دوستان عزیزی که درخواست تبادل لینک می کنیدیاسوال مهمی دارید
یامنوبه وبلاگتون دعوت می کنید...
وقتی خصوصی برام نظرمی ذاریدحداقل آدرس وبلاگتون روبدید

دیریازوداین پدیده(بی عفتی)، به عنوان یک بیماری شناخته خواهدشد.صرفا ماکور کورانه ازغرب تقلید کنیم،خودپیشتازان غربی ماهیت این پدیده رااعلام خواهند کرد؛ ولی اگرما به انتظار بشینیم،می ترسم خیلی دیرشده باشد.
شهیدمطهری رحمت الله علیه

کـسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند ولی دستشان به ستاره ای نمی رسد !
اما کسانی هستند که بی دعا با خدا دست می دهند …
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمدهام، درد میکشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمیکنم
حق میدهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی ندادهام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینهای گم نمیشوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانهات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا
*علی اکبر لطیفیان*
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگرشده نان خشک بخور ولی دوستت،فامیلت راکه چیزی نداره،کسی که بیچاره است اوراازبدبختی نجات بده!!
شهیدخلبان عباس بابایی
عشق،ثروت،موفقیت
زنی ازخانه بیرون آمد وسه پیرمردراباچهره های زیباجلوی دردید.به آنها گفت: من شمارانمی شناسم ولی فکرمی کنم گرسنه باشید،بفرماییدداخل تاچیزی برای خوردن به شمابدهم.
آنهاپرسیدند:آیاشوهرتان خانه است؟
زن گفت: نه،اوبه دنبال کاری بیرون ازخانه رفته.
آنهاگفتند:پس مانمی توانیم واردشویم منتظر می مانیم.
عصروقتی شوهربه خانه برگشت،زن ماجرارابرای اوتعریف کرد.شوهرش به اوگفت: بروبه آنهابگوشوهرم آمده بفرماییدداخل.
زن بیرون رفت وآنهارابه خانه دعوت کرد.آنهاگفتند:ماباهم داخل خانه نمی شویم.
زن باتعجب پرسید:چرا؟!یکی ازپیرمردهابه دیگری اشاره کردوگفت:نام اوثروت است وبه پیرمرددیگراشاره کردوگفت: نام اوموفقیت است ونام من عشق است،حالاانتخاب کنیدکه کدام یک ازماواردخانه شماشویم.
زن پیش شوهرش برگشت وماجراراتعریف کرد.شوهرش گفت:چه خوب،ثروت رادعوت کنیم تاخانه مان پرازثروت شود!
ولی همسرش مخالفت کردوگفت:چراموفقیت رادعوت نکنیم؟
فرزندخانه که سخنان آنهارامی شنید،پیشنهادکرد:بگذاریدعشق رادعوت کنیم تاخانه پرازعشق ومحبت شود.
مردوزن هردوموافقت کردند.زن بیرون رفت وگفت:کدام یک ازشماعشق است؟او مهمان ماست.
عشق بلندشدوثروت وموفقیت هم بلندشدندودنبال اوراه افتادند.زن باتعجب پرسید: شمادیگرچرامی آیید؟
پیرمردهاباهم گفتند:اگرشماثروت یا موفقیت رادعوت می کردید،بقیه نمی آمدند ولی هرجاعشق است ثروت وموفقیت هم هست!
آری باعشق هرآنچه که می خواهید می توانیدبه دست آورید.


تیراندازماهر
یکی ازپاسدارهاکه اسلحه یوزی داشت،سرکوچه ایستاده بودودادمی زد:اگرمردی بیابیرون،چرارفتی قایم شدی، بیابیرون دیگه.قصدبیرون آمدن نداشت؛ضامن نارنجک راکشیده ومدام تهدیدمی کردکه اگربه سمتش برود،نارنجک راپرت می کندبین مردم؛چنددقیقه ای به همین نحوگذشت،ناگهان آن منافق ازپشت گله هاپریدبیرون. تاآمدنارنجک راپرتاب کنه همان پاسدارپاهایش رابه رگباربست؛آن قدربامهارت این کارراکردکه انگارعمری تیرانداز بوده است.دوسه سال بعدرفتیم تیپ ویژه شهدا.یک شب همین خاطره رابرای کاوه تعریف کردم،گفت: این قدرها هم می گویی کارش درست نبود.
پرسیدم:مگرشماهم آن جابودی؟
خندیدوگفت: اون کسی که تومیگی خودمن بودم.
خاطره ای ازشهیدمحمودکاوه

اطاعت ازمقام معظم رهبری راازیادنبرید،
حرفهاوصحبت های ولی امرراحلق آویزگوش خودگردانیدوبدانیدکه سعادت دنیاوآخرت شمادرعمل بع دستورات ولایت فقیه است.پشتیبان اوباشید اورااطاعت وحمایت کنید.نگذاریدعلی زمان چون علی (ع) تنهابماند،نگذاریدنااهلان به خانه اوکه خانه ولایت است حمله ورشوند.
شهیدمحمدعبدی

