
فریادرس معشوق
سید احمد رحیمی دانشجوی سال چهارم رشته پزشکی بود که برای دفاع از اسلام به جبهه رفت. در جبهه مجروح وپس از17 روز به شهادت رسید. قبل از عملیات والفجر یک به دزفول که موقتا در این شهر ساکن شده بودیم آمد و به نماز جمعه دزفول رفتیم. سید در این فاصله به من آمادگی می داد و می گفت: خوابی دیده ام ه نمی توانم برای تو تعریف کنم. ولی همین قدر به تو بگویم که می دانم دیگر به پیش تو برنمی گردم و اگر هم بگردم به حدی مجروح هستم که نمی توانی با من بیایی. بعد گفت: پس از عملیات اگر از من خبری نشد در دزفول تنها نمان، بلیط بگیر و به شهر خودمان برو.
پس از عملیات از او خبری نشد. هم رزمش می گفتند: در عقب نشینی سید را دیدم که با ناراحتی از وضعیتی که پیش آمده بود آر.پی.جی یکی از هم رزمانش را گرفت و بر خلاف مسیر حرکت بچه ها،خود را به بالای تپه ای رساند تا هم جلوی پیشروی عراقی ها را بگیرد و هم فرصتی ایجاد کند تا بچه ها بتوانند راحت تر عقب نشینی کنند. 25 روز از شهادت سید جنازه اش را به عقب آوردند. وقتی بالای سر ایشان رفتم خیلی ناراحت شدم،چون مشاهده کردم جنازه همسرم کاملا سوخته و تکه تکه شده و فقط قسمتی از پای او که قبلا مجروح شده بود سالم مانده است. بر روی پیشانی، زیر گلو و جاهای مختلف بدنش اثرات ترکش دیده می شد که بعضا شکافته شده بود.
شش ماه بعد شبی سید را در خواب دیدم،لباس خاکی بسیجی برتن کرده بود. از او پرسیدم: این پیراهن چیست که برتنت کرده ای؟
گفت: خیلی گشته ام تا توانسته ام این را در کانالی پیداکنم و بپوشم.
بعد رو به من کردو گفت: تو چرا این قدر از بابت من ناراحت هستی؟ و ادامه داد: من در اینجا از ناراحتی تو ناراحت و معذب هستم.
بعدگفت: باور کن در موقع شهادت به قدری لذت بردم و از زدن تانکهای عراقی خوشحال شدم که حدی ندارد. همچنین گفت: در موقع شهادت هیچ درد و رنجی احساس نکردم،چون حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) به دادم رسید و امام زمان(عج) هم بالای سرم نشسته بود.
پاسدار شهید سید احمد رحیمی فرزند سیدر ضا اهل بیرجند در مورخه23/1/62 در عملیات والفجر یک در منطقه شرهانی به شهادت رسید و در گلزار شهدای بیرجند به خاک سپرده شد.



.jpg)



.jpg)














نمایشگاه عکس به مناسبت ولادت شهید مدافع حرم،شهید سجاد طاهرنیا در گزار شهدای رشت

تجربه ی خجالت کشیدن از آب خنک وقتی تشنه ای را داشته ای؟
هر وقت می خندند و نگاهم می کنند خجالت می کشم...
مثل تشنه ای از آب خنک...
#وادی_السلام

یالطیف
گنگ شده ایم...
مثل آن روز ها که برای وارد شدن به حرم امامان اذن ورود می خواستیم درحالی که نمی فهمیدیم که گفتید بفرما یا نه؟
ظرف دلمان کوچک بود و پر از دنیایی شده بود که هیچ جدی نبود... برای همین سرمان را می انداختیم پایین و قدم به قدم وارد می شدیم... دلمان را جا می گذاشتیم و قدم هایمان را صحن به صحن جلو می آوردیم...
پرده را کنار می زدیم و داخل می شدیم و به خیال خودمان خوشحال می شدیم که فرشته ای کنار پرده ایستاده و می گوید: بفرما،آقا اجازه دادند.
حالا...
همان طور که گنگ شده ایم...
و کمی گیج این دعوت...
ما که بلد نیستیم
از اول هم بلد نبودیم
ظرف دلمان کوچک است و لبریز از دنیا...
باز هم پرده را کنار می زنیم و دلخوش دیدن این سفره ی رحمت می شویم...
و مست دعوت شما می شویم...
#از_خواب_خوش_مستی_بیدار_نخواهم_شد
#وادی_السلام
#به_زودی_ان_شاءالله

یالطیف
ظهر جمعه است و سید نه در جمکران است و نه در بین الحرمین...که حالا سید در کنار مولایش دارد درس تشنگی مشق می کند...
هرچند به تمام معنا سیراب گشته اما تشنگی برای عاشقانی چون او لزومی دیرینه دارد...
حالا در بهشت خدا مهمان کلام حضرت مادر گشته...
نه... نه...
نه این که روضه ای از کلام مادر باشد،نه...
زهرای خدا با هرم لطیفی سرمشق انتظار می دهد و سید تمام وجود منتظر می شود...
چه مبارک#تولدی برایت رقم زده اند...
سید،حالا که که تولدت مبارک گردیده چشمهایت را به روی ما باز کن... بیا و تسبیح بندگی کردن یادمان بده...
#سید_اسماعیل_سیرت_نیا
#لبخندش
#وادی_السلام
#به_زودی_ان_شاءالله



پرستویی که با تو هم قفس باشد؛
نمی ترسد بدزدند آب و دانش را،
بگیرند آسمانش را...