کاوه


Tag's: خاطرات شهیدمحمودکاوه
. |by-> هانیه |Data-> چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۵ . 0:1
ABOUT

CATEGORIES
شهید محمودکاوه
شهیدمصطفی چمران
شهیدمصطفی ردانی پور
شهیدمحمدعبدی
شهیداحمدپلارک
شهیدنادرعلی اکبرنژاد
شهیدمصطفی مازح
شهیدشیخ فضل الله نوری
شهیدعلی هاشمی
شهیدحسن آبشناسان
شهید سیدعیدالکریم هاشمی نژاد
شهیدسیدمجتبی علمدار
شهیدعلی صیادشیرازی
شهیدمحمدبروجردی
شهیدعلی اکبرشیرودی
شهید محمد ابراهیم همت
شهید سعید آلیانی
شهید محمد حسین فهمیده
شهید احمد کشوری
شهید محمد سبزی
شهید مهدی زین الدین
شهید حمید اللهیاری
شهیدسید محمدحسین علم الهدی
شهید محمدجواد باهنر
شهیدخلبان عباس دوران
شهید محسن دین شعاری
شهیدمحمدعلی رجایی
شهیدعلیرضاعاصمی
شهیدشاهرخ ضرغام
شهیدعلی چیت سازیان
شهیدسیدمرتضی آوینی
شهیدسیدمجتبی نواب صفوی
شهیدحسین خرازی
شهیدحاج عبدالحسین برونسی
شهیدخلبان عباس بابایی
شهیدمهدی باکری
شهیدمهندس مصطفی ابراهیمی مجد
شهید سعید زقاقی
شهیدمحمدجوادفکوری
شهیدمنصورستاری
شهیدمحسن وزوایی
شهیداحمدکاظمی
شهیدسیدمجتبی هاشمی
شهیدسیدعلیرضایاسینی
شهیدمحمدجهان آرا
شهیدابراهیم هادی
شهیدمحمداصغریخواه
حجاب
شهدای لاهیجان
شهدای تهران
شهدای رشت
شهدای فومن
شهدای رودبار
شهدای بندرانزلی
شهدای صومعه سرا
شهدای آستانه اشرفیه
شهدای آستارا
عکس هایی که ارزش دیدن دارند
داستان کوتاه
عالم برزخ
شعردرموردشهدا
پذیرش قطعنامه 598
امام زمان(عج)
پل خیبرومعجزه اتکابه درون
هرسه شنبه یک قرار
قهرمانان زنده
چگونگی آغازجنگ تحمیلی
عملیات مرصاد
جنگ نرم
شیطنت های جبهه
عملیات سوسنگرد
عملیات ثامن الائمه(ع)
معرفی کتاب
دانستنی های عمومی پدافندغیرعامل
لحظه های آسمانی
چیستی مرگ؟
شهدای رودسر
شهدای لنگرود
شهدای ماسال
شهدای رحیم آباد
جاوید الاثر احمد متوسلیان
شهید آیت الله بهشتی
شهدای لوشان
شهدای شفت
عملیات نامه
وصیتنامه شهدا
داستان های قرآنی
شهدای دزفول
خداشناسی
شهدای دیلمان
تعریف بی حیایی
شهدای خمام
خاطرات شهدا
لاله های حوزه
حیا
شهدای املش
تعریف شرک و اخلاص
اسطوره ها
شهدای مراغه
شهدای کلاچای
اسطوره ها
سه روایت از یک مرد
LINKS
1- منتظران دیداریار
2- عاشقانه هایی از جنس آسمان
3- Entezar
4- راهی به سوی آسمان
5- رهبر
6- تمنای ظهور
7- شهیدانه
8- لبخندخدا
9- مسیرروشن
10- اندکی صبر...فرج نزدیک است...
