![]()
به نام خدای رهنما
حماسه ساز
خو گرفتن با سوز و گداز. استوار،اسفند 60 وقت اعزامش به جبهه بود. دوری او برایم خیلی مشکل بود و از طرفی در شهر که بود از طریق برادرها یا دوستانش بیشتر بهش دسترسی داشتم. به خاطر همین به او گفتم شما اینجا خیلی مفیدتر هستید.
اما حاج آقا(پدرش)مرا دلداری می داد و می گفت: نگران نباش آنها در شهر خرمشهر هستند.
سعید به همراه دوستانش داوود حق وردیان،رضا دانا،ناصر منجیلی و ... راهی جبهه های جنوب شدند درحالی که هنوز عملیات فتح المبین شروع نشده بود. کارهای مقدماتی برای عملیات آزادسازی انجام شد. وقفه ای پیش آمد. خیلی از بچه ها برگشتند اما ما که تجربه ی بیشتری داشتیم،ماندیم؛ چون می دانستیم که عملیات بعدی،عملیات اصلی آزاد سازی خرمشهر خواهد بود.
برای ارتباط با پسرم،شماره ی تماسی از سپاه گرفتم که مستقیما به جبهه متصل می شد.یک روز رفتم و با مخابرات منطقه جنگی تماسی برقرارکردم. گفتم من مادر سعید آلیانی هستم. گفتند: سعید آلیانی؟! ایشان که در عملیات هستند مادر.
سه ماه گذشت. اردیبهشت61 برگشت. اما چه برگشتنی...دوستش داوود حق وردیان شهید شده بود.رضا دانا هم شهید شده بود. ناصر منجیلی و احمد وارسته مجروح شدند. دو طرف آرنج خودش از بس سینه خیز رفته بود،به اندازه ی کف دستهایش پینه بست.
یک روز وقتی لباسش را در آورد که برود حمام؛دیدم پشت کتفش به اندازه ی یک گردو باد کرده. با ناراحتی پاهایم رازمین کوبدیم و گفتم: وای سعید جان،پشت تو چرا این طوری شده؟! چرا معالجه نکردی؟!
تندی دوید و پنهان شد. از پشت دیوار گفت: مامان چیزی نیست.چیزی نیست.
خجالتش را که دیدم،دلم نیامد به رویش بیاورم. که به فرمایش پیامبر اعظم(ص)،چهار چیز از گنج های بهشت است: پنهان داشتن ناداری،پنهان داشتن صدقه،پنهان داشتن مصیبت و پنهان داشتن درد.
او هم دردش رااز من پنهان می داشت چون خیلی حواسش به من بود و اجازه نمی داد آب در دلم تکان بخورد. بااین حال به نظر من،آنجا جای یک ترکش بود که به اندازه ی یک غده برجسته شده بود. همه ی این ها مربوط به عملیات بیت المقدس فتح خرمشهر بود. بعدها برای ما تعریف می کرد که: اسلحه ی مارا به زور گرفتند و مارا روانه ی خانه کردند. ما نمی خواستیم برگردیم.فرمانده هم حسابی از دست ما کلافه بود. از طرفی علاقه ی مارا به رفتن به جبهه غیرقابل وصف بود و از طرف دیگر،حس می کرد برای مبارزه با منافقین در عملیات های شهری دست تنهاست.
خاک جبهه،سعید راازما ربوده بود. او خیلی کمتر به پایگاه مقاومت رشت آمد. دیگر محل تحقق آرمان هایش اینجا نبود. او آرزویی جز شهادت و رسیدن به معشوق ازلی در سرنداشت.
قرار بود در شهر اصفهان توسط سپاه،دوره های آموزشی زرهی برگزار شود و این موضوع مربوط می شود به تابستان 61. تعداد نفراتی که می بایست برای دوره آموزشی راهی اصفهان می شدند21 نفر بود. ما هم برای حرکت درآنجا حاضر شدیم. ناگهان فرمانده متوجه حضور ما شد. با عجله جلوی مارا گرفت و کل کارهای اعزاممان را کنسل کرد،سپس قاطعانه درچشمان ما نگاه کرد و گفت: شماها نه.
از چشمانش پیدا بود که نمی خواست مارا به خاطر تجربیاتی که داشتیم از دست بدهد. اما به هرحال این مشکل ما نبود. ماعاشق حضور در کربلای جبهه ها بودیم. اصرار ما و انکار پشت انکار از فرمانده. هرچه خودش را بیشتر به نشنیدن می زد ما هم بیشتر خواهش و تمنا می کردیم. کمی که خسته شد گفت: اگر اسامی شمارا در قرآن بگذارم و قرعه کشی کنم و بعد اسم شما درنیامد راضی می شوید؟
گفتیم:بله حتما
اسامی رالای صفحات قرآن گذاشت.قرعه کشی کرد. اما نمی دانم چطور شد که اسم ما درنیامد. شدیم مثل اسپند روی آتش. فرمانده اعتنایی نکرد و دور شد. به دنبالش دویدیم و بااصرارهای تمام نشدنی سعی کردیم نظرش را عوض کنیم.
