![]()
بی پروا
برای اینکه بفهمداسرا را ازکجابرده اندهمان شب رفتیم شناسایی.رسیدیم به پایگاهی که میانه راه بوکان بود.هنوزموقعیت آنجادستمان نیامده بودکه صدای ناله ای راشنیدیم،دقت که کردیم،دیدیم صدای آشناست،ناله یکی ازاسیرهابود.وقتی به خودم آمدم دیدم کاوه گریه می کند،باسوزوبلند.من ودوستم بهش گفتیم:
یواش ترآقامحمود.الان نگهبان می فهمه.
داشت راست می آمدطرف ما،تاجایی که جاداشت خودم رابه زمین رساندم،هرچه دعابه خاطرداشتم خواندم،لجم درآمده بود.کاوه همین طورنشسته بودوبی پرواگریه می کرد،تاصدای نفس نگهبان راشنیدم،دستم رابردم روی ماشه که بچکانم،که دیدم برگشت؛ماهم برگشتیم سقز.چندروزبعدمبادله ای بین ماوضدانقلاب شدواسرایمان آزادشدند.شناسایی خوب ودقیقی که آن شب داشتیم،مقوله عملیات بزرگی بودکه منجربه آزادی بوکان،ازلوث وجودضدانقلاب شد.
خاطره ای ازشهیدمحمودکاوه![]()