پدری که دوست داشت پسرداشته باشد
یادش آمدکه چقدر دوست داشت فرزندش پسرباشد.
درب اتاق عمل باز شد.پرستاربود.
مژده بدهید:یک پسر کاکل زری.
.
حالاهم دربیمارستان بود.درباز شد.
- پسرم اومده؟
- نه،داداش نیست،پرستاره
دختراین راگفت وپدرش رانوازش کرد.