صحرای خطر گام مرا می خواند
صهبای سحر جام مرا می خواند
وقت خوش رفتن است،هان گوش کنید
از عرش کسی نام مرا می خواند
خلاصه من و سعید پس از گرفتن رضایت فرمانده،دوره های آموزشی را گذراندیم و برای شروع عملیات،راهی منطقه موسیان شدیم. عملیات محرم،کارزاری که مصادف شده بود باحال و هوای سرخ ماه محرم. با مددرسانی نیروهای معنوی،امدادهای غیبی و توسلات بچه ها،عملیات پرباری شکل گرفت.همچنین اهداف استراتژیک خوبی برای کربلائیان عملیات محرم محقق شد...اما نمی دانم دراین میان،سعید به چه کسی توسل کرده بود که از ناحیه چشم و سرزخمی شد. او در زرهی لشکر25 کربلا داشت سکوی شلیک تانک را آماده می کرد. ناگهان یک موشک عراقی به نزدیکی سکو اصابت می کند. موج انفجار و حرارت ناشی او را به عقب پرت می کند و باعث سوختگی شدید،صدمه دیدن سر و چشم او می گردد.
هرکس در راه خداوند مجروح شود،درحالی وارد قیامت می شود که بویش چون مشک است..و نشان شهیدان را دارد. سعید دریکی از بیمارستان های اراک بستری شد. به عیادتش رفتیم. فکر کردم بینایی اش را کاملا از دست می دهد.پانسمانش را باز کردند. می دید. ولی 25% از بینایی چشم راستش کم شد.طول درمان هنوز تمام نشده بود که به رشت بازگشت.بازگشتی از جنس حماسه،آرامشی از جنس سوزو گداز؛و تسلایی ناب تر از خواب ها و رویاهای صادقه.
شهید سعید آلیانی
![]()
به نام خدای سودمند
شهید علی قربانپور گالش زمین
نام پدر: محمدعلی
تاریخ تولد: 1344
محل تولد: دیلمان سیاهکل
رشته ی تحصیلی: آموزش ابتدایی(تربیت معلم شهید رجایی لاهیجان)
تاریخ شهادت:7/12/1364
محل شهادت: منطقه فاو(ام القصر)
![]()
خصوصیات اخلاقی شهید
شهید قربانپور دل را خانه ی محبت خدا نمود و با آموختن تعالیم قرآن و عترت روح پاکش را مطهر ساخت. صداقت در تلاش و فعالیت با خلوصش زبانزد همه بود و ذوق و ابتکار و سلیقه ی خاصی در امر هنر داشت و ازاعضای گروه تئاتر دانشکده به شمار می رفت. بیشتر اوقات فراغت،به مطالعه ی کتب اجتماعی و اعتقادی می پرداخت. در مسیر عمل به وظایف شرعی و بجای آوردن احکام الهی توجه زیادی از خود نشان می داد و از دلباختگان محراب و ذکر و دعا بود. با صوتی زیبا کلام خدا را تلاوت می کرد و اصولا اعمال و رفتارش رابرمبنای دستورات الهی تنظیم می نمود. وی انسانی متعهد و خود ساخته بود و برای آن که بتواند به معلومات معنوی خود بیافزاید در مراسم و مجالس سخنرانی بزرگان دین حضور فعالانه از خود نشان می داد. با تحولات دینی و انقلابی در کشور،وی خود رابه صف سنگربانان انقلاب و امام متصل ساخت و با تشکیل کلاس های بحث و بررسی پیرامون مسائل عقیدتی و سیاسی سعی در سوق دادن جوانان به سوی انقلاب می نمود.
![]()
تابهترین هدیه خدا و روسولش با من است هراسی ندارم
یک روز به علت کسالتی که داشتم همراه برادر علی برای معالجه به شهر لاهیجان رفتم.دراین راستا مجبور شدم تا چند روزی در بیمارستان بستری شوم. درهمین بین یک روز علی به بیمارستان آمد پس از احوالپرسی گفت: مادر جان قراراست که به جبهه بروم و قبل از رفتن می خواستم شما را ببینم.
