![]()
بیت المال
یک روز آقای خرمی،راننده اش را فرستاده بود سپاه؛ چند تا کار بهش گفته بود که باید انجام می داد،موقع برگشت آمد درخانه و گفت: من دارم می رم بیمارستان پیش آقا محمود،شما هم بیایید بریم.
وقتی دیدم ماشین آماده است،قبول کردم و همراهش رفتم بیمارستان.بعد از سلام و احوالپرسی محمود گفت: تنها آمدی مادر؟
گفتم: نه مادرجان،با آقای خرمی آمدم
یکهو اخم هایش رفت توی هم،می دانستم محمود در استفاده از بیت المال،مخصوصا در ماشین های سپاه خیلی سخت گیر است،باناراحتی گفت: اشتباه کردین،مگه من قبلا بهتون نگفته بودم که مواظب باشین.
آقای خرمی رو کرد به محمود و گفت:آقا محمود،من دیدم حالا که می یام این جا بهتره ایشون رو هم بیارم تا شما را ببیند
گفت: اشتباه کردی
آقای خرمی کوتاه نیامد،گفت: آخه مسیرمان بود،فقط به خاطر حاج خانم که نرفته بودم
محمود باز هم قانع نشد.رو به من کرد و گفت: به هرحال حواستون باشه که موقع رفتن با تاکسی برین خونه.
خاطره ی شهید محمودکاوه