
به نام خدای ولی
حضور در کلاس های درس اخلاق
ایشان پس از پایان جنگ تحمیلی تقریبا تمام چهارشنبه هایی که در تهران حضور داشت برسر درس اخلاق اسلامی حضرت آیت الله مجتبی تهرانی درخیابان ایران حاضر می شد و آموزش های ارزنده استاد را در هر چه بیشتر متخلق شدن به اخلاق و آداب اسلامی با اشتیاق خاصی فرا می گرفت.
گاهی هم در درسهای تفسیر قرآن استاد در شب های شنبه حاضر می شد و تقلید خاصی داشت تا تمام گفته های استاد را مکتوب کند و بنویسد.بسیاری از بچه های این جلسه که گاه به دلیلی یک یا دو هفته غیبت داشتند فورا به سراغ سردار صیاد شیرازی می رفتند که با لباس ساده و معمولی در میان حاضران نشسته بود و چند لحظه بعد می دیدی که وی خیلی خودمانی قفلهای کلاسور خود را باز می کرد و سه برگ از آخر صفحات آن را به پهلو دستی اش می داد تا از رهگذر،چیزی از مطالب و درس های سلسله وار و متصل استاد در ذهن و روح متقاضی جا نماند.
شهید علی صیاد شیرازی![]()

به نام خدای بر
روحانی شهید میکائل اسعد ملامحمد
شهادت زیباترین غزل دیوان عشق است،و شهید،سرخ ترین گل زمین. شهادت پر کشیدن به سوی معراج وصال است و جسم دادن و جان گرفتن.مرگی که چشمه حیات و فنائی که عین بقاست.شهید انسانی است که عقل را بنده دل می کند و دل را در بند دوست وا می نهد.
روحانی شهید میکائیل اسعد ملامحمد نیز یکی از کاروانسالاران قافله آسمانی شهیدان بود، که احرام سرخ خون بست و به طواف کعبه وصال شتافت،و از منای حیات گذشت و بر خرمن زندگی اش آتش انداخت و پروانه سان در طواف شمع محبت دوست سوخت. او سوخت و با سوختنش انسانهایی را ساخت و چشم خود بر بست و چشم ما گشود و از میان ما هجرت کرد تا ارزشها در دلمان اقامت کند.
روحانی شهید میکائیل اسعد ملامحمد به سال 1314 در عرا متولد شد،در فضای مذهبی خانواده از کودکی با عشق و محبت ومعنویت خو گرفت.پس از گذراندن دوران شیرین و رویایی کودکی قدم درراه تحصیل علوم دینی گذاشت و پله پله مراحل کمال و مدارج علمی را باکامیابی گذراند. اوکه هرروز دل را به قرآن جلا می بخشید و از آن چشمه آسمانی جرعه ها می نوشید،به برکت انس باقرآن،زبانش چشمه ای بود که با جوشش خود درخت دلها راآب می داد،وکلامش نوری بود که ظلمت را از صحنه عقول می زدود.او به کسوت روحانیت که درآمد، میل و تعلقش نیز بر روحانیت افتاد.
خوی های خدایی اش؛مهربانی،گره گشایی از کار مردم،توجه به نماز اول وقت، تلاش برای جذب و هدایت مردم بود.به مسایل معنوی و تربیت روح حریص بود اهل مراقبه و پاسداری مرز لحظه هایش بود،و می خواست آسمانی تر باشد او که از زمینی شدن ترس داشت در نوزدهم آذر سال61 از خاک تا افلاک پرکشید و ایام فراقش به روزگار شیرین وصال تبدیل شد.
روز هجران وشب فرقت یار آخر شد***زدم این فال و گذشت اختر و کارآخر شد
آن پریشانی شبهای دراز و غم یار***همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
هر انقلابی دو چهره دارد: خون و پیام.خون را شهیدانی دادند که از حضیض عالم فانی به اوج عالم باقی پرکشیدند،و امروز مسئولیت رساندن پیام سرخشان به روحهای تشنه ارزشها بدوش ماست،که باید بر دروازه سرخ زمان نشسته پیام رسان خونشان باشیم.
آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.

حیا؛ زیبایی روح
«حیا»، نیروی بازدارنده ای است که مانع ظهور و یا انجام عمل یا رفتاری گردد که قبح و زشتی آن در انظار معلوم و از تیررس افکار آدمیان خارج نیست؛ چرا که آثار سوء و زشتی مسلم آن با روح و عقل فطرت سالم آدمی سازگار نیست. از این رو، برای روح و عقل سلیم، غیر قابل تحمل بوده و مایه ایجاد نفرت است. بدیهی است اگر از روی جهالت یا غفلت، معیار زشت و زیبا گم شود و ملاک تشخیص از بین رود، تشخیص زشت و زیبا قهراً غیر ممکن می گردد. در آن صورت است که فقدان اولیه حیا، در احوال آدمی چندان تأثیر نخواهد گذاشت؛ اما اگر روح و عقل سالم در مراتب کمال، و معیار زشت و زیبا در اختیار بشر باشد، در چنین شرایطی از بین بردن «حیا» خیانت بزرگی بر عالم بشریت است!
حیا، مایه اصلی و حقیقی تجلی «زیبایی» در وجود آدمی است که محبوبیت حقیقی شخص به آن بستگی دارد و این نوع «حیا» است که در دل های آدمیان ایجاد « محبت» نموده و قلوب انسان ها را مجذوب افراد عفیف و با حیا می سازد. ولی اگر کسی از همه فضایل اخلاقی برخوردار بوده اما از عفت و حیا بی بهره باشد، نه تنها دوست داشتنی نیست بلکه نفرت انگیز هم است. بنابراین اگر کمالات روحی و فضایل اخلاقی هر کدام به نحوی در ایجاد نوعی از زیبایی در انسان مؤثر باشد، ایجاد کمال مراتب لطف و زیبایی روح آدمی، در اختیار حیا است.

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
جواني از انصار نمازش را با پيامبر (صلي الله عليه و آله) مي خواند ولي گناه و محرمات را نيز انجام مي داد.
جريان را به پيامبر (صلي الله عليه و آله) گفتند. پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: بالاخره نمازش روزي او را از بدي و زشتي باز مي دارد.
طولي نکشيد که ديدند آن جوان توبه کرد و دست از کارهاي بد و زشتش برداشت.
[ميزان الحکمه، ج5، ص371، ح 10254]
![]()
تا کی به شـکل خاطره ای گم ببینمت
درعطر سیب و مزه ی گندم ببینمت
من آن همیشه چشم به راهم به من بگو
یک جمعه در هزاره ی چندم ببینمت . . . ؟
یا مهدی