با اصرار از وی خواستم تا بگذارد از بیمارستان مرخص شوم و بعد برود.ایشان قبول کرد. شبی که قرار شد فردایش به جبهه اعزام شود با هم در منزل بسیار صحبت کردیم. آخر شب بود که علی از ما جدا شد. آن شب،باران عجیبی می بارید.هنگامی که خواستم علی را برای خواب صدا بزنم،دیدم که روی تراس نشسته و درآن باران شدید زیر نور فانوسی که روشن کرده بود،قرآن می خواند.به ایشان گفتم: چرا این جا و دراین شرایط نامطلوب قرآن تلاوت می کنید؟هوا سرد است و امکان دارد که سرما بخورید.
ولی شهید علی در جواب گفت: مادر این حرف را نزنید.زیرابهترین هدیه خدا و رسولش روبروی من است.پس با وجود این از چه باید بهراسم. من در پناه قرآن هیچ چیز را احساس نمی کنم.بلکه حلاوت و نشاط خاصی به من دست می دهید.
شهید قربانپور بهترینها رابرای مصون ماندن از هر معصیت و لغزشی انتخاب نموده بود.فردای آن روز راهی جبهه های حق علیه کفار شد.چند ماهی از حضورش نمی گذشت که طی تماس تلفنی ازایشان خواستیم که به خانه بیاید تا دیداری تازه کنیم.اما ایشان در جواب گفتند: تعدادی از برادران رزمنده هستند که دارای همسر و فرزند می باشند و من برخود جایز نمی بینم که باداشتن شرایط آن عزیزان به مرخصی بیایم و تصمیم دارم که اول آنهابه مرخصی بروند،سپس من نیز خواهم آمد.
لاجرم ما هم قبول نمودیم و باز هم چشم انتظار ماندیم،تا زمان آمدن علی فرابرسد. اما هیچ وقت چنین چیزی حادث نشد. پس از شهادت علی،همرزمانش چنین گفتند: روزی که قرار شد ایشان از منطقه به منزل مراجعه کنند،صبح آن روز از خواب بیدار شده وبه سایر دوستان همرزم گفتند: که من امروز تا اذان ظهر به شهادت می رسم.ولی ما هر چقدر اصرار کردیم تاایشان عزم مرخصی کنند،گفتند: نه، زیرا دیشب در خواب مولایم سالار شهیدان امر طلب نمود.من هم به همین نیت پابه عرصه نهاده ام.
درست هنگام اذان ظهر بود که با حمله دشمنان بعثی منطقه زیر آتش قرارگرفت و شهید علی قربانپور باهمان استقامت و شجاعت درمصاف باکوردلان از خدا بی خبر فریاد هل من ناصر ینصرنی امام خویش را شنید و جوانمردانه لبیک گفت.
نقل از مادر شهید
![]()
فرازی از وصیت نامه شهید:
دنیا خیلی زودگذر است،باید از آن هر چه بیشتر،ذخیره ای برای آخرت اندوخت.آخرت رانباید آسان گرفت.آخرت،وعده خدا است؛زنده شدن حتمی است؛پس باید دارای عمل صالح بود.بایدبرای خود،کارنیک اندوخت.باید مانند مورچه ای که درفصل گرما کار می کند تا در فصل خزان بی غذا و بی نعمت نماند، کوشش کرد. باید به حساب خویش رسید و از مرگ یاد کرد.
باید قبول کرد که جسم انسان در زیر خروارها خاک قرار خواهد گرفت.باید یقین داشت که هیچ چیزی در دنیای آخرت بجز عمل نیک و صالح او را نجات نخواهد داد.پس تنها عمل اوست که یاری اش خواهد کرد.وقتی امام علی(ع)نمونه کامل یک انسان،ازترس خدا بارها به خود می لرزد و وقتی امام سجاد(ع) در صحیفه ی سجادیه از آخرت،آنچنان بابیم و هراس یاد می کند،آن وقت است که ما از غافله عقب ماندگان و در دنیا فرورفتگان خیلی بیشتر ازاینها به عاقبت خویش بیندیشیم.
![]()
دیشب کسی برای تو سجاده وا نکرد
بغضی ترک نخورد و گلویی صدا نکرد
انگار ما بدون حضور تو راحتیم
وقتی کسی برا ظهورت دعا نکرد
![]()
شنیده بود که اینبار باز دعوت نیست
کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست
بیا به داد دل تنگ ما برس ای عشق!
اگر که حوصله داری، اگر که زحمت نیست
غمی است در دل جامانده های کرب و بلا
که هرچه هست یقین دارم از حسادت نیست
میان ما که نرفتیم و رفته ها ، شاید
تفاوتی ست در آغاز و در نهایت نیست
همیشه آن که نرفته است بی قرار تر است
همیشه آن که نرفته است ، کم سعادت نیست
و آن کسی که در این راه اهل دل باشد
مدام اهل گله کردن و شکایت نیست
خودش نرفت و دلش را پیاده راهی کرد
نباید اینهمه دل دل کند که فرصت نیست