نامه ی سجاد
برای اولین باربودکه پسرش براش نامه نوشته بود.باافتخارنامه رومی خوندوبه ماهاکه مجردبودیم می گفت:
شماهاچه می دونیدمتاهل بودن یعنی چی؟ببینیدپسرم برام چی نوشته؟
اوچندین بارنامه روخوندوگریه کرد.
به نام خدا
خدمت پدربزرگوارم سلام
امیدوارم که حالتان خوب باشد.باباجان من وسوده دلمان برایت تنگ شده است. زودتردشمنان رابکشیدوپیش مابیاومارابیرون ببرزیراازوقتی که شمابه جبهه رفتید مامان ماراهیج جانبرده.من همیشه به مدرسه وسوده به کودکستان می رود.ماهمیشه شفارش شمارابه یادمی آوریم.باباجان من به شما قول می دهم که پسرخوبی ومانند شمادلیرباشم ونمرات خوب بگیرم.
خداحافظ شما پسرت سجاد
خاطره ای ازشهیدمحمداصغریخواه

بسم ا… الرحمن الرحیم سـتایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نـمود و اگر مـا را هـــدایت نمی کردما هـدایت نمی شــدیم السلام علیک یا ثارا… ای چراغ هدایت و کشتی نجات ، ای رهبر آزادگان ، ای آموزگار شهادت بر حران ای که زنـــده کردی اسلام را با خونت و با خون انــصار و اصــحاب باوفایت ای که اسلام را تا ابــــد پایدار و بیمـه کردید.
یا حسین(ع) دخیلم آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده و گرفتن انتقام آن سینه ســــوراخ شده می رویم . سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کـن تا بتوانیم بـرای یـاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما توفیق اطاعت و فــرمانبرداری به این رهبر و انقـــلاب عنایت بفرما . خـــــدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شـــــهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما راضـی بفرمــا و ما را به آنها ملحق بفرما .خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم و ا… اگر تو کمک نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو ستــارالعــیوبی را بر می داشــتی میدانم کـه هیچ کدام از مردم پیش من نمی آمدند ، هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم .خدایا به رمت و مهربانیت ببخش آن گناهانیکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود . الهی عفو...بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم ) که میدانم بر سر قبرم می آید.
ظهر عاشورا 24/6/1365
سید احمد پلارک
امیدوارم ازاین که این متن روبه عنوان یک پست جدیدگذاشتم ناراحت نشده باشی
چون دلم نیومدکه دیده نشه.
برای تشکرازشمادوست عزیز

دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه ؛؛؛!!!
یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت :
عباس دروغ میگه ...
عباس دروغ میگه ...
مداح آرومش کرد گفت :
چی شده پیر مرد گفت :
من بعد 25 سال بچه دار شدم الان که 19 سالشه رفته تو کما با خودم گفتم :
درمون دردش عباسه !!!
از اصفهان اومدم کربلا ؛؛؛ امروز زنگ زدن بهم گفتن : بچت مرده...!!!
دروغ میگن که عباس حاجت میده !!!!!!
خواهرش میگفت :
مجلس بهم ریخت ...!!!
فرداش تو صحن حضرت عباس بودیم دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد ...!!!
با خودموون گفتیم الان مداح و میزنه دوباره...!!!
دیدیم اومد جلو چهار پایه که مداح روش واساده بود دستشو گرفت گفت :
بیا بغل ضریح بخون همه کسایی که دیروز بودنم باشن...!!!
میخوام بگم غلط کردم...!!!
(گریه میکرد و میگفت)
خواهرم میگه همه رفتیم مداح گفت :
حاجی چی شده ...؟؟؟
پیر مرده گفت :
خانومم زنگ زد گفته : چون نمیذارن زنا تو غسال خونه برن ؛؛؛ التماس کردم گفتم :
یک بار بچمو تو سرد خوونه ببینم...
مادرش میگه :
همین که کشو رو کشیدن بیرون دیدیم رو نایلون بخار نشسته س
سریع آوردنش بیرون و بهش شوک دادن...!!!
خلاصه پسرم به هوش اومده و شفا گرفته...!!!
میگن تا به خودش اومده پرسیده بابام کجاست...؟؟؟
مادرش بهش گفته :
پدرت کربلاست...!!!
پسرش میگه : وقتی تو کما بودم و دیگه دل کنده بودم از زندگی یه دفعه یه آقای قد بلندی اومد صدام زد و گفت :
پاشو برو به بابات بگو آبروی من یکبار تو صحرای کربلا رفته بود....
چرا دوباره تو آبرومو بردی ؟؟
پاشو برو به بابات بگو عباس دروغ نمیگه !!!
عباس دروغگو نیست...!!!
بلیط کربلا تونو از دست حضرت عباس بگیرید
یا مطلب پائین رو نبین یا اگه دیدی باید کپی کنی !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
"اَ لسَّلٰامُ عَلَیْکََ یٰا اَبَا الْفَضْلِ الْعَبٰاس"
خدا زمین را آفرید و اختيارش را سپرد به 1+5
.
.
.
.
.
.
.
۱ محمد
۲ علی
۳ فاطمه
۴ حسن
۵ حسین
+
1 عباس
![]()
گل اشکم شبی وا می شد ای کاش
همه دردم مداوا می شد ای کاش
به هرکس قسمتی دادی خدایا
شهادت قسمت ما می شد ای کاش

