![]()
غزل آشتی
باهم مگر قرار نبود آشتی کنیم؟
گویا دلت نخواست که زود آشتی کنیم.
دیشب چه قدر منتطرت بودم ای عزیز
تازیر آسمان کبود آشتی کنیم.
در استوای کینه ی خود سوختیم کاش
باروشنای آبی رود آشتی کنیم
نه من مقصرم نه تو،پس با وجود این
دعوا برای هرچه که بود آشتی کنیم
ما هرکدام راهی شهر محبتیم
آن جا خوشا به محض ورود آشتی کنیم
خاشاکی از غرور مهیا کنیم و بعد
در بزم گرم آتش ودود آشتی کنیم
چشمان مان میانجی وصلند،پس بیا
بی هیچ گونه گفت و شنود آشتی کنیم.
حمید رضا حامدی
![]()
رشک
تویی تهمتن نام آوری که می گویند
درالتهاب افق تندری که می گویند
چه خوب عاقبت کفر را نشان دادی
به نسل جاهل و ناباوری که می گویند
از اقتدار نو ضحاک ها یقین کردند
که هست کاوه آهنگری که می گویند
خبررسید که برگشته ای و در راهم
برای دیدن خاکستری که می گویند
به چشم های تو من رشک می برم،آری
به هر دوبیتی زیباتری که می گویند
خدا،غریبی و بی سرپناهی ام تا کی؟
کجاست دست نوازشگری که می گویند؟
حمیدرضا حامدی
![]()
گلایه
دوباره عشق به این جا کشاند پای مرا
که دوست بشکند این قلب بی ریای مرا
چه سال ها که شدم خرد در برابر او
و پرت کرد به سویم شکسته های مرا
هنوز می شود آن رد زخم هایم را یافت
اگر نگاه کنی رنگ شانه های مرا
درخت باروری بود و سایه سار غریب
جواب کرد ولی دست آشنای مرا
همیشه بود امیدم که باز می گردد
به دوش می فکند نیمی از وفای مرا
نخواست بشنود آیا گلایه ام را دوست
به گوش او نرساندید یا صدای مرا
حمیدرضا حامدی

غزل قسمت
قسمت نبود انگار سهم من شما باشی
تقدیرم این شد تا ابد از من جدا باشی
می خوانمت از دوره آه ای قله ی مغرور
هرچند امیدی نیست پژواک صدا باشی
آری،قفس بود برایت عین خود خواهی است
مهلت نمی دادم اگر از من رها باشی
تیره،کدر،تاریک، من نالایقم زیبا
باید فقط معشوقه ی آیینه ها باشی
وقتی که حجم هم چنان از عطرت آکنده است
دیگر چه فرقی دارد ای گل! هر کجاباشی
تو مریم قدیس بودی،من ولی ابلیس
نسبت به من حق داشتی،بی اعتنا باشی
بی حسن مقطع مانده ام قسمت نشد حتی
در شعر هم همراه من تا انتها باشی
حمید رضا حامدی
![]()
در لحظه ی پرواز
عمری نگاهت بهترین تصویر من بود
یادت شباهنگام دامنگیر من بود
وقتی که آزادانه باهم می پریدیم
عاصی ترین احساس در زنجیر من بود
من خواب دیدم پرکشیدی و سحرگاه
تنها شدن در این قفس تعبیر من بود
رفتی و چشم آیینه بعد از تو هرصبح
درحسرت لبخند دیرادیر من بود
رفتی،ندیدی بی تو روز ابری
خورشید در اندیشه ی تبخیر من بود
ز این جا دلم می خواست با هم پربگیریم
اما چه باید کرد؟!این تقدیر من بود
در لحظه ی پرواز بالم در هوس سوخت
تو خوب بودی هم سفر، تقصیر من بود
حمیدرضا حامدی
![]()
غزل امید
تو آن قدر با یاس ها در تماسی
که امشب هم آکنده از عطر یاسی
نمی گویی این بار از جنس چشمت
خودت یک غزل،لف و نشر و جناسی
لغت نامه ی عشق لبریز نامت
تو از آن صمیمی ترین اقتباسی
ببین،خواب خوابست دژبان عقلم
چرا باز از عاشقی می هراسی؟
دریغم مکن سکه ی خوبی ات را
تو امید این دست پر التماسی
تو را از خودت می شناسم ولی تو
نگفتی مرا از کجا می شناسی؟!
حمیدرضا حامدی
![]()
قول و قرار
تو سایه نیستی ای جان،که روی خاک بمانی
تو آفتابی و حیف است در مغاک بمانی
شراب می شوی انگورمن،به دست خماران
چه خوب می شد از این پس کنار تاک بمانی
غمت مباد،مگرمرده باشم ای گل نازم
که ناگزیر تو در وحشت هلاک بمانی
به چشم های تو سوگند می خورم،نگذارم
میان این همه کابوس هولناک بمانی
قرارآخرمان را مبر زیاد که روزی
من از تو قول گرفتم همیشه پاک بمانی
حمیدرضا حامدی
![]()
جاری عشق
خاطرم هست با دست خالی
دور شد آن شب از این حوالی
شادمان بود و می داد قلبش
مژه ی حمله ای احتمالی
رفت،گل های شاداب ده را
تا نگه دارد از پایمالی
رفت و چشمان مادر به یادش
خیره ماندند بر دار قالی
دیدمش باز می گشت آن روز
بر سر دست های اهالی
جاری عشق را در دلش داشت
او که بود از تبار زلالی
آن قدر دور شد تا که پیچید
پشت پرچین باغی خیالی
حمید رضا حامدی
![]()
غزل آتش
لب در خموشی دل در آتش داشت
در سینه اش یک مجمر آتش داشت
آن شب شکن در کوره ی غیرت
چون کاوه ی آهنگر آتش داشت
در پشت سر،گردانی از خنجر
در پیش رو یک لشکر آتش داشت
فریاد هل من ناصرش می سوخت
وقتی به جای سنگر آتش داشت
او در میان شعله بود،این دل
از دور دستی بر آتش داشت
گاه محک در بر چو ابراهیم
تا لحظه های آخر آتش داشت
می دانم از فرط عطش حتی
در زیر آن خاکستر،آتش داشت
حمید رضا حامدی

