
میدان تیر
رفته بودیم میدان تیر،هرچه تیرمی زدم به هدف نمی خورد.اطرافش هم نمی خورد.دوسه نفرآمدندگفتند:((اشکال نداره شمابروجلوتربزن.))
رفتم جلو،نخورد.بازهم جلوتر،نخورد،...
اسلحه راگرفتم روبه دیوارنمیخورد.خشاب رادرآوردم،نامردهاتیرمشقی گذاشته بودند.گلوله بدون مرمی،ایستاده بودندومی خندیدند.
شیطنت های جبهه
ماموریت ماتمام شد،همه آمده بودندجز((بخشی)).بچه ی خیلی شوخی بود.همه پکربودیم.اگربودهمه مان راالان می خنداند.یهودیدیم دونفریه برانکارددست گرفته ودارن میان،یک غواص روی برانکاردآه وناله می کرد،شک نکردیم که خودش است، تابه مارسیدندبخشی سرامدادگردادزد:((نگه دار!))بعدجلوی چشمان بهت زده ی دوامدادگرپریدپایین وگفت:((قربون دستتون!چقدرمیشه!؟))وزدزیرخنده ودویدبین بچه هاگم شد.به زحمت،امدادگرهاروراضی کردیم که بروند.
شیطنت های جبهه
وقتی می رفتندپیش حاجی برای مرخصی،می گفت: ((من پنج ساله پدرومادرم روندیدم،شماهنوزنیومده کجا میخواین برین؟))
تفلکی هاسرخ وسفیدمی شدندوازسنگرمی آمدندبیرون.ماهم می خندیدیم بهشان ، بنده های خدانمی دانستندپدرومادرحاجی پنج سال است فوت شده اند.