![]()
خداوند مهربان در قرآن کریم می فرماید:
پاداش آنها نزد پروردگارشان باغ های بهشت جاویدان است که نهرها از زیر درختانشان جاری است، همیشه در آن می مانند؛ خداوند از آن ها خشنود است و آن ها از خدا خشنودند، و این (مقام) برای کسی است که از پروردگارش بترسد(ونافرمانی او نکند).
ترجمه سوره مبارکه بینه،آیه شریفه 8
![]()
افسوس پادشاه به هنگام مردن
گويند پادشاهي به بيماري سختي مبتلا شد. طبيب از او خواست که وصيتش را بيان کند. در اين هنگام ، پادشاه براي خود کفني انتخاب کرد. سپس دستور داد تا برايش قبري آماده کنند. آن گاه نگاهي به قبر انداخت و گفت « ما أغني عني ماليه هلک عني سلطانيه؛ مال و ثروتم هرگز مرا بي نياز نکرد، قدرت من نيز از دست رفت.» (حاقه 28 و 29) و در همان روز جان داد .

همیشه منتظرت هستیم آقاجان
طلــــوع میـــکند آن آفتــاب پنهانـــــی........................زسمت مشــرق جغــرافیــای عــرفـــانـــی
دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست؟.........................شنیده ام کــه می آید کسـی به مهمانی
کسی که سبز تر است از هزار بار بهار.......................کسی شگفت کسی آنچنان که می دانی
کسی که نقطه آغاز هر چه پرواز است.......................تویـــی کــــه در سفــر عشق خط پـایـانـی
تویـی بهـانه آن ابر هـا کـه مــی گــریند......................بیــــــا کــه صـاف شـود این هـوای بـارانـی
کنـار نام تـو لنگـر گـرفت کشتی عشق.......................بیــا کــه یاد تــو آرامشـی است طـوفـانــی
تـــو از حـوالــی اقلیـــم هـــرکجـــا آبــاد...................بیـــاکــه می رود این شهـــر رو به ویـرانـــی
(قیصر امین پور)

حاشا که به حرف دیگران گوش کنم
حاشا حاشا تو را فراموش کنم
آرام کنم چگونه دل را بی تو؟
این آتش را چگونه خاموش کنم؟
میلاد عرفان پور

کسانی که با خون شهدا و ایثار و استقامت و تلاش سربازان گمنام، عنوانی پیدا کرده اند، مواظب خود باشند، اخلاق اسلامی را رعایت کنند و بدانند که هر که بامش بیش برفش بیشتر...
شهید مصطفی ردانی پور

کار ناتمام
یک روز تو دفترم نشسته بودم که محمود همراه علی قمی(1) وارد شد. بعد از احوالپرسی گفت: خیلی از کارامون زمین مونده، با رفتن بروجردی تیپ ویژه شهدا هم بی فرمانده شده، باید فکر چاره باشیم.
سرش را بلند کرد و گفت: با شرایطی که پیش آمده ما باید عملیات را ادامه بدهیم، نباید بگذاریم جای خالی بروجردی احساس شود،
با تعجب نگاهش کردم، از رنگ صورتش معلوم بود که هنوز حالش خوب نشده و خیلی درد می کشد، مصمم تر از قبل گفت: پاکسازی جاده مها باد - سردشت رو ادامه می دیم، انشاالله کار رو تموم می کنیم ورفت.
پاکسازی جاده از همین جایی که با شهادت بروجردی رها شده بود، از سر گرفته شد. زودتر از آنچه فکرش را می کردیم جاده آزاد شد.
(1) جانشین تیپ ویژه شهدا که در مرداد ماه 1363 به شهادت رسید.
خاطره ی شهید محمود کاوه![]()

گنجشک با خدا قهر بود
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که درد هایش را در خود نگه می دارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:با من سخن بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت:لانه ی کوچکی داشتم،آرمگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. توهمان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
وسنگینی بغضی راه کلامش را بست.سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سربه زیرانداختند.خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پرگشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خداگفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