جاده
در پیش رویم گر چه غیر از جاده ای نیست
حاجت به تیغ و مرکب آماده ای نیست
فر سنگ ها با این که دوری، منتظر باش
این مرد،مرد از نفس افتاده ای نیست
دیری ست می گویی که از من دل بکن،آه
دل کندن اما کار چندان ساده ای نیست
دل می کنم،باشد،ولی بر بید مجنون
زیباتر از این یادی از دل داده ای نیست
آن را که شب ها ماه خود می خوانی،ای وای
جز بر چشم گرگ بی قلاده ای نیست
از غیرت عشق تو خواهم مرد هر چند
این گونه مردن امر فوق العاده ای نیست
حمید رضا حامدی
![]()
غزل سکوت
سکوت، حرف دلت نیست،خاطرت باشد
چرا ضمیر تو بر عکس ظاهرت باشد؟
بگو بگو که بدانم چه بر تو می گذرد
مخواه چشم من این گونه ناظرت باشد
خموش،هرچه بمانی لبت گمان کنم
به چیره دستی چشمان ماهرت باشد
چگونه مدعی مرگ نفرتی،وقتی
گواه من نگه حی و حاظرت باشد؟!
پرنده ای که به نام تو انس دارد و بس
روا مدار که مرغ مهاجرت باشد
تو کعبه ای،حجر الاسواد است قلب تو،آه
دگر چه جای تمنای زائرت باشد؟!
وفا به عشق قدیمت دلیل شد که دلم
هنوز هم که هنوز است، شاعرت باشد
حمیدرضا حامدی

عشق دور از دست
آن گاه ساکت ایستادی روی در رویم
نه، دیگر از آن آخرین بغضت نمی گویم
کاش از همان راهی که آن شب مهر چشمت رفت
یک صبح خیلی زود بر می گشت پهلویم
طاقت ندارم بیش از این ای عشق دور از دست
در جستجویت از نفس افتاد زانویم
یک لحظه این زخمی ترین سهراب را دریاب
من بی تو می میرم کجایی نوش دارویم؟
ازآسمانی صاف و رویایی شبی در خواب
دیدم که با یک شاخه گل می آمدی سویم
با روح سبزت ریشه های اشتیاقم را
کی می زنی پیوند ای پیوسته ابرویم؟!
تنها دلم می خواست فردا ضامنم باشی
در محضرت آقا!مگر کم تر از آهویم؟!
حمیدرضاحامدی
![]()
![]()
عشق ناشناخته
فانوس چشم های تو سرشار روشنی است
شب ها چه قدر طرز نگاه تو دیدنی است
با یادت ای شهاب! از آن شب که رفته ای
دائم دلم مسافر یک راه منحنی است
عمری برادرانه برایت سروده ام
اما ببین که روح تو با من چه ناتنی است
دیگر به امتداد وفایش چه اعتماد؟
وقتی همیشه کار دلت دوبه هم زنی است
تنها مسیر مانده برای عبور من
پس کوچه های مبهم این شعر آهنی است
این جا که از نگاه حریصانه مملو است
یک عشق ناشناخته می خواستم، ونیست
حمید رضا حامدی

