![]()
به نام خدای نور
روحانی شهید امیر اهری سلماسی
چون سیل ز پیچ و تاب صحرا می رفت
همراه سحر به فتح فردا می رفت
بیتاب نظیر جوشش چشمه دور
این رود به جستجوی دریا می رفت
شهر قهرمان پرور سلماس،درسال 1342،معطر به قدوم نوزادی شد که خانواده اش از فرط عشق و علاقه به امیرالمومنین(ع)،او را امیر نامیدند. خانواده او با آن که از جهت مالی بهره چندانی نداشتند اما از لحاظ معنوی در سطح بالایی قرار داشتند. او بعد از گذراندن دوران کودکی،وارد دبستان شد و پس از آن دوره های راهنمایی و هنرستان را با معدل عالی به پایان رسانید. برای ادامه تحصیل،به تبریز رفت و در مرکز تربیت معلم آن شهر مشغول به تحصیل شد.
بافرارسیدن تابستان،روح تشنه خود را با معارف الهی در مدرسه ولیعصر(عج) تبریز سیراب ساخت. این آشنایی و حضور موقت در حوزه علمیه موجب دگرگونی ژرفی در زندگانی اش شد. در مهر ماه سال1361 بجای تحصیل در تربیت معلم وارد مدرسه عالی ولیعصر(عج) تبریز شد. ازسال 1362 برای ادامه تحصیل به مدرسه ولیعصر(عج) تهران رفت و دوسال بعد برای حضور در دریای بیکران علم و امکان،وبهرهوری از استادان بزرگوار شهر قم و همجواری حرم مطهر حضرت معصومه(س) به حوزه علمیه قم عزیمت نمود. او با ورود به حوزه،به روش خاص خود که تحقیق در مسائل وتفحص در منابع اسلامی بود پرداخت و پس از خوشه چینی از پیشگاه علمای علم و عرفان،قامتش را مزین به لباس مقدس روحانیت نمود و در کنار تحصیل،به تدریس علوم اسلامی و ادبیات عرب و منطق...پرداخت. در تدریس خود،مطالب خشک و فنی رابه زبانی ساده و شیوا چنان بیان می نمود که اگر طلبه ای چند جلسه در درس ایشان حاضر می شد،شیفته تدریس ایشان می گردید.
او که در به ثمر نشستن انقلاب اسلامی با همه جان کوشیده بود،بعد از پیروزی انقلاب در تشکیل انجمن اسلامی هنرستان و راه اندازی سپاه پاسداران سلماس، نقش برجسته ای داشت.هوس سرشار و استعداد بالا و عشق و علاقه اش به درس و بحث هرگز نتوانست اورااز جهاد درراه خدا باز دارد. لذا درپاسخ ناصحین ناآگاه از منطق عشق و شهادت،وقتی از سر خیرخواهی به این رهرو واقعی حسین(ع) می گفتند: جبهه را بسیجیان اداره می کنند، و بجای رفتن به جبهه جماعت را امام باش و منبر را خطیب تاخیل تشنگان علم و عرفان از چشمه سار وجودت بهره مند گردند.
می گفت:اگر انسان امروز در زیر بارش تگرگ گلوله ها که برای خاموش کردن چشمه نورانی اسلام ناب مثل پروانه به رقص درنیاید و بدنش را آماج انواع ترکش های شرق و غرب نگرداند و آنان را به رسم یادگار از دوران جهاد جوانمردی درخود نداشته باشد،نمی تواند روز قیامت ادعای مکتبی بودن بکند.
سرانجام این عاشق شهادت که سالها بود در سجده های پر اشک جز شهادت نمی طلبید،در تاریخ 30/10/1365 درعملیات کربلای پنج به آرزوی دیرینش دست می یابد و در اوج آخرین حماسه آفرینی اش،ناگاه گلوله ای از راه می رسد و برگردنش که از رقیت همه تعلقات،جز بندگی خدا،فرو می نشیند. بدین گونه یکی از اصحاب آخرالزمان امام عشق درخون خویش در می غلتد.آری چه زیباست جان دادن عاشق در برابر معشوق.
زنده با عشق خدا بود بقا یافت ز مرگ
مردنی داشت که چون زندگیش زیبا بود
قسمتی از وصیت نامه روحانی شهید امیر اهری سلماسی
به پدر و مادرم که از عزیزترین افراد در نزدم هستند،سلام عرض می کنم و دست الهی آنها را بااخلاص می بوسم. عزیزانم،درروایتی وارد شده است: درقیامت پدران و مادران آرزو می کنند که ای کاش ماهم فرزند شهیدی داشیتم. امیدوارم که خدای متعال مراجزء شهدا مقرر فرماید،تا بتوانم همراه شما،در جنه بقاء متنعم به نعمت الهی باشم.