اقدامات عمومی در وضعیت های مختلف
جان پناه:
این جان پناه ها ممکن است در اکثر ساختمان ها وجود داشته باشند که به نمونه هایی از آن اشاره می کنیم:
الف)جان پناه های موجود در منازل:
1) زیر زمین، استفاده از طبقات پایین در ساختمان های چند طبقه و پارکینگ های مستحکم.
2) حوضهای، استخر کم عمق و یا آبنما با حداقل عمق 30 سانتی متر که بتوان در آن درازکش خوابید.
3)زیر پله های ساختمان
4) کنار ستون های مستحکم، بین ستون ها و سقف های با عرض کم
ب) جان پناه های موجود در اماکن عمومی و محل کار:
1) جوی، نهر، گودال و بریدگی های کنار خیابان
2) پاساژ ها و مغازه های مستحکم در سطح زمین
3) استفاده از طبقات همکف و زیر زمین در ساختمان های چند طبقه
4) زیر پله های مستحکم و تونل ها
5) کانال ها، مترو و زیر زمین( در صورت وجود) معابر امن
6) پناه در کنار درختان تنومند و قطور

ای بابا چه توقعی من دارم الان دل شکستن هنره نه دل نشکستن....
همه چی عالیه!!!!!
هیچ کس قلب کسی رو نمیشکنه حتی به اشتباه!!!!!
تازه اگه ببینه طرف مقابلش اندازه سرسوزنی ناراحت شده فوری از دلش در میاره...
همه به هم علاقه دارن و به هم احترام می ذارن... هیچ کس برای کسی نقشه نمی کشه !!!!
و توطئه ای هم در کار نیست.... کسی به دعا نویس و رمال و جن گیر و....
احتیاج نداره .... و خوده مردم عادی هم اگه همچین آدمایی ببینن فوری به عنوان کلاه بردار تحویل پلیس میدن....
به شدت آمار تلاق داره میاد پایین ... و همه عاشقانه کنار هم زندگی می کنن!!!!!

دو غنچه ی معطر
درسال 1360 در بیمارستان ولی عصر(عج) پادگان اباذر در غرب کشور، مسئولیت پرستاری از رزمندگان اسلام را داشتم. در نیمه شب یکی از این روزهای سراسر افتخار که مصادف با شب جمعه بود، کادر بیمارستان در حال استراحت بودند و مسئولیت بخش به عهده من بود. آن شب با حادثه ای شگفت رو برو شدم. ساعت 12 شب طبق برنامه می بایست قرص و یا کپسول بعضی از مجروحین را می دادم. برای چند لحظه به قسمت بالکن بیمارستان رفتم. ناگهان عطر تند گلابی که سرتا سر آن فضا را معطر کرده بود به مشامم رسید. فضا فصای دیگری بود. شبهای قبل هم به محوطه بالکن رفته بودم،ولی این دفعه انگار تمام آن محوطه را با گلاب ناب شتشو داده بودند. همه جا از این بوی گلاب عطر آگین شده بود. احساس کردم با پدیده ای غیر طبیعی مواجه شده ام. چون از درک این فضای سراسر معطر به وجد آمدم نتونستم آنجا تاب بیاورم و دوستان دیگرم را از این قضیه با خبر نسازم. لذا خیلی سریع به اتاقی که بچه ها در آن استراحت می کردند رفتم و یکی از آنها را که خانم ثقفی نام داشت و بیدار بود، از این ماجرا با خبر کردم و با خودم به قسمت بالکن آوردم. او هم بوی عجیب را استشمام کرد. صبح روز بعد این حادثه درمیان کادر بیمارستان دهان به دهان روایت می شد. همان روز معلوم شد در مقابل بالکن، دو شهیدی که عصر آن روز از خط مقدم به بیمارستان آورده بودند در درون کانتینر قرار داشته اند و بوی گلاب از پیکر آن دو شهید متصاعد شده است.
نکته عجیب این حادثه این که در آن پادگان که در نزدیکی خط مقدم بود و به دلیل وضعیت خاص تخلیه مجروحین، فرصت سر خاراندن نبود چه رسد به این که کسی گلاب بزند.
به نام خدای بینهایت عادل
شهید علیرضا رهبر دلیر
نام پدر: حسین
تاریخ تولد: 1345
محل تولد: رشت
رشته ی تحصیلی: علوم دینی( مدرسه عالی بابل)
تاریخ شهادت: 5/12/1364
محل شهادت: منطقه فاو