11- غروب غریب طلاییه
12- مادران آسمانی
13- مادرارجمند بی بی ام فروه(س)
14- فانوس صراط
15- معشوق ملکوتی من
16- یل دریا دل عباس
17-  زمزمه ها شنیده می شوند
18- رویای باران
19-حضرت عشق (امام خامنه ای)
20- پدرم مهدی (عج)
21- دنیای جالبی داریم
22- فرشته چادربه سر
23- فاتحان بدروخیبر
24- این الطالب بدم المقتول بکربلا
25- سربازولایت
26- درمسیرشقایق ها
27- نگین خاطره
28- سرچشمه معرفت
29- حضرت فاطمه الزهرا(س)
30- باران
31-  چشمسبز
32- کل یوم عاشوراکل ارض کربلا
33- ح مثل حجاب
34- خیس بارونی
35- یافاطمه الزهرا
36- مذهبی
37- دخـتـ♥ـر هـا هم می جـنـگـ✌ـنـد
38- باران رحمت
39- هیئـت انـصار الـحسـن "ع" زابل
40- سرّی از عشق
41- نغمه های عارفانه
42- آخرین خورشید
43- گــــــ✦ـــوهـــر نـــــاب❥
44- مــحبـــانـــ»مهــدی(عج)
45-  دوسکه محبت
46--ᴥᴥ** خــــــدا می بــیـند **ᴥᴥ҈−
47- ~°•...عرش نیایش...•°~
48- ( {ولایت سید} )
49-من عاشق دینم هستم....
50- تنهاترین سردار
51- امام تنها
52- خدایادوستت دارم
53- "قائم آل محمد(عج)"
54- اول امام،مولا علي(ع)
55- پایگاه خبری، تحلیلی یا ثارالله
56- قربانیان کربلا
57- محفل زائران اباالفضل علیه السلام
58-معبرسایبری قارب
59- یاصادق الائمه ادرکنی
60- قاصدک عشق
61- امروز انتظار فردا...
62- عشق تویی...
63- لحظه لحظه تاخدا
64-فرشته های چادری
65-منتظران منتقم فاطمه(س)
66- عاشق شهدا
67-گل نرگس
68-چترامنیت(حجاب)
69-حجاب باطعم لذت
70- دختری درمه
71- یاصاحب الزمان
72- عشقـ ♥ــمون فقط خدا(خدا آب است و ماماهی)
73-یاعلی
74- قدم قدم تاخدا
75- حجاب گوهرناب
76- فــــــــــرزانـــــــگـانــــــ
77-بخاطرتنهایی هام
78- راه سعادت انسان وخدا
79- سید علی لب تر کند .... جانم فدایش می کنم
80- گوهر حجاب
81- تا آسمان راهی نیست؛پرواز را باور کن...
82- دایــی شهــیـــ☫ـــدم
83- تجلی غدیر
84- شهدای گرمسار
85- میقات الرضا (ع)
86- حقیقت نماز
87- پادشاه جهان
88- دلنوشته ها ومطالب زیبا برای امام زمان
89- ای همچون روز آمدنت روشن...
90- درانتظارمهدی موعود
91-رضوانشهر شهر بهشت
92- جملات زیبای آخرین یار
93-از لاک جیغ تا خدا
94- آینه ها بیدارند...
95- زمین خدا
96- ✾❁ عــشــق مـــטּ فقـط خــ❤ــدا✾❁
97-یا اباصالح ادرکنی
98-لحظه های کاغذی من
99- حیدر امیرحق _عشق صادقیون
100- انجمن افسران سایبری دانش آموزي پارس آباد
101-ashura
102-سربازان امام زمان عج
103- عاشقانه ای برای خدا
104- یادوخاطره شهدا
105-سیده نفیسه خاتون نواده امام حسن (ع) و عروس امام صادق (ع)
106-مسیر عشق با ولایت
107-منتظران ظهور2
108-پاتوق یاران مهدی(عج) ملایر
109-مامان زهراء(س) عُصاره خلقت
110-پرواز تا ظهور...
111-COMES
112-اهداي خون به شکلي متفاوت
113-تبلیغ عشایری(ایل قشقایی)
114-آل طه
115-شهدای غریب
116-سبکبالان عــــاشــــــــــــق
117- بلاغُ المبین
118-حجاب وعفاف وغیره
119-خـــاص فـــقـــط خـــــداس
120-حـــــجـــابــــ ،هویـــتـــ من
121- لذت بندگی
122-  شیعه سنی
123- به عشق امام صادق علیه السلام
124- فریاد کربلا
125- ((مقر موعود))...
126- تـــــصویـــــربردارے شهـــــریـــــار
127-شهدا شرمنده ام
128-امید كرگان
129-یارمنتقم
130-کجایید ای شهیدان خدایی ...
