![]()
به نام خدای مانع
بسیجی های،13،14ساله و...
شب های عملیات،خیلی شب های عجیبی است.یکی نشسته گوشه ای و وصیتنامه می نویسد،دیگری مشغول دعا خواندن است.آن یکی برای شهادتش دعا می کند.صحنه های عجیبی دراین شب ها دیده می شود.
آدم متحیر می شود که این قدر اینها اعتقادشان قوی است،که به خدا این قدر اخلاص دارند. خصوصا این بسیجی های عزیز که خیلی پاک و خیلی باروحیه هستند.
شب عملیات والفجر1،عده ای زیادی از این عزیزان،قبر کنده و داخل آن رفته و با خدا راز ونیاز می کردند. بعدا ما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که خیلی ازعلما و عرفا این حرکت را می کنند. به خاطر این که ترس از مرگ نداشته باشند و یا خدای ناکرده دچار هوای نفس نشوند. آنها این حرکت را انجام می دهند تا به یاد قبر و زمان مرگ و موت شان باشند،لذا این بسیجی هایی که شاید بعضی از آنها13،14 ساله باشند هم این کاررا می کنند،خیلی عجیب است.
روح آنها خیلی عظیم است.در دعا خواندن هایشان،درسینه زدن هایشان،درکربلا کربلا گفتن هایشان،درگریه هایشان.اینها آدم را دقیقا یاد صحابه ی صدر اسلام درزمان پیامبر می اندازند که چقدر عشق به جهاد و شهادت داشتند.چقدر فی سبیل الله می جنگیدند.بدون ذره ای توسل و توجه به مادیات،قدرت طلبی،ریاست طلبی، شهرت،پول وجاه.همه چیز در دیدشان خداست و بس...
قسمتی از سخنان شهید محمد ابراهیم همت
![]()
به نام خدای ضار
روحانی شهید ملارحیم بهرامی
خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست واین ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود.
امام خمینی(ره)
درهیچ چشم اندازی زیباتر و باشکوه تر از منظره وسیع گلستان بزرگ مردان شهید نیست،که جلای دیده و صفای جان است. مردانی که در هر نقطه از وجودشان سایه ساری مطبوع برای آرمیدن دلخستگان وجود دارد. چشمه سارهایی که قادرند روح تشنه هر تشنه کامی را سیراب کنند. یکی از این اسوه های ماندگار تاریخمان روحانی شهید ملارحیم بهرامی است.
روحانی شهید ملارحیم بهرامی درسال 1326 درروستای اوچتپه از توابع شهرستان بوکان دریک خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد. تشویق خانواده و علاقه خودش به مسایل دینی باعث شد در مدارس دینی بانه و سردشت مشغول تحصیل علوم اسلامی شود.پس از چند سال تحصیل بعنوان روحانی و پیش نماز دریکی از روستاهای بوکان مشغول راهنمایی مردمان آن سامان شد. برای تامین معاش زندگی درکنار تبلیغ وتدریس،به کار نیز می پرداخت.او که سراسر زندگیش توام با رنج و درد بود،به زیبایی و با مناعت طبع برمشکلات زندگی پیروز می شد.
اخلاق کریمانه ای داشت با روحیه تعاون و تواضع هرکه راکه بااو پیوندی داشت،جذب می کرد.چنان باعشق و علاقه برای حل مشکلات فردی و اجتماعی مردم تلاش می کرد،که گویی غیر از حل مشکلات مردم کاری ندارد. محرومین مستمندان رابا دیده احترام می نگریست و همواره رفیق قرآن و مانوس باکتب دینی بود. می کوشید بارفتار خود نیز آموزگار اسلام اصیل باشد،وقتی دخترش می خواست ازدواج کند، برخلاف رسم منطقه خواسته خانواده داماد،بامهریه گزاف برای دخترش مخالفت نمود و از سنت پیامبر اسلام که همان آسان گیری در امر ازدواج است پیروی کرد.
این شهید بزرگوار که طرفدار و حامی واقعی انقلاب درمنطقه بود،بارها مورد آزار و شکنجه گروهکها واقع شد.آزار و شکنجه گروهکها او را وادار کرد که از روستای سیف الدین به شهر بودکان هجرت کند.او کسی نبود که حتی یک لحظه درطلب مادیات ورفاه درمقابل معبودان شرف فروش،سرخم کند و به سان دیگر ابن الوقتها هرگز تطمیع وتهدید خوانین و گروهکهای ضدانقلاب نتوانست اورا از راه صوابش باز دارد.