خصوصیات اخلاقی شهید
شهید رهبر دلیر به دور از وسوسه های فریبنده دنیا، مومن به خدا و مقید به احکام اسلام بود. وی دارای منشی مذهبی و متعهد به رعایت ادب نسبت به دیگران بود. و طی عمر پر برکتش سفارش می کرد که نیازمندان را طعام کنید و به آنها خیرات برسانید. شهید، تعالیم دینی و مذهبی را از طریق مطالعه ی کتب شهید مطهری ، شهید همچین ورزشکار و در رشته ی خطاطی هنرمند بود. وی، رفتار پسندیده ای داشت و با خضوع خود توانسته بود جوانان محل را به سوی مسجد کشانده و از این ارتباط در اشاعه فرهنگ دینی در بین آنان استفاده کند.
برایم خیرات بدهید و قرآن بخوانید
یک سال بعد از برگزاری مراسم و تقسیم خیرات به نیازمندان و اطرافیان، متوجه شدم که یکی از دوستان دوران جبهه علیرضا از قلم افتاده است. به سبب خستگی زیاد ووجود کارهای متفرقه، دیگر فرصت انجام این مهم پیش نیامد تا اداء وظیفه نمایم. شب که خوابیدم، علی به خوابم آمد و گفت: محمد، آمده بودم کاری را که فراموش کردی انجام دهم. در آن لحظه دیدم همان دوست دوران جبهه علی رضا نزد ما آمد و با هم، قصد رفتن نمودند.
ناگهان در خواب متوجه شدم که شهید می خواست به من بفهماند که دوستش منتظر و چشم به راهست، سپس روح پاک و لطیفش از نظرم پنهان گردید. سراسیمه از بستر خواب بلند شدم و از آن که نتوانسته بودم، خدمت دوست شهید برسم خود را سرزنش نمودم زیرا تمام تلاشمان بر آن بود تا شادی و مسرت شهید در عالم باقی باشیم. بی درنگ سهمیه خیراتی را نزد همرزم دوران حماسه آفرینیهای شهید رهبر دلیر بردم. هنگامی که ایشان را دیدم پس از عذرخواهی نمودن به جهت تاخیر، رو به من کرد و گفت: آقا محمد مطمئن بودم که ما را فراموش نمی کنید. بعداز خداحافظی از آن که خواسته ی شهید عریز را اجابت کرده بودم، آرامشی وجودم را فرا گرفت و به این حقیقت کتمان ناپذیر پی بردم که مردان سپاه عشق بی نشان می آیند، بی ادعا زندگی می کنند و با یک دنیا معرفت باز هم بی نشان می روند و بر ماست که در عمل به تکلیف و طی طریق نمودن راه شهداء یاد بهترین بندگان خدا را در خاطرمان زنده بداریم.
نقل از برادر شهید

فرازی از وصیتنامه شهید:
ای مردم و دوستان و همسنگرانم، شما را به امام عصر(عج) قسم می دهم که در راه پیشبرد اسلام و انقلاب کوتاهی نکنید و خیانت و گناه انجام ندهید که باعث تسلط شیاطین می شود. برای فرج امام زمان (عج) دعا کنید با فرجش، جهان را پر عدل و داد کند.

