![]()
قرآن کریم با بیانی شیوا در قالب مثالی زیبا، این مطلب را بیان میفرماید که:
«ضرب لکم مثلا من أنفسکم هل لکم من ما ملکت أیمانکم من شرکاء فی ما رزقناکم فأنتم فیه سواء تخافونهم کخیفتکم أنفسکم کذلک نفصّل الأیات لقوم یعقلون.»
یعنی:خداوند برای شما از خودتان مثالی میزند.آیا بردههای شما، هرگز در آنچه به شما روزی دادهایم شریک شما هستند، آنچنان که با شما مساوی باشند تا آنجا که از آنها بترسید، همانطور که از خودتان میترسید!؟این چنین آیات خود را برای کسانی که تعقل میکنند، شرح میدهیم.
خداوند این گونه با مشرکان سخن میگوید تا بطلان اعتقاد شرک را برای ایشان اثبات کند.برای آنها مطابق با رسومات آن زمان حجاز در نظام بردهداری مثالی میزند.یعنی از زندگی خود ایشان مثال میآورد و میفرماید:آیا تا به حال شده است که آنچه را به خداوند نسبت میدهید، برای خود قبول داشته باشید و به وجود آورید!؟هیچ شده است که یکی از شما، فردی از بردگان خود را کنار دست خود بنشاند و تا آن اندازه به او قدرت دهد که با او برابر شود؟
و از آنها همانطور بترسید که از خودتان میترسند!؟ همانگونه که رئیس قبیلهای از رئیس قبیله دیگری میترسد که مبادا روزی بر علیه او لشکر بکشد، شما هم باید از برده خود بترسید که مبادا علیه شما لشکر کشی کند.چون او نیز اکنون مستقیما تصمیم میگیرد و صاحب فرمان و قدرت مستقل شده است.باید از برده خود بترسید، نکند که فردا در مورد زن و فرزندان شما نیز بر خلاف نظرتان تصمیمی بگیرد.خداوند میفرماید:آیا خود شما چنین کاری کردهاید که به خدا نسبت میدهید؟ببینید ما مطلب را چگونه باز میکنیم.اگر کسی تعقل کند، حقیقت را به روشنی مییابد.
ما از این مثال درمییابیم که:
1.در درجه اول، مشرکان الهه را همانند خدا و هم سطح او و مستقل از او قبول داشتهاند.
2.مشرکان، الهه را در رتق و فتق امور عالم با خداوند سبحان مساوی میدانستند(شرک در ربوبیت اللّه).
3.از نظر مشرکان، الههها به گونهای بودند که خداوند باید از ایشان بترسد.
بنابراین در مرحله اعتقاد، مشرکان اینچنین برای خداوند انداد قائل بودند و فکر میکردند که این همانندها، بدون اذن خدا، مانند او در عالم دخل و تصرف میکنند.
چنین شرکی است که انسان را از دایره دین اسلام خارج میکند و موجب میشود که او به عنوان«نجس»تغییر شخصیت دهد.

به نام خدای بسنده
رابطه ی فامیلی(2)
برای در امان ماندن از ترکش های نارنجک پخش شده بودیم تو کانال،کاوه بی خیال ترکشها این طرف و آن طرف می دوید و دستورات لازم را می داد. ناگهان یک انفجار در پشت کانال نگرانم کرد،همانجا که کاوه بود.
فریاد زدم یا حسین و بعد به سرعت خودم را به محل انفجار رساندم،یک نفر سر و صورتش غرق خون بود،وقتی دیدم کاوه است،کم مانده بود سکته کنم؛خیز برداشتم و خودم را بهش رساندم،همان طور که خون از سرش می آمد،می گفت: مقاومت کنید،چیزی نیست،
فورا امدادگر گردان خودش را رساند و سرمحمود را پانسمان کرد ده دقیقه ای روی پای خودش بود،اصلا حاضر نمی شد بچه ها را به عقب ببرد،اما هر لحظه وضعش بدتر می شد،تا این که حالت ضعف بهش دست داد. همان طور که کاوه را عقب می بردیم،مه غلیظی سطح منطقه را گرفت،طوری که دیگر چهار-پنج متری مان را نمی دیدیم. وجود مه در آن فصل از سال بی سابقه بود،کافی بود ما را می دیدند،آن قدر با گلوله می زدند،که حتی یک نفرمان هم زنده نماند. با مجروح شدن کاوه ادامه عملیات برای باز پس گرفتن ارتفاع 2519 متوقف شد و ما به ناچار برروی ارتفاعات کدو پدافند کردیم.
شهید محمود کاوه![]()