![]()
به نام خدای ذو الجلال والاكرام
وقتی روی برانکارد آمد
اوایل جنگ،من کلاس دوم دبستان بودم، و هر لحظه آماده شنیدن خبر ناگواری بودیم از جبهه. تا این که به ما اطلاع دادند پدرم زخمی شده و به منزل خواهد آمد. اما جزییات را به ما نگفته بودند.
بالاخره ایشان را آوردند،آن هم روی برانکارد. من بادیدن وضعیت وخیم ایشان وحشت کردم اما پدر با لبخند همیشگی اش مرا در آغوش گرفت. وقتی زخمهای عمیق ایشان را پانسمان می کردند من درد را درچهره شان می دیدم اما ایشان فقط تکبیر می گفت.
شهید علی صیادشیزاری