سرانجام درتاریخ26/1/67مزد سالها مجاهدتش راباشهادت دربمباران هوایی شهر بوکان دریافت.همچون قطره ای مشتاق بدان گاه که کرکسهای پلشت،باقلب های سیاه برسرمردم بی دفاع سرب مذاب باریدند،به دریای رحمت خداوندی پیوست.
سلام براو و شهدای گلگون کفن انقلاب که ندای ارجعی راشیندند وبه ندای (وادخلی فی جنتی) لبیک سرخ گفته به لقاء معبود شتافتند.
یادش گرانی وراهش پررهرو باد.
![]()
اصلاح امور
قبل از عملیات کربلای4 درسال 1365 زمانی که وارد جزیره مینوی آبادان شدیم به نزد برادران اطلاعات لشکر رفتیم که برادر شهید سید هبت الله فرج اللهی در آنجا حضور داشت.بعد ازمدتی احوالپرسی و سلام و علیک کردن با برادران،سید اول آن برادری که من همراه او بودم را بوسیله موتور به مقرما رسانید و بعد آمد مرا به آنجا برساند که در مسیر رفتن،سید به من گفت: آیا اگر چیزی رابه تو بگویم قبول می نمایی؟
چون می دانستم چه چیزی را می خواهد مطرح سازد،به او گفتم: من اول چیزی را به تو می گویم اگر قبول کردی،من هم قبول می نمایم.
سید گفت: آن چیست؟
گفتم: هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟
سیدگفت:من قبول کردم،باشد
بعد من به او گفتم: من هم قبول نمودم،باشد.
عهد کردیم که برای همدیگر دعا نماییم که خداوند عاقبت ما را ختم به خیر نماید. سیددر کربلای 5در سال1365 شهید گشت و من میراث دار او گشتم. از خداوند جل شئنه می خواهم که کفیل امورم باشد و یاری صدیق و پاک دل برای آن برادر شهید عزیز باشم،ان شاءالله.
در حدود تاریخ 20/3/66 بود که در منطقه کردستان نزدیکی های سردشت برروی یکی از یالهای کوه لک لک مستقر بودیم. درتاریخ مذکور صبح به دیدن برادران رفتم تا جویای حال آنها گردم. بعد از دیدار باآنها سراغ سنگری رفتم که دستگاه مخابراتی درآنجا کار گذاشته بودند. بعد از احوالپرسی بایکی ازبرادران که نگهبان بود،به او گفتم: برو صبحانه بخور و من به جای تو پست می دهم،او هم قبول نمود و رفت.
بعد از چند لحظه نگهبانی دادن،چشمانم بدون اراده در حالی که بیدار بودم بسته شد،در آن حالت بودم که دیدم یک نفر پشت چیزی هماننده پرده از جلوی پشمانم برداشته شد. درآن حالت بودم که دیدم یک نفر پشت چیزی مانند میز نشسته است. جلو رفتم و از او سراغ سید هبت الله را گرفتم. او گفت: صبر کن از یکی دیگر از برادران خبری بگیرم و جوابت را بدهم
وقتی که سراغش را از آن برادر می گرفت،آن برادر دیگر به یک باره درجلوم حاضر گردید. دیدم آن برادر در حالی که دفتری بزرگ که شبیه دفترهای حضور و غیاب است جلویش قراردارد.به برادر قبلی گفت: تامل کن تا نگاهی به دفتر بیندازم.
دراین میان من نگاه به دفتر نمودم،زمانی که صحفه ای که متعلق به سیدبود را در آورد یک لحظه نگاهش کردم ودیدم چیزی داخلش نوشته نشده،بعد متوجه شدم که سفید است و این که چیزی درآن به ثبت نرسیده بود همان سیئات و معاصی بود. در عالم دنیا مرتکب گردیده و از پرونده اعمال او پاک گردید،و درهمان آن آیاتی که در سوره محمد(ص) درباره کسانی که در راه خداوند متعال شهید می شوند به ذهنم خطور کرد که:
الذین قتلو فی سبیل الله قلن یضل اعمالهم(4) سیهدیهم و یصلح بالهم(5) و یدخلهم الجنه عرقهالهم.(6)