چند شب غذاى من را نفرستادى
در رابطه با ارتباط داشتن ارواح با بازماندگان و شكايت كردن از آنان و بيان نمودن ناراحتى خود را از ايشان ، داستانى را بيان مى كنيم : به آن توجه فرماييد.
در سال 1364 هجرى قمرى مرحوم آية اله آقا ميرزا محمد نجم الدين تهرانى كه از علماى بزرگ و با اخلاص و محل اقامتشان در سامرا بود با تمام خويشان خود به قصد زيارت حضرت ثامن الائمه على بن موسى الرضا عليه السلام به سوى ايران حركت مى كنند و در تهران در منزل آية اله محمد صادق تهرانى كه آن هم از علماى برجسته تهران بود وارد مى شوند.
هر روز، جماعتى از علماى تهران و محترمين از تجار و اصناف بازار به ديدن ايشان مى آمدند و منزل دائما پر از جمعيت بود و تا آخر شب در حال رفت و آمد بودند.
چند نفر هم ، مخصوص پذيرايى از واردين هر روز اول وقت مى آمدند و تا آخر شب مشغول پذيرايى بودند و بعد از صرف شام به منزل خودشان مراجعت مى كردند.
چند روزى از اين قضيه گذشت ، يك روز آقا ميرزا محمد كه ايشان هم از علماى بزرگ بود متوجه آقاى سيد محمدرضا كه جزو پذيرايى كنندگان بود شد و گفت : ديشب مادرتان را در خواب ديدم كه به من گفت به فرزندم سيد محمد رضا بگو: چرا چند شب است غذاى ما را نفرستاده اى ؟
سيد محمدرضا مى گويد: تعبير خواب ميرزا محمد نجم الدين را پيدا كردم.
بعد مى گويد: سى سال است هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء دو ركعت نماز براى والدين خود مى خوانم و ثوابش را به روح آنان هديه مى كنم . در اين مدت كه مشغول پذيرايى از ميهمانان بودم نتوانستم آن نماز را بخوانم و ثوابش را به روح آنان هديه كنم.روى همين جهت است كه مادرم به خواب ميرزا محمد نجم الدين آمده و از من گلايه كرده است كه چرا غذاى ملكوتى او را نفرستادم
ماجرای لیله المبیت در قرآن کریم
هجرت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از مكّه به مدینه
یكی از داستانهای مهم زندگی پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ ماجرای عظیم هجرت او و یارانش از مكّه به مدینه است، چنان كه قرآن در سوره انفاق آیه30،وسوره بقره آیه 207 به این مطلب اشاره كرده است،كه خلاصه اش چنین است:
هنگامی كه مسلمانان در مكّه در فشار و آزار شدید مشركان قرار گرفتند، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ، مسلمانان را به هجرت به مدینه دستور داد، مشركان احساس خطر شدید كردند...
و با خود گفتند: هجرت مسلمانان به مدینه موجب تشكّل آنها در مدینه شده، و در آینده نزدیك، كار را بر ما سخت خواهد كرد. سران آنها در «دار النَّدوَه» مجلس شورای خود اجتماع كردند، و هر كدام در مورد جلوگیری از اسلام و دعوت پیامبر، پیشنهادی نمودند، چنان كه در آیه30سوره انفال به این توطئه، اشاره شده است.در اين زمان بود كه ابليس خود را به شكل يه پيرمرد مسن درآورده و به مجلس وارد شد و پيشنهاد خود را مطرح كرد.
