
به نام خدای بی نیاز کننده
روحانی شهید قربانعلی آقاخانی
من شرمم می آید که خود را در مقابل این عزیزان سرشار از عشق و فداکاری،به حساب آورم. آنان با عشق به خدای بزرگ،به معشوق خویش پیوستند و ما هنوز در خم یک کوچه هم نیستیم.
امام خمینی(ره)
شهید را به آفتاب تشبیه می کنند،چگونه می توان چشم به چهره آفتاب دوخت و به قدر خواهش،نظاره اش کرد؟ فقط می توان نگاهی کرد و بس. و در یک نگاه ازآفتاب چه می توان گفت؟ آنچه در این اوراق در قالب عبارات و الفاظ آمده است،جلوه ای است از حیات روشن شهید قربانعلی وگرنه الفاظ و عبارات توان آنانی را که از خانه تاریک دنیا به سوی خلوتگاه حق حجرت کردند،ندارد.
روحانی شهید قربانعلی آقاخانی به سال1347 در بخش شوط از بخشهای شهرستان ماکو،دریک خانواده متدین و عاشق ولایت،به دنیا آمد. صفا و دیانت حاکم برمحیط خانواده،در تربیت دینی اولیه او نقش موثری داشت و دستگیر پیشرفت های آینده اش گشت.
در هفت سالگی وارد دبستان فاریابی شد. هنوز یازده بهار را پشت سرنگذاشته بود که نهال انقلاب به بار نشست و او با همه کمی سن،ندای رهبر را با شرکت در راهپیمایی ها لبیک گفت و آنچه در توان داشت در راه عینیت بخشیدن به اسلام راستین در جامعه طاغوت زده آن زمان به کار بست.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز در سنگر مدرسه حامی پرشور انقلاب بود. باعشق و علاقه ای که به روحانیت و علوم دینی داشت می خواست پیش از شروع دوره راهنمایی به مدرسه دینی برود که با نظر خانواده تا سوم راهنمایی در مدرسه مهر ادامه تحصیل داد و از آن پس وارد حوزه علمیه نمازی خوی شد. در کنار درس حوزه،از ورزش و بدنسازی نیز دست نکشیده و در رشته فوتبال قهرمان و نفر اول تیم بود. او عده ای را با ورزش در میادین ورزشی،و عده ای را در مساجد و حافل، و عده ای دیگر را با نوشته و صحبت هدایت کرد. دفاع از ارزشها،شجاعت،مناعت طبع،عمل به تکلیف بدون توجه به مصلحت اندیشی،تواضع و ادب و توجه به معنویت از خصایص الهی این شهید بزرگوار بود.
با شروع جنگ تحمیلی آماده حضور در میادین جنگ شد،ولی به دلیل کمی سن، از عزیمت او به جبهه جلوگیری شد اما جبهه مدینه اهل بلا بود و او خریدار بلا،همان بلایی که جان را جلا می داد. او از بچگی آرزو می کرد،ای کاش در کربلا از یاران مولایش حسین(ع) می بود،و در آن غربت و تنهایی مولا،جان را فدایش می کرد. حالا که در کربلای ایران،حسینیان و یزدیان در مقابل هم صف آرایی کرده بودند،در عصر شهادت،غیبت از کربلای ایران را زیانکاری جاوید برای خود دانست و به ندای سبز حسین زمان لبیک سرخ گفت و رهسپار دیار یاران آب و آفتاب و آیینه شد.
صهبای سحر جام مرا می خواند***صحرای خطر گام مرا می خواند
وقت خوش رفتن است،هان گوش کنید***از عرش کسی نام مرا می خواند
او برای جبهه،آخرین ایستگاه دنیایی و اولین سکوی پرواز بود،او که چگونه زیستن را آموخته بود و همچون عقابی تیز پرواز در آسمان رهایی بال و پر می زد،پس از عروج همرزمانش،می گفت وقتی یاران با صفا رفتند دیگر جایی برای ماندن نیست،باید دست به دامن شهدا شد،تا از خدا بخواهند،تا ما را نیز از قفس تن برهاند و با زبان بی زبانی زمزمه ای داشت با یاران شهیدش.
کبوترها،کبوترها،به دلجویی از آن بالا***نگاهی زیر پا،گاهی اسیران قفسها را
خوشا پروازتان با هم،بلند آوازتان با هم***به یاد آرید ما را هم درآن پرواز کردنها
او که مرگی بهتر و زیباتر از مگر خونرنگ حسین(ع)،و آرمانی مقدس تر از آرمان او نمی یافت، سرانجام در تاریخ بیست و یکم فروردین 66در عملیات کربلای پنج،پا بر حجله آذین بسته بهشت نهاد،و به سان هزاران شهید دیگر در کربلای ایران اسلامی، خاطره شهدای صدر اسلام را زنده کرد،و تاریخ را دگر بار تجسم عینی بخشید.
یاد و نامش همواره در دل عاشقان شهادت جاودانه باد.