![]()
یا اخا،جانم فدای لحطه های آخرت - ناله از دل می کشیدم با نگاه پیکرت
شمر ملعون آمد و سر را بریده از قفا - مادرت زهرا شده زائر به بالای سرت
یک طرف افتاده سر امّا ببین شیبُ الخضیب - آن طرف افتاده جسم نازنین و اطهرت
من کجا،مقتل کجا،کرب و بلایت یا حسین - هر طرف دیدم حسینم، آیه های پرپرت
جان من،اهل حرم در شور و شین افتاده اند - مانده ام من با نواهای لطیف دخترت
از عطش، طفلان تشنه ،حسرت ساقی خورَند - یک صدا نجوایشان شد،خوش به حال اصغرت
ارباً اربا شد علی اکبر وَ مویت شد سپید - بر سر و سینه زدی در پیش جسم اکبرت
من چه گویم در غم هجر تو ،ای سرو رشید - تو که رفتی عاقبت بیچاره شد این خواهرت
جمله آخر وَ دیگر بس کنم این ناله را-جان زهرا،قاتلم گشته غم آب آورت
![]()
افتادی از بلندی و آقا سرت شکست
ته مانده های زخمی بال وپرت شکست
وقتی عمود آمد وشقّ القمر که شد
تیر کمان میان دو چشم ترت شکست
با نیزه های لشگریان زیر و رو شدی
در زیر نیزه ها به خدا پیکرت شکست
در لحظه ای که تا شدی و دست وپا زدی
سقا کنار خیمه قد خواهرت شکست
بر روی پای فاطمه گفتی بیا اخا
بنگر به نیزه ای کمر لشگرت شکست
یک یا حسین گفتی و زینب دلش گرفت
آن لحظه عاقبت نفس آخرت شکست
![]()
می زنی قطعاً صدایم بین نوکرها، به نام
روی چشم من قدم که می گذارد اشکهام
بوی تربت می دهد این سجده های گریه دار
می دهم جان در برت انگار بعد السلام
عطر سیبی از نفسهای دعایم می وزد
می دهم بر تو سلام این بار هم از پشت بام
دود اسفند محرم، شال مشکی، پیرهن
خوب شد آورده ام یک سال دیگر هم دوام
نوحه و شورو دو دم دارند بر سر می زنند
واجب عینی است حالا گریه کردن بر کدام؟
سمت مقتل می رود این دستهای سینه زن
آه از کرببلا و کوفه و بازار شام
السلام ای معجر و پوشیه و چادر سیاه
السلام ای التماس محملی والا مقام
دورازچشمی که افتاده به این صحرای خشک
بر زمین بگذار امشب اشک را با احترام
![]()
قهرمان ملی ارتش
سه عنصر مهم ایمان،اخلاص و اطاعت از رهبری در زندگی این شهید،وی را از سایر افراد متمایز کرده است. این صفات شایسته باعث شد که به عنوان قهرمان ملی ارتش لقب گیرد و اسوه و الگویی علمی و به یاد ماندنی از خود در جامعه باقی گذارد.
شهید علی صیاد شیرازی

به نام خدای عادل
پولت را بذار توی جیبت
برای دیدن حاجی،به همراه مادر و همسر و فرزندش به اندیمشک رفتیم.شب آمد و صبح زود رفت. من هم همراهش رفتم. به جاهای مختلفی می رفت و سر میزد،تا این که به انبار رسیدیم.
داخل انبار حدود هفت،هشت هزار جفت کفش و پوتین بود.چشمم به کفش های حاجی افتاد.دیدم از آن کفش های روسی که سی کیلو وزن دارد،پوشیده و کلی هم گل و ماسه به آن چسبیده است. مانده بودم که او چطور این کفش ها راحرکت می دهد. گفتم :حاجی
گفت:بله
گفتم:برو یکی از این کفش ها رو پات کن.
گفت: این ها مال بسیجی هاست.
یکی از دوستانش که همراه ما بود،خندید.خیلی بهم برخورد.بعد ها فهمیدم که معنی خنده اش این بود که :حاج آقا،دیراومدی زود هم می خوای بری؟
آنها چندین بار از ابراهیم خواسته بودند که کفش هایش را عوض کند،اما او این کار را انجام نداده بود.
دوستش به من گفت: حاج آقا،بهتون برنخوره،این انبار و باقی پادگان تماما متعلق به حاجیه،ماهیچ کاره ایم. امر بفرمایین همه کفش هارو می دیم به حاجی.
ابراهیم صدایش درآمد و گفت: این کفش ها مال بسیجی هاست،مال کسی نیست. بیخود بذل و بخشش نکنین.
گفتم:خب مگه خودت بسیجی نیستی؟
گفت: نه،به من تعلق نمی گیره
گفتم:اصلا پولشو می دم.
دست کردم توی جیبم که پول دربیاورم،که گفت: پولتو بذارتو جیبت،این کفش ها خریدنی نیست.
هرچه اصرارکردم،هیچ فایده ای نداشت.
فردا صبح به حسین جهانیان که راننده ی ابراهیم بود،گفتم: حسین آقا،منو ببر یه جفت کفش واسه حاجی بخرم.دلم طاقت نمی آورد که آن کفش های سی کیلویی را پایش کند.
رفتیم اندیمشک،یک جفت کفش برایش خریدم،360 تومان.کفش ها را آوردم و گذاشتم جلوی ماشین و برگشتم. وقتی او را دیدیم،می خواست برود قرارگاه. به او گفت: منم بیام.
گفت:بیا
به همراه راننده اش به سمت قرارگاه حرکت کردیم. در بین راه،یک بچه بسیجی ایستاده بود کنار جاده.دست بلند کرد،ابراهیم به راننده اش گفت: نگه دار
او را سوار کرد و ازش پرسید: کجا می ری؟
بسیجی گفت: من از نیروهای لشکر امام حسینم. کفش هام پاره شده،می رم تا یه جفت کفش برا خودم تهیه کنم.
ابراهیم اول خواست کفش های خودش را از پادربیاورد و به او بدهد ،ولی دید خیلی ناجور است.ناگهان به یاد کفش هایی که من برایش خریده بودم،افتاد.آنهارا برداشت و دادبه بسیجی و گفت:بیا،اینم کفش.پات کن ببین اندازه ات هست.
من یک نگاه به حسین کردم،حسین هم نگاهی به من کرد.بسیجی گفت: پولش چقدرمی شه؟
ابراهیم گفت: پول نمی خواد برای صاحبش دعا کن
گفت: نه، من پام نمی کنم
ابراهیم گفت: بهت گفتم پات کن. بگوچشم.
بسیجی گفت: چشم
کفش هاراپایش کرد.اندازه بود. تشکر کرد و گفت: پس منو اینجا پیاده کنین دیگه.
پیاده اش کردیم،خداحافظی کرد و رفت.
وقتی پیاده شد،ابراهیم گفت: من اگه می خواستم این کفش ها رو پام کنم،هم پولش رو داشتم،هم می تونستم بهترشو بگیرم.من تا این ساعت که اینجام،هنوز از بسیج و سپاه لباس نگرفتم.لباسم را از پول خودم و حقوق فرهنگی که می گیرم، می خرم. درست نیست که من لباس از بسیج بگیرم و تنم کنم. من یه حقوق فرهنگی می گیرم،خرجی هم که ندارم،یه مقدارشو لباس می خرم و یه مقدارشم می دم به زن و بچه ام.
شهید محمد ابراهیم همت![]()