خدای متعال را شکر میکنم که توفیق عنایت فرمود که یک عضو از اعضای سپاه محمد(ص)بشوم و همراه برادران عزیزم برای حفظ اسلام و قرآن تلاش و مجاهده نمایم. من بااین که بنده خوبی نسبت به مولایم نبودم،بااین همه،همیشه مورد توجه حضرت قرار داشتم و نمی دانم با چه آبرویی ملاقاتش خواهم کرد...اللهم اجعل عندک وجیها بالحسین علیه السلام فی الدنیا و الاخره
به تمامی مردم مسلمان عرض می کنم که ولی فقیه،نائب امام زمان (عج) بوده و اطلاعت از او واجب می باشد. و هر دستوری را که صادر می فرماید،بدون معطلی باید اجرا گردد.
![]()
شبهای بی تو، پلک غزل بسته میشود
از لحظه های بی تو دلم خسته میشود
بـاور نمـیکند، دل مغـرور و ســاکتم یا مهدی
هر لحظه بیشتر به تو وابسته میشود
![]()
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زمخشری،دانشمند بزرگ اهل سنت و صاحب تفسیر معروف «کشّاف»،يك پاي خود را در حادثه اي از دست داد.
او پس از ورود به بغداد و ملاقات با فقيه دامغاني ، علت قطع شدن پايش را اينگونه شرح مي دهد:
نفرین مادرم موجب پدید آمدن چنین گرفتاری است؛زیرا من، در ایام کودکی،گنجشکی را گرفتم و نخی به پایش بستم و پرهایش را کندم.در این میان،ناگهان پرنده از دستم فرار کرد و در اثر این کار پای چپش جدا شد.
مادرم وقتی از این ماجرا باخبر شد، برآشفت و به من گفت:خدا پای چپت را قطع کند،همچنان که پای چپ این حیوان زبان بسته را جدا ساختی.
پس از مدتي از اسب افتادم و پاي چپم شكست.
پزشكان چاره اي جز قطع پايم نديدند . و اين در اثر نفرين مادر بود.
منبع :كتاب عظمت يك نگاه صفحه ۱۸۰ به نقل از كتاب مقام والدين در اسلام صفحه ۱۲۵

به نام خدای دارای شکوه و بخشش
سه روایت از یک مرد(قسمت اول)
همه به من می گویند شکنجه گر.اما من فقظ وظیفه ی خود را انجام داده ام،همان طور که دیگران هم انجام می دهند. بالاخره چرخ مملکت باید می چرخید، من مهره ی هرزی بیشتر نبوده ام. مهره ای که هیچ کس اهمیتی به آن نمی داد. اگر مهم بودم امروز سرنوشتم این نبود که هست. من هم می توانستم جان خودم را در ببرم و امروز پیش از مرگ،بارها نمیرم. اما سرنوشت گویی بازی دیگری داشت.راست است که همه چوب اعمال خودشان را می خوردند.فردا صبح شاید مرا بگذارند پای دیواری،چند جوان پرشور انقلابی جلویم صف بکشند. یکی فرمان بدهد و آن ها سلاح هایشان را مسلح بکنند و من صدای رفت و برگشت خشک گلنگدن ها را بشنوم و نفس در سینه ام حبس بشود و زانوهایم بلرزند،اما دلم می خواهد پشم هایم را نبندند.این چشم هایی که هیچوقت به روی حقیقت باز نشدند،اکنون باید ببینند آنچه را که خود نخواسته اند.و این آن نخواهد بود که به سوی من شکلیک خواهند کرد.این بازتاب اعمال خودم خواهد بود که از لوله ی تفنگ آنها،به سویم بر می گردند. کشنده ی من،من خواهم بود،نه کس دیگری. اما کاش می توانستم دراین لحظات آرامش داشته باشم.
