
به نام خدای عادل
پولت را بذار توی جیبت
برای دیدن حاجی،به همراه مادر و همسر و فرزندش به اندیمشک رفتیم.شب آمد و صبح زود رفت. من هم همراهش رفتم. به جاهای مختلفی می رفت و سر میزد،تا این که به انبار رسیدیم.
داخل انبار حدود هفت،هشت هزار جفت کفش و پوتین بود.چشمم به کفش های حاجی افتاد.دیدم از آن کفش های روسی که سی کیلو وزن دارد،پوشیده و کلی هم گل و ماسه به آن چسبیده است. مانده بودم که او چطور این کفش ها راحرکت می دهد. گفتم :حاجی
گفت:بله
گفتم:برو یکی از این کفش ها رو پات کن.
گفت: این ها مال بسیجی هاست.
یکی از دوستانش که همراه ما بود،خندید.خیلی بهم برخورد.بعد ها فهمیدم که معنی خنده اش این بود که :حاج آقا،دیراومدی زود هم می خوای بری؟
آنها چندین بار از ابراهیم خواسته بودند که کفش هایش را عوض کند،اما او این کار را انجام نداده بود.
دوستش به من گفت: حاج آقا،بهتون برنخوره،این انبار و باقی پادگان تماما متعلق به حاجیه،ماهیچ کاره ایم. امر بفرمایین همه کفش هارو می دیم به حاجی.
ابراهیم صدایش درآمد و گفت: این کفش ها مال بسیجی هاست،مال کسی نیست. بیخود بذل و بخشش نکنین.
گفتم:خب مگه خودت بسیجی نیستی؟
گفت: نه،به من تعلق نمی گیره
گفتم:اصلا پولشو می دم.
دست کردم توی جیبم که پول دربیاورم،که گفت: پولتو بذارتو جیبت،این کفش ها خریدنی نیست.
هرچه اصرارکردم،هیچ فایده ای نداشت.
فردا صبح به حسین جهانیان که راننده ی ابراهیم بود،گفتم: حسین آقا،منو ببر یه جفت کفش واسه حاجی بخرم.دلم طاقت نمی آورد که آن کفش های سی کیلویی را پایش کند.
رفتیم اندیمشک،یک جفت کفش برایش خریدم،360 تومان.کفش ها را آوردم و گذاشتم جلوی ماشین و برگشتم. وقتی او را دیدیم،می خواست برود قرارگاه. به او گفت: منم بیام.
گفت:بیا
به همراه راننده اش به سمت قرارگاه حرکت کردیم. در بین راه،یک بچه بسیجی ایستاده بود کنار جاده.دست بلند کرد،ابراهیم به راننده اش گفت: نگه دار
او را سوار کرد و ازش پرسید: کجا می ری؟
بسیجی گفت: من از نیروهای لشکر امام حسینم. کفش هام پاره شده،می رم تا یه جفت کفش برا خودم تهیه کنم.
ابراهیم اول خواست کفش های خودش را از پادربیاورد و به او بدهد ،ولی دید خیلی ناجور است.ناگهان به یاد کفش هایی که من برایش خریده بودم،افتاد.آنهارا برداشت و دادبه بسیجی و گفت:بیا،اینم کفش.پات کن ببین اندازه ات هست.
من یک نگاه به حسین کردم،حسین هم نگاهی به من کرد.بسیجی گفت: پولش چقدرمی شه؟
ابراهیم گفت: پول نمی خواد برای صاحبش دعا کن
گفت: نه، من پام نمی کنم
ابراهیم گفت: بهت گفتم پات کن. بگوچشم.
بسیجی گفت: چشم
کفش هاراپایش کرد.اندازه بود. تشکر کرد و گفت: پس منو اینجا پیاده کنین دیگه.
پیاده اش کردیم،خداحافظی کرد و رفت.
وقتی پیاده شد،ابراهیم گفت: من اگه می خواستم این کفش ها رو پام کنم،هم پولش رو داشتم،هم می تونستم بهترشو بگیرم.من تا این ساعت که اینجام،هنوز از بسیج و سپاه لباس نگرفتم.لباسم را از پول خودم و حقوق فرهنگی که می گیرم، می خرم. درست نیست که من لباس از بسیج بگیرم و تنم کنم. من یه حقوق فرهنگی می گیرم،خرجی هم که ندارم،یه مقدارشو لباس می خرم و یه مقدارشم می دم به زن و بچه ام.
شهید محمد ابراهیم همت![]()