دخترم با تو سخن می گویم
زندگی درنگهم گلزاریست
و تو با قامت چون نیلوفر،شاخه ی پر گل این گلزاری
من به چشمان تو یک خرمن گل می بینم
گل عفت ، گل صدرنگ امید
گل فردای بزرگ
گل فردای سپید
چشم تو اینه ی روشن فردای من است
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
کس نگیرد زگل مرده سراغ
دخترم با تو سخن می گویم
دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش
همه گل چین گل امروزند
همه هستی سوزند
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد
انکه گرد همه گل ها به هوس می چرخد
بلبل عاشق نیست
بلکه گلچین سیه کرداریست
که سراسیمه دود در پی گل های لطیف
تا یکی لحظه به چنگ ارد و ریزد بر خا ک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شادای
به ره باد مرو
غافل از باد مشو
ای گل صد پر من
همه گوهر شکنند
دیو کی ارزش گوهر داند
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
تو که تک گوهر دنیای منی
دل به لبخند حرامی مسپار دزد را دوست مخوان
چشم امید به ابلیس مدار
ای گوهر تابنده بی مانند
خویش را خار مبین
اری ای دخترکم
ای سراپا الماس از حرامی بهراس
قیمت خود مشکن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس
روزخودمون مبارک
دانشمندمشهور فرانتس فانون می گوید:
اولین اقدام ضدفرهنگی که فرانسه درالجزایرصورت داد تلاش برای ازبین بردن حجاب بودودراین کارموفق شدوهرچه بدن زن الجزایری رابیشترعریان کرد، چنگال استعمارگربیشتربه حلقوم الجزایری فرورفت.اما مجددا زن الجزایری شخصیت خودراباز یافت ومبارزه علیه استعمارگرنیزآغازگردید.

پرسیدم:چه طورمی توانم ایمانم رازیادکنم؟
گفت:به گلزارشهدابرو...
شهیدعلی چیت سازیان

خانه وخانواده
علاوه برمربی گری،مسئول کمیته تاکتیک هم بود.ازآموزش ایست وبازرسی گرفته تاآموزش جنگ شهری وکوهستان رابایددرس می داد.همه هم بصورت علمی.یک روزبهش گفتم:تو که این قدرزحمت میکشی،کی وقت میکنی به خودت وخانوادت برسی؟
گفت:حالاوقت رسیدن به خانه وخانواده نیست.مکثی کردوادامه داد:مگه نمی بینی دشمن توکردستان وجاهای دیگه داره چیکارمیکنه؟
گفتم:این که میگی درسته،امابالاخره خانواده هم حقی دارن،حداقل هرزگاهی بایدیک خبرازخانواده ات هم بگیری.
گفت:به نظرمن تواین دوره وزمونه،انسان همه هست ونیست روفدای اسلام وانقلاب بکنه،بازهم کمه.الان اگه لحظه ای غفلت کنیم،فردامشکل بتونیم جواب بدیم.نه محمد،فعلاوقت استراحت وسرزدن ازخانواده نیست.
بدجوربه اوغبطه می خوردم.
خاطره ای ازشهیدمحمودکاوه

مرگ وباغبان
باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت: به دادم برسیدحضرت والا!
امروزصبح عزرایئل راتوی باغ دیدم که نگاه تهدیدآمیزی به من انداخت.دلم می خواهدامشب معجزه ای بشودوبتوانم ازاین جادورشوم وبه اصفهان بروم.
شاهزاده راهورترین اسب خودرادراختیاراوگذاشت.عصرآن روزشاهزاده درباغ قدم می زدکه بامرگ روبه روشدوازاوپرسید:
چراامروزصبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی واوراترساندی؟
مرگ جواب داد: نگاه تهدیدآمیزی نکردم.تعجب کرده بودم.آخرخیلی ازاصفهان فاصله داشت ومن می دانستم که قراراست امشب، دراصفهان جانش رابگیرم...!

ازسه شنبه قبل قراربودکه یه قرارباهم بزاریم.
امیدوارم همه به قرارامروزپایبندباشیم


پس قرارامروز،اخلاقمون روخوب کنیم.

چادرفرماندهی
اون شب توچادرفرماندهی مهمونش بودم.وقت خواب گفتم: پسرم، مثلاتوفرماندهی، چراازسقف چادرت آسمون پیداست؟
گفت:آخه آقاجون،از70تاچادری که برپاکردیم،40تاشو پلاستیک گرفتم30تامونده، یکیش هم خودم.