سرانجام پیشنهاد ابوجهل تصویب شد، پیشنهاد او این بود كه: «از هر قبیله ای، یك جوان شجاع به عنوان نماینده انتخاب شود، و همه آن نمایندگان در یك شب، خانه پیامبر را محاصره كنند، و به سوی او حمله كرده و او را در رختخوابش بكشند.»
آن شب فرا رسید، جبرئیل ماجرای توطئه كودتاچیان را به پیامبر خبر داد. پیامبر ماجرا را به علی ـ علیه السلام ـ خبر داد، و به او فرمود: «امشب در رختخواب من بخواب، تا كافران گمان كنند كه من در رختخواب خود خوابیده ام، به انتظار من در بیرون خانه بمانند و من پنهانی از خانه خارج شوم.»
با این كه خوابیدن در رختخواب پیامبر و افكندن روپوش سبز پیامبر بر روی خود، صد در صد خطرناك بود، حضرت علی با جان و دل، این پیشنهاد را پذیرفت، و در رختخواب آن حضرت خوابید. آن شب نمایندگان مشركان، با شمشیرهای برهنه، خانه پیامبر را محاصره كردند، پیامبر شبانه، بی آنكه مشركان متوجه شوند، در تاریكی شب از خانه بیرون آمد و به سوی غار ثور كه در هفت كیلومتری جنوب مكّه قرار گرفته، رفت و در آن جا مخفی شد، در این هنگام ابوبكر نیز همراه پیامبر بود.
سپس پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از غار ثور به سوی مدینه هجرت نمود، آن حضرت در روز پنجشنبه اول ربیع الاول سال 13 بعثت از مكّه خارج شد و در روز12 همین ماه به مدینه وارد گردید.(1)
مباهات خدا به فرشتگان در مورد خوابیدن علی ـ علیه السلام ـ جبرئیل و میكائیل از سوی خداوند، كنار رختخواب حضرت علی ـ علیه السلام ـ آمدند، جبرئیل به آن حضرت گفت:
به به! كیست مثل تو ای فرزند ابوطالب، كه فرشتگان به وجود تو (و فداكاری تو) مباهات می كنند.» آن گاه این آیه را از طرف خداوند، در شأن علی ـ علیه السلام ـ، به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نازل كرد:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ؛ بعضی از مردم (فداكار و باایمان، هم چون علی ـ علیه السلام ـ به هنگام خفتن در جایگاه پیامبر) جان خود را در برابر خشنودی خدا می فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.» (2)
پي نوشت ها
(1) اقتباس از سیره ابن هشام، ج 2، ص 126 به بعد؛ ناسخ التواریخ هجرت، ج 1، ص 14.
(2) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 23 و 29. (بقره، 207
منبع : پایگاه اطلاع رسانی حکومت جهانی امام مهدی
.gif)
منم گدا منم گدا گدای کوی فاطمه (س)
روز و شبم میگذرد به گفتگوی فاطمه (س)
فتاده دل بپای او صفای دل صفای او
داده به عشق آبرو آب وضوی فاطمه (س)
منکه غمین وخسته ام دیده زغیر بسته ام
بود دل شکسته ام به جستجوی فاطمه (س)
دل شده پای بست او دیده بود بدست او
مستم ومست . مست او .مست سبوی فاطمه(س)
جهان ازاوست گلستان جنان ازاوست گل فشان
میدهد ای جهانیان بهشت بوی فاطمه (س)
میان کوچه ای خدا به پیش چشم مجتبی (ع)
دست سیاه شب چرا خورد بروی فاطمه(س)