غزل غربت
ای کوله بار غربت یک عمربر دوشت!
سهم یتیمان امشب آیا شد فراموشت؟!
آخر کدامین زخم دیگر مرهمی دارد
وقتی که خون می جوشد از دستار و تن پوشت
مستانه می رفتی تو، اما تا ابد ماندند
خمخانه ها در حسرت لب های حق نوشت
پروانه بی آتش نمی افروخت تا آن شب
آن شب که می افروختی از شمع خاموشت
تنهای تنها بودی و آرام می پیچید
هر نیمه شب پژواک چاهی سرد در گوشت
من حتم دارم این شهابانی که می آیند
بر سجده می افتند در محراب آغوشت
حمید رضاحامدی

عبور سرد
مرا گرداب تنهایی چنان در خود کشد آخر
که از دست نجاتت دست من شد نا امید آخر
دلم دور از تو کم کم در سیاهی داشت گم می شد
شبی فانوس چشمت را- خدا را شکر- دید آخر
خیالت آن پرستویی که با من بود از اول
وجودت فرصت نابی که از دستم پرید آخر
چنین بر پیکر روحم مزن زخم زبان ای شعر!
که را گویم که شمشیرت امانم را برید آخر؟!
حمیدرضا حامدی
![]()
سایه - روشن
دوری، مرا اسیر شب انجماد کرد
باید که التماس به آن شعله زاد کرد
یک عمر،سایه -روشن احساس او مرا
مهمان لحظه های غم انگیز و شاد کرد
با او اگر دکان دلم رونقی گرفت...
بازار ناز را به نگاهی کساد کرد
پیمان شکستن آفت عشق است نازنین!
کوفی است هر که پشت بر این اعتقاد کرد
از اشتیا من به تو یک ذره کم نشد
چشمت اگر چه ظلم به حقم زیاد کرد
در روز دوست خیره مشو آه، اینه!
دیگر نمی شود به تو هم اعتماد کرد
حمید رضا حامدی

نگین های ارغوانی
آنان خدایان خورشید،اینان خدای زمین ها
اما ببین ای دل من،آنها کجایند و این ها
ای کاش از ما نپرسند: بعد از شهیدان چه کردید؟
آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها؟
(بیهوده ماندیم و ماندیم،آسوده رفتند و رفتند)
این حلقه را وا نهادند،آن ارغوانی نگین ها
در این قفس ها اسیریم،آخرچه سان پر بگیریم
وقتی میسر نباشد پروازی از روی مین ها
هنگام تقسیم توفیق،من های ما پر کشیدی
ای ضرب شستت زبان زد،در جمع بالانشین ها
آن شب اگر نسلی از سرب می گشت گرد گلویت
این روزها در طوافند دور سرت حور عین ها
آیینه بودی شکستی،دل جز به آیین نبستی
تو دست بالای دستی،ای بهتر از بهترین ها
حمیدرضا حامدی

غزل هذیان
کسی گویا صدایم می زند بسیار آهسته
سکوتی نام من را می کند تکرار،آهسته
ومن اشباح ذهنم را به چشم خویش می بینم
چو پلکی می گشایم برچنین پندار،آهسته
ستونی از هزاران مویانه درعبور ازسقف
که می ریزند پایین از در و دیوار،آهسته
چنان بانیش می چرخند هرساعت،که می ترسم
شوند این عقربک ها عقربی جرار،آهسته
دراین دریای وحشتناک شب دارند می بلعند
دلم را جمعی از مرغان ماهی خوار،آهسته
عر از هرم این کابوس برپیشانی ام جاری ست
و می لغزد به روی گونه ی تب دار،آهسته
تو باز از دور می خوانی برایم شعرلالایی
بخوان آری بخون،اما نه این مقدار آهسته
طلایی رنگ من،بی شانه هایت غر خواهد کرد
مرا امواجی از گیسوی گندمزار،آهسته
بیا از روح رنجورم عیادت کن ولی آرام
که می آیند بالای سر بیمار،آهسته
حمیدرضاحامدی
![]()
غزل جدایی
هوای باران داشت،نگاه غمگینم
چه تلخ می رفتی، چه تلخ،شیرینم!
شب جدایی با تمام محجوبی
تو را صدا می زد،سکوت سنگینم
ستاره ها گفتند که باز می گردی
چه زود باور بود دل دهن بینم
سقوط سرخم را که دیده ای،آیا
نمی کشی دستی به بال خونینم؟!
بیا و از تاراج مرا حفاظت کن
مرا که چون باغی بدون پرچینم
کجاست؟ محتاجم به سکر چشمانت
نمی رسد دستم به دست هایت،آه
چه قدر بالایی،چه قدر پایینم!
حمید رضا حامدی