کاش می توانستم با آغوش باز به استقبال آن چیزی بروم که خود خواسته ام. نباید زیاد طول بکشد.گلوله های داغ و چرخان از دهانه ی تفنگ ها بیرون می زنند و در یک هزارم چشم برهم زدنی،گوشت و استخوان را می شکافند و بعد همه چیز تمام می شود. تمام؟ اگر پایانی در کار نباشد چه؟ اگر این تازه آغاز حسابرسی باشد چه؟ آیا باید از چیز عظیم تری بترسم؟ آنوقت چه جوابی دارم که بدهم؟ من اگر خائن باشم،تنها از آن جهت هستم که به کارم ایمان نداشتم. اگر داشتم،امشب پیش از مرگ بارها نمی مردم. اماچه دارم می گویم؟ مگر می شد به چنین کاری ایمان داشت؟من اصلا در طول عمرم،مگر به چیزی ایمان داشته ام؟ من کسی نبودم ه ام جز یک فرمان بر. فکر می کردم می گویند حرف بکش،زبان ها را باز کن و همین کار را باید بکنم. به هرقیمتی که شده. فکر می کردم مرگ چیزی است مال دیگران. یاچیزی سات متعلق به آینده ای دور،اگر که مال من باشد. اعتراف می کنم که غافل گیر شدم. و همان قدر که موقع سقوط رژیم. قبلا از این سرو صداها مگرکم دیده و شنیده بودیم؟ تا روز 26 دی هنوز فکر می کردم این هم چیزی است مثل آن یکی. فکر می کردم می گذرد. تمام می شود،سرکوب می کنند. مگر واقعه 15 خرداد 42 کم حرکتی بود؟ به نظر می آمد سیلی آمده و همه چیز را ویران خواهد کرد. اما سرکوب شد. هرچند که عده ای دست برنداشتند. پدر و مادر همین حسین از همان ها بودند. مادرش بعد از تبعید آیت الله خمینی کار را به جایی رساند که برای شاهنشاه تلگراف بفرستد و در آن بگوید اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کردی و اگر مسلمان نیستی بگو تا ما تکلیف خودمان را بدانیم.
وقتی در سال 51 آیت الله علم الهدی فوت کرد،فکر کردیم دیگر همه چیز تمام شده است و می توانیم نفس راحتی بکشیم.آن روز چنان جمعیتی برای تشییع جنازه جمع شده بودند که به وحشت افتادیم. درخیابان نادری،جای سوزن انداختن نبود. انگار همه ی شهر اهواز جمع شده بودند آن جا. ما خیلی تلاش کرده بودیم تا جلوی کسبه را بگیریم و نگذاریم مغازه هایشان را تعطیل کنند، اما فایده ای نداشت. کسی گوش به حرف ما نمی داد و اصرار و تهدید بیشتر،جز آبروریزی،سوددیگری نداشت. چیزی نمانده بود که همه جا چو بیفتد که سازمان امنیت تلاش کرد جلوی تشییع جنازه ی باشکوه آیت الله را بگیرد و نتوانست.برای همین هم زیاد پا پی نشدیم و گذاشتیم سیل جمعیت،جنازه را تا انتهای خیابان ببرد. آن روز ماموران ما با لباس شخصی این جا و آن جا ایستاده بودند و سعی می کردند نگذارند شعار دیگری مطرح شود. جمعیت آن قدر زیاد بود که اگر مسئله ای پیش می آمد،نمی توانستیم کنترل کنیم. شانس آوردیم که همه چیز به خیر گذشت. آن روز رده های بالای سازمان نفس راحتی کشیدند. همه فکر می کردیم با مرگ آیت الله،خوزستان آرام خواهد شد. کسی چه می دانست که فرزند جوان،پاجای پای پدر خواهد گذاشت و آتشی روشن خواهد کرد که دامن خیلی ها را بگیرد. اگر می دانستم چنین عاقبتی پیدا می کنم،همان وقت ها زیر شکنجه می کشتمش. چه کارم می توانستند بکنند؟ مگر کم پیش آمده بود از این حوادث؟ شاید آن وقت سرنوشت من هم چیز دیگری می شد. شاید به جرم ازدست دادن سوژه،تبعید می کردند به جای دور افتاده ای. شاید هم به کار دیگری می گماشتندم. آن وقت اسم معبر سر زبان ها نمی افتاد و تعداد افرادی که زیر دست او شکنجه شده بودند،آن قدر زیاد نمی شدند که حسابش از دستش در برود. خیلی هاشان را نمی شناختم. نمی دانستم چه سالی و برای چه، دستگیر شده اند. یکی یکی جلو می آمدند و برای رییس دادگاه شرح می دادند که من چه بلایی سرشان آورده ام . یکی دست بی حسش را با دست دیگرش بالا آورده بود. می گفت من دستش را شکسته ام و آن قدر به همان حال رهایش کرده ام تا که دستش از کار بیفتد. به نظر می آمد یک دستش کوتاه تر از دیگری شده باشد. کوتاه و لاغر. انگار که آن دست از آن کودکی بود،نه جوانی که نزدیک به 25 سال دارد.
ادامه دارد....