خداوند مهربان می فرماید:
فرزند آدم،
همه تو را برای خودشان می خواهند
و من برای خودت،
ازمن مگریز.
کتاب شریف نصایح،پندهای دوازده گانه ،ص334

تکبر
«آورده اند که روزي عابدي نمازش را به درازا کشيد و چون نگريست مردي را ديد که به نشانه خشنودي در وي مي نگرد ،
عابد او را گفت : آنچه از من ديدي ، تو را به شگفتي نياورد که ابليس نيز روزگاري دراز، با ديگر فرشتگان به پرستش خدا مشغول بود و سپس چنان شد که شد .»

خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد
چه سالها که درین دشت ، خوشه چین ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
بر این مشام و بر این جان چه میشود یارب!
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد
خدای من دل چشم انتظار من تا چند
به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن؟
خدا کند که از آن دور توسنش برسد
سعید بیابانکی


چند تا از عراقی ها بودند که عاشق پرده ی گوش بودند.
بچه ها را می بردند توی حمام، می زدند.
دستشان سنگین بود.
آن قدر می زدند که پرده ی گوششان پاره می شود.

با خانواده که سفر می رفت؛ حتما یک خانواده دیگر را هم با خود می برد.
می گشت در فامیل و دوستان، خانواده ای که توان مالی سفر نداشت همراه می کرد.
هم تفریح می کردند و هم تا برگشت، کلی از مشکلات روحی و روانی اعضای آن خانواده حل شده بود.
شهید محمد جواد باهنر![]()
این روزها به دلایلی بحث انسان مدرن و سنتی در میان جمع ما خیلی داغ شده است. نمی دانم چرا هر بار من باید یک روشنگری سراسری انجام دهم.
اگر مدرن بودن یعنی پوشیدن لباس به مد روز و آرایش و در آمدن به شکل یک سیرک سیار است من اعلام می کنم که مدرن نیستم.
اگر مدرن بودن یعنی زیر سوال بردن خدا و جدا کردن دین از زندگی است من اعلام می کنم که مدرن نیستم.
اگر مدرن بودن یعنی زیر سوال بردن فرهنگ و عرف جامعه پس من مدرن نیستم.
اگر مدرن بودن یعنی فراموش کردن خون شهدا و به فراموشی سپردن شهدا من مدرن نیستم.
اگر مدرن بودن یعنی خطاب کردن عده ای به عنوان امام و پیشوا آن هم در کنار امامان و پیشوایان واقعی پس من مدرن نیستم.
من مدرن نیستم و به سنتی بودن خودم افتخارمیکنم. من به احترامی که همراه چادرم دارم افتخار میکنم. توی کمد من شاید بیشتر از افراد مدرن لباس های مد روز قرار دارد ولی مدرن نیستم که آن ها را در خیابان بپوشم چه کنم؟
من مدرن نیستم واحتیاجی به نگاه دیگران ندارم. من مدرن نیستم به خاطر همین عشق آسمانی ام شهید محمد ابراهیم همت است نه پسران دوره گرد.
من به کیش و آیین خودم افتخار میکنم.اگر مدرن بودن یعنی ترک نماز،پس من به مدرن نیستم.
امروز فقط و فقط جنگ جنگ من و توست ای انسان مدرن و مطمئن هستم که شکست خواهی خورد. چون من در کنارم شهید محمد ابراهیم همت و دوستانش را دارم تو دلت به کی خوش است.....

وداع آخر
نزدیک ظهر محمود ناراحت و نگران آمد پیش من، گفت: می گن حاجی بروجردی رفته روی مین، سریع برو ببین چه خبر شده!
باریکه ای از خون، گوشه لب بروجردی جاری بود. آنقدر آرام شهید شده بود که فکر کردم خوابیده است. تارسیدم مهاباد سراغ کاوه را گرفتم، گفتند: رفته تو مسجد، همه را جمع کرده وداره دعای توسل می خونه .
سریع رفتم توی مسجد، تا چشمش به من افتاد آمد سراغم، گفت: چه خبر، حاجی وضعش چطوره؟
آنقدر با تشویش حرف می زد که نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه، همین کافی بود تا او بفهمد چه مصیبتی نازل شده، چنان بی پروا و بلند زد و بلند زد زیر گریه که همه فهمیدند چه خبر شده، آن روز تمام هوش و هواسم به محمود بود. با وجود مجروحیتی که داشت مثل یک شخص پدر از دست داده، گریه می کرد.
خاطره ای از شهید محمود کاوه![]()

انسان
از بهشت بیرون که آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خداوند فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی که آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، ازخطا و صواب ، و اگر خیر و حق وصواب پیروز شد تو باز خواهی گشت و گرنه ....
وفرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه وا داشت.
انسان دست هایش را گشود و خدا او را اختیار داد.
خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد .رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

اقدامات عمومی در وضعیت های مختلف:
1- شناسایی وضعیت ها وعلایم:
وضعیت زرد: آژیر ممتد در 3 دقیقه، بیانگر آن است که احتمال حمله ی هوایی وجود دارد ولی قطعی نیست.
وضعیت سفید: دو آژیرممتد با فاصله زمانی یک دقیقه، علامت این است که حمله ی هوایی خاتمه یافته است.
وضعیت قرمز: صدای این آژیر بازیروبم متوالی و فاصله ی 3تا4 دقیقه است، یعنی حمله هوایی انجام خواهد شد.
اقدامات عمومی در وضعیت های مختلف برای حفظ جان باید تحت هر شرایط با اعلام وضعیت قرمز به پناهگاه پناه برد تا ازترکش ها و ریختن آوار مصون ماند. برای رسیدن به این منظور لازم است در اسرع وقت پناهگاهی مطمئن در نزدیک ترین نقطه به محل اقامت و کار احداث نمود. قبل از آغاز بحث پناهگاه، متذکر می شویم تا زمانی که ساختن پناهگاه در منزل و محل کار شروع نشده باید تا زمانی که ساختن پناهگاه در منزل و محل کار شروع نشده باید در هنگام بمباران از جان پناه های موجود در ساختمان ها و اماکن عمومی استفاده کرد.

