
برخوردقاطع
هرکسی چیزی گفت،تااین که نوبت به محمودرسید.گزارشی ازوضعیت منطقه داد، بعدخیلی جدی ومحکم گفت: مابایدباضدانقلاب برخوردقاطع داشته باشیم،بایدریشه شان رابکنیم.همه سراپاگوش بودند،گاهی لبخندمی زدندوبابقل دستی شان پچ پچ می کردند.نتیجه جلسه هم این شدکه تاآخردهه فجرکاری به کارضدانقلاب نداشته باشیم.همین که جلسه تمام شدبچه هادورصیادراگرفتند.ازطرزنگاهش معلوم بودخیلی از کاوه خوشش آمده،همان طورکه دست کاوه راتوی دستش گرفته بود،گفت:آقامحمودمواظب خودت باش.ماحالاحالاهابه تواحتیاج داریم.
بچه هاگفتند:ضدانقلاب توی جاده بوکان کمین گذاشته وهمه رفتندآنجاباهشان درگیرشده اند؛بایک طرح آنهارامحاصره کردیم،هنوزدرگیری تمام نشده بودکه محمود رسید.تارفتم وضعیت رابرایش توضیح بدهم دیدم ناباورانه به من تشرزد وگفت: مگه توامروزجلسه نبودی؟مگه نشنیدی که گفتنددرگیرنشید؟
گفتم:باباضدانقلاب کمین زده.
عذرخواهی کردوبعدهم باخنده گفت:نه،مثل این که بایدطوردیگری برخوردکنیم. بالافاصله افتادجلووشروع کردبه تعقیب ضدانقلاب.
خاطره ای از شهیدمحمودکاوه