![]()
به نام خدای منتقم
رابطه ی فامیلی(1)
گفت: از مشهید زنگ زدن که خودم را سریع برسونم آن جا، اگر اجازه بدید می خواستم دو سه روزی برم مرخصی.
محمود با تعجب خیره شد و گفت: تو که می دونی عملیات داریم و دیگه مرخصی نباید بری.
حسن من و منی کرد و گفت: شما اجازه می دی برم.
محمود سرش را از روی پوشه ها بلند کرد و با نگاه معناداری گفت: من اجازه نمی دم،بهتره بری سر ماموریت.
حسن چند لحظه ساکت ماند،بعد نگاه ملتمسانه ای به من کرد و رفت بیرون. منظورش را فهمیدم،باید دست به کار می شدم،رو به محمود گفتم: آقا محمود،کارش واقعا مهم بود،اجازه می دادید می رفت، زود برمی گشت.
محمود گفت: تو پادگان خیلی ها می دونن که این برادر خانم منه،چند روز دیگه عملیات داریم. اگر کارش طول کشید و به عملیات نرسید،ممکنه تو ذهن بعضی ها این پیش بیاد که کاوه موقع عملیات برادرخانمش را فرستاد مرخصی تا سالم بمونه.
گفتم: خودم ضمانتش را می کنم که به عملیات برسد.
ناراحت گفت: من با کسی عقد اخوت نبستم،دوست هم ندارم که اعتقاداتم به خاطر همین کارها دچار لغزش بشه.
خاطره ی شهید محمودکاوه