عشق ناتمام
حتی هبوط،سبز شدن نام می گرفت
وقتی دل از بهار تو پیغام می گرفت
مستانه بود طعم نگاهت،هنوز هم
گاهی اگر بهانه ی بادام می گرفت
شب ها شبیه طفل،درآغوش مادرش
چشمت میان چشم من آرام می گرفت
طبعم روان نبود،اگر شاعر دلم
از غیر اشک های تو الهام می گرفت
خورشید من،در آن افق سرخ،آن غروب
دریا تو را چه شیفته در کام می گرفت
رفتی و مثل هر غزلم،ناتمام ماند
عشقی که تازه داشت سرانجام می گرفت
حمیدرضا حامدی
![]()
شمع یاد تو
باز می سرایمت،می سرایمت،عزیز
در نبود واژه هم،با وجود گریه نیز
پیش شمع یاد تو گرم شب نشینی اند
یک قلم،دو قطعه عکس،چند صفحه روی میز
برگ برگ شو ریخت از کتاب عمر من
آه،خسته ام از این فصل فصل برگ ریز
بوم چشمم از نخست در خیال نقش توست
بانگاه من بیا طرح دوستی بریز
در مسیر اشک من،گام اگر زنی تو را
می برم به شهر عشق،رد جاده های لیز
ای دو هفت ساله ماه، خدمت تو را سزاست
هفت قافله غلام،هفت کاروان کنیز
بارها به دست تو نامه ام ستار هوار
پخش شده در آسمان تکه تکه،ریز ریز
سهم این شکسته پر مصرعی ست مختصر:
با تو رنج ها گهر،بی تو گنج ها پشیز
حمید رضاحامدی

حقیقت سبز
دوباره یک شب دیگر،دوباره تنهایی
دوباره این من و این امتداد یلدایی
ستاره می چکد از چشم های بسته صبح
میان بستر تاریک ناشکیبایی
امید نرگسی ام آن حضور نامرئی است
غروب بی کسی ام آن طلوع رویایی
به پیشواز تو می آیم ای حقیقت سبز
همیشه مشتعلت فوج،فوج،پروانه
هماره منتظرت موج ،موج دریایی
بیا،طروات شرقی،بیا و قسمت کن
میان پنجره ها یک بهار،زیبایی
غزل،کم است و زمینی است،آی حافظ خون
بخوان قصیده ای از عشق های بالایی
حمیدرضاحامدی

غبطه
ای خیال سبز خم،خفته در خمارت
شد مسیر سرخ عشق مست رهسپاری ات
باشتاب رفته ای،آتشین شهاب من
آن چنان که گم شده است رد خون جاری ات
دوست داشتم شبی هر رکاب می شدیم
مهلتم ولی نداد خوی تک سواری ات
تا همیشه خانه ات در میان لاله هاست
غبطه می خورم بر این حسن هم جواری ات
درکنار پنجره،باز گرم گفتوگوست
با نگاه خیس من،عکس یادگاری ات
از زبان موج ها،قصه ات شنیدنی است
در توان من که نیست شرح بی قراری ات
از سروده های خویش غر در خجالتم
پس کجاست ای عزیز،دست های یاری ات؟
حمید رضا حامدی