131-پيام عدالت ، پرتو هدايت
132-ماباولایت زنده ایم
133-✿میـــــــــم مثـــــل مـــــ★ــــــــادر✿
134-ازولایت تاشهادت
135- ** طــلـــبــــه گـــــرجــــــی **
136- معبرشهدا
137-آرزوی جهان ( مهدی صاحب الزمان عج الله )
138- مادرانه
139-☼دوستای با ایمان☼
140-مکه مکرمه
141- توسل به امام رضا علیه السلام
142-انجمن علمی-ادبی سیّدجلال آل احمد
143-  شهدا-ایثارگران-بسیجیان ونظامیان دفاع مقدس و نسل حاضرو احیای دین و قران
144-گمنام اماپرنام
145-عارفانه وعاشقانه-بیادبیدکان(اکبرعسکری)
146-دنیای تفریح و خنده
147- معجزه قرآن وادعیه
148- عماریون رهبریم
149-  ✧◆✧ مهـבے مے آیـב ✧◆✧
150-مسیر حق
151-هنرستان فرزانگان خرمبید
152-داستانهایی در زندگی ائمه اطهار (ع)
153-دین وزندگی
154-یاران دفاع مقدس
155- *;l حلقه شهید حضرتقلی فرهادی l;*
156- ایی دل
157-عفاف نامه
158-امام زمانمون غریبه
159-امام زمان
160- جنگ نرم
161- پرواز تا خدا *قرارگاه آسمانی شهیدعلیرضاحجتی*
162-  امام جواد
163-شهیدان خدا
164- سیـــــــلی ســــــــرخ
165- ولایت و رهبری
166- حجاب اسلامی
167- حجاب حضرت زهرا (س)
168-نمازِ عشق
169-نماز
170-یا بقیه الله
171-یا مهدی ادرکنی
172-یا مهدی تا کـی انتظار
173-مرگ بــر یزیـــدیــان زمـان
174- گل نرگس
175- نینوا
176- قهرمان کربلا،زینب(س)...
177-شوق دل
178- سلام من به مدینه...
179- پایگاه اینترنتی فاطمه الزهرا
180- گل نرگس
181-پروانه ای در پیله ی حجاب
182-  فقاهت
183-تحلیلی - سیاسی - فرهنگی- اجتماعی
184- چنــــב دقیـقہ مـلاقـات بـا خــــבا
185- ✿Eighth Sun✿
186- بیدارشو
187-  مشکات نور
188- ارامش من
189- ❀❁کبوتر حرم❁❀
190- قصه ی غصه ها
191-  اسلامفا
192- جمع بچـہ هاے انقلابے
193- جنگ نرم
194-:: دریچه ای رو به هنر و فرهنگ ::
195-ســـقـــــاخـــانــــہ
196-کران بیکران
197-باران رحمت ، رهــــــروان عشـــق
198- یا ضامن آهو
199-.:نشان از بی نشان:.
200-جلاي دل
201- سنگر های آسمانی
202- ...سربند عشقH12...
203-💜❤💦حال من با چادر مشکی خوش است 🎀❤💜
204-♛♛♛ فریاد خدا ♛♛♛
205-جوان و نماز
206- پایگاه سایبری بصیرت چلیچه
207- شمیم بهشت
208- خورشید پنهان
209-روزها ورازها
210- بصیرت
211-تا خدا
212-آرامش
213-مجمع فرماندهان بسيج دانش آموزي پارس آباد
214-عاشق عاشورا
215-مصباح
216- نَــزدیــک بِــه خُــــ❤ـــدا
217-غارت عشق
218-حجاب حضرت زهرا
219-●✿❤گــــل نـرگــــس بـیـــا❤✿●
220-پرسش مهر17
221- نشان از بی نشان
222- ربـُـّــــــــــــــک (بـــرتـرین وبلاگ)
223- قیمت موبایل لوازم خانگی
224-احکام به زبان ساده
225-دوست خوب خدا
226-ما همه منتظریم
227-بیدار شو
228- بی سیم چی
229- ๑۩۞۩๑ من واین همه خاطره๑۩۞۩๑
230- یک قدم مانده تا آسمان
231-پرسش مهر18:پرسشی از جنس پویایی
232-♥رهبرم سید علی♥
233-❤❤آموزشی وتفریحی❤❤
234-عطاری آنلاین
235-جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
236-باران بهشتی
237-هیئت حضرت موسی بن جعفر
238-🌺 هنر مردان خدا 🌺
239- پرسش مهر19
240- نماز
241-وبلاگ فرهنگی هیئت سیدالشهدا(ع)قم
DES..
OTHER