چند سال پیش از این موردا زیاد می دیدم که تا گوشی می رفت دست یکی دیگه فوری می زد عکس بعدی و بعدی و بعدی رو می دید...
حالا این کنجکاوی بوده یا ....
خودش می دونه. ولی الحمد الله دیگه خیلی کم با این موضوع برخورد می کنم.
و ان شاالله به زودی منقرض میشه.![]()

بوی پیراهن یوسف
از چند ماه پس از شهادت همسرم، فرزند خردسالم که یکسال سن داشت بعد از ابتلا به یک سرماخوردگی دچار درد شدیدی شد که باعث نگرانی زیاد من گردید. از چشم او خون زلالی می آمد و هر چه به دکتر مراجعه می کردم و دارو می نوشتند، درد او برطرف نمی شد و خون هم بند نمی آمد. شبی که از این قضیه بسیار متاثر بودم و فقدان همسرم را احساس می کردم به خواب رفتم. در خواب شوهرم را دیدم و با او درد دل کردم وبه صورت شکوایه به او گفتم: نگاه کن تو رفته ای و ما گرفتار شده ایم. چشم علیرضا درد می کند و هرچه به دکتر مراجعه می کنیم، خوب نمی شود.
همسرم گفت: از این مسئله خبر دارم و ادامه داد:در زیر زمین منزلمان چمدانی است که در آن وسایل شخصی ام را که از جبهه برای شما آورده اند گذاشته اید. در آن چمدان پارچه ای وجود دارد. آن را بردار و به چشم علیرضا بکش. چشم درد او خوب می شود. در این حالت تا سه بار پارچه ای که بر آن عکس سه طاووس بود در نظرم آمد و غیب شد.
پس از این خواب به خود گفتم: به این خوابها نمی شود اکتفا کرد. این در حالی بود که نگرانی من از جهت چشم درد علیرضا و خونی که از آن می آمد روز به روز بیشتر و بیشتر می شد. سه روز بعد در حالی که وسط هفته بود به بهشت زهرای کازرون رفتم، بر سر مزار همسرم دوباره این مشکل را مطرح کردم و از او خواستم به من کمک کند.
در مراجعت به منزل با اینکه زمستان نبود طوفان شدیدی گرفت و باران زیادی بارید تا جایی که ناچار شدیم. برای دقایقی به غسالخانه قبرستان که در آن مرده ای را می شستند پناه ببریم. بوی تند کافور مشام همه را آزار می داد. چند نفر که مثل ما به غسالخانه آمده بودند به من گفتند زود از اینجا برو که این بوی کافور بیماری بچه ات را بدتر می کند. از آنجا خارج شدم و به منزل باز گشتم، در حالی که نگرانی ام از این قضیه بیشتر شده بود. عصر روز بعد با خودم گفتم حالا که چشم درد علرضا بر طرف نمی شود خوب است سری به زیر زمین بزنم. به زیر زمین رفتم و در چمدان را باز کردم، ولی هرچه گشتم از پارچه ای که در خواب دیده بودم، اثری ندیدم. داشتم ناامید می شدم که چشمم به زیرپوش سفید افتاد. به دلم الهام شد آن پارچه باید همین باشد آن را برداشتم و با خود به بالا آوردم و چند بار روی چشم علیرضا کشیدم و از خدا خواستم که این مشکل را بر طرف کند. صبح روز بعد با حیرت و شگفتی زیادی مشاهده کردم از گریه و زاری فرزندم خبری نیست. وقتی دقت کردم دیدم چشم فرزندم کاملا خوب وخون ریزی آن قطع گردیده است.