جبهه یعنی
جبهه یعنی نخل های سوخته
جبهه یعنی دیده بر در دوخته
جبهه یعنی آتش خمپاره ها
جبهه یعنی زخمی و آواره ها
جبهه یعنی بوی باروت و فشنگ
جبهه یعنی نوجوانی مرد جنگ
جبهه یعنی ایستادن با هدف
در دفاع از کشور و دین و شرف
جبهه یعنی رنگ پوتین رنگ خون
جبهه یعنی لاله های واژگون
لحظه ی عرفانی راز و نیاز
جبهه یعنی ساده بودن در نماز
جبهه یعنی سجده های بی ریا
یعنی آزادی ز قید وبندها
جبهه یعنی حسرت فرزندها
جبهه یعنی بوی تلخ انتظار
جبهه یعنی مادران بی قرار
جبهه یعنی سرجدا، پیکر جدا
جبهه یعنی گریه ی مادر جدا
جبهه یعنی حفظ نام و آبرو
جبهه یعنی خلط خونین در گلو
جبهه یعنی جلوه ای از رازها
جبهه یعنی عزت جانبازها
افتخار و عزت هم میهنان
جبهه یعنی خار چشم دشمنان
جبهه یعنی دستها،پاها،بدن
جبهه یعنی عشق، خاکستر، وطن
جبهه یعنی قلب های بی قرار
جبهه یعنی زخمهای بی شمار
جبهه یعنی بانگ آژیر خطر
جبهه یعنی کودکان بی پدر
جبهه یعنی بر وطن دلدادگی
جبهه یعنی مردی و آزادگی
جبهه یعنی مردی و آزادگی
جبهه یعنی یک دفاع بی نظیر
جبهه یعنی ذکر(( الله نصیر))
جبهه یعنی موزه ای از دردها
باعیار مرد از نامردها
جبهه یعنی زنده بودن تا ابد
جبهه یعنی (( قل هو الله احد))

حاشا که به حرف دیگران گوش کنم
حاشا حاشا تو را فراموش کنم
آرام کنم چگونه دل را بی تو؟
این آتش را چگونه خاموش کنم؟
میلاد عرفان پور

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟ / ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد
آن باد که آغشته به بوی نفس توست / از کوچه ما کاش گذر داشته باشد . . .

ای روشنای خانه امید ای شهید
ای معنی حماسه جاوید ای شهید
چشم ستارگان فلک از تو روشن است
ای برتر از سراچه خورشید ای شهید
زهره به نام توست غزلخوان آسمان
با یاد توست مشعل ناهید ای شهید
قد قامت الصلاه به خون تو سکه زد
در گسترای ساحت تمحید ای شهید
تیغ سحر زجوهره خونت آبدار
گشت و شکست لشگر تردید ای شهید
آیینه دار خون تو اند آسمانیان
رنگین کمان به شوق خون تو خندید این شهید
ایمن شدند دین و وطن تا به رستخیز
فارغ شدند ز آفت تهدید ای شهید
صرافی جهان زتو گر نقد جان گرفت
جام شهدادتش به تو بخشید ای شهید
نام تو گشت جوهر گفتار عارفان
عارف زبان گشوده به تاکید ای شهید

دوباره سرفه یک مرد و خس خس سینه/ودست و پای پر از تاول و پر پینه
دوباره آتش زخمی که شعله ور گشته/وترکشی که بسر داشت دردسرگشته
نشسته یک زن غمگین کنار بستر او/کنار بستر مردی که بود بی بازو
کنار بستر مردی که خسته بود از درد/همان دلاور مجنون جبهه های نبرد
زکلبه دلشان عطر سیب می آید/صدای ناله ام یجیب می آید
و او ز صوت دعای زنش خدایی شد/به یاد آن شب حمله که شیمیایی شد
همان شبی که طلوعش پراز عبادت بود/همان شبی که دعایش فقط شهادت بود
تداعی شب حمله،تداعی شب غم/شب وداع رفیقان،شبی پر از ماتم
به یاد جبهه و شب زنده داری سنگر/به یاد حاجی و بیسیم و رمز یا حیدر
به یاد فکه ،دوکوهه،جزیره مجنون/به یاد دشت پر از خون، چفیه ایی گلگون
به یاد گرمی دل ها،به یاد سردی خاک/به یاد آنهمه رزمنده بدون پلاک
دلش گرفت نگاهی به عکس رهبر کرد/دعا به جان ولی و به جان دلبر کرد
دعا تمام شدو عقده دلش وا شد/و عاقبت سند بندگیش امضاءشد
صدای خس خس سینه تمام شد ،آری/واشکهای زن یک شهید شد جاری
حسین وکیلی زارچ
![]()
شکر لله شیعه ای نامی شدیم
اهل جمهوری اسلامی شدیم
از خمـینی درس عشق آموختیم
در تنور جنگ و جبهه سوختیم
بیعتی کردیم با سید علی
راه حق در قول و فـعلش منجلی

جوانمردان، جوانمردی کجا رفت ؟
مرا این پشت مگذارید بی تاب
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را مبندید
به ما بیچارگان زان سو مخندید