شیطنت های جبهه
وقتی می رفتندپیش حاجی برای مرخصی،می گفت: ((من پنج ساله پدرومادرم روندیدم،شماهنوزنیومده کجا میخواین برین؟))
تفلکی هاسرخ وسفیدمی شدندوازسنگرمی آمدندبیرون.ماهم می خندیدیم بهشان ، بنده های خدانمی دانستندپدرومادرحاجی پنج سال است فوت شده اند.