
سرمست عطرحضور
لیلاقربانی فرزندشهیدحمیدقربانی درموقع شهادت پدرش(دی ماه سال65درشلمچه) یکسال وچندماه سن داشته وبرحسب نقل مادرش خانم محبوبه بینایی(همسرشهید) بارهاگلایه می کرده است که چرامانندخواهربزرگترش باپدرش عکسی ندارد.
لیلادر13سالگی وقتی درکلاس اول راهنمایی بود،شبی پدرش رادرخواب می بیندو به اومی گوید:دوست دارم توراببینم.
پدرش دستش رامی گیردومی گوید:اگرمی خواهی مرادربیداری ببینی به قم بیا.من درابتدای شهرقم منتظرت هستم.
دوهفته بعدازاین خواب ازطرف مدرسه،لیلارابه قم دعوت می کنند.ولی مادرش پس ازشنیدن این خواب بارفتن اوموافقت نمی کند،چون می ترسدبرای دخترش حادثه غیرمنتظره ای که عواقب روحی داشته باشدپیش بیاید.شش ماه بعدبنیادشهیدشهر قدس ازهمسران وفرزندان شهیدان دعوت می کندبرای شرکت درمراسم میلادحضرت معصومه(س)به قم بروند.
ازهمسرشهیدنقل است که:تاخواستم سوارماشین شوم،ناخودآگاه خواب دخترم ووعده ای که پدرش به اوداده بودبیادمن آمد.ولی به دخترم چیزی نگفتم.به طرف قم حرکت کردیم.دخترم درکنارمن خوابیده بود.نزدیک شهرقم ازخواب بیدارشدوازمن پرسید:هنوزبه قم نرسیده ایم؟
گفتم:چرانزدیک شده ایم.پس ازلحظاتی به میدان 72تن قم رسیدیم.دراین لحظات ناگهان دخترم ازجابلندشدوباحالتی حیرت زده ورنگ پریده به بیرون ازماشین خیره شد.مرتب یک نگاه به من می کردویک نگاه به بیرون ازماشین.من که متوجه رنگ پریده ولبهای سفیدوخشک وصورت خیس عرق اوشده بودم،به روی خودم نیاوردم تاافرادی که درماشین بودندمتوجه این جریان نشوند.
دخترم وقتی دیدمن به حالات اوتوجهی ندارم،خودش رادربغل من انداخت وبامشت به من می زدومی گفت:مامان به خداقسم من بابایم رامی بینم ونشانی لباسهای اوراهم دادکه یک پیراهن قهوه ای رنگ وشلوارسبزسپاه راپوشیده بودوازاوبوی عطری که همیشه می زدبه مشام می رسید.
دخترم دراین حالات خودش رابه پنجره ماشین چسبانده بودومرتب دست تکان می دادومی گفت پدرش رامی بیندکه بالبخندبرای اودست تکان می دهد.بعدازلحظاتی من ازدخترم واوازپدرش کاملابوی عطرگرفتیم وحدودچنددقیقه بوی آن عطررااستشمام کردیم وکس دیگری به جزمامتوجه این حالات نشد.ولی من به شدت می لرزیدم.
وقتی بقیه مسافران متوجه گریه وصحبتهای لیلابامن شدند،یکی یکی پیش مامی آمدندودراثرحالات غیرعادی مادرماشین به گریه می افتادند.
لیلاقربانی دخترشهیدمی گفت:همان شب که درمهمانسرای قم پدرم مجددابه خواب من آمدوگفت:لیلاچرادیرآمدی من خیلی منتظرت بودم.وقتی پاسخ دادم مادرم نمی گذاشت،پدرم گفت:خودت می آمدی ومرامی دیدی.تابه اوگفتم:ببخشید،رفت.
دراواسط بهمن که دردعای ندبه مهدیه تهران حضورداشتم،حین گریه کردن به شدت سرفه کردم به طوری که سرفه ام قطع نمی شد.یک دفعه احساس کردم کسی به پشت من می زند.وقتی به عقب برگشتم،پدرم رادیدم.تامرادیدلبخندی زدوگفت: سلام.
سلام اوراجواب دادم وپرسیدم:شمااینجابین این همه زن چه کارمی کنی؟
پدرم گفت:نترس کسی مرانمی بیند.پدرم اونیفورم سپاه برتن داشت وبامن دعای ندبه رازمزمه می کرد.بعدازدعاقدری درباره ی مادرم واحترام خانواده های شهداحرف زدوچون من به دعای عهدنرسیده بودم وخواستم آن رابخوانم،پدرم به من گفت:تاتو دعای عهدرابخوانی من می روم بیرون وبرمی گردم.گفتم:باشه. ازنزدمن رفت ومن دعای عهدراخواندم وباعجله بیرون آمدم.تابه بیرون مهدیه رسیدم،احساس کردم خیابان جلوی آن پرازگلهای زردوسفیداست.پدرم دم درمهدیه منتظرمن ایستاده وپایش رابه دیوارتکیه داده بود.ولی دراین فاصله لباسش عوض شده وپیراهن سفید وشلوارمشکی پوشیده بود.
درکناراوچندنفردیگرهم دیده می شدند.ازجلوی اوردشدم وچون ازددوستانش خجالت می کشیدم به راهم ادامه دادم ولی پدرم به دنبال من آمددرحالی که مرتب صدامی زد:لیلا،لیلا.
برگشتم وگفتم:بله،دوستم که همراه من ازمهدیه خارج شده بود،اصلامتوجه من وپدرم نبود.پدرم مرابغل کردوبوسیدوگفت:لیلابه پایگاه بسیج می روی تاعکس مراکه کشیده اندببینی؟
گفتم:هنوزکامل نکشیده اند.
گفت:چرا،تمام شده است،به بسیج برووازطرف من ازنقاش آن تشکرکن وبه مامان وبه زهراوبه همه سلام برسان.بعدگفت:کاری نداری من بایدبروم چون روزجمعه است وکارزیادی دارم.تااین راگفت دستی تکان دادویک دفعه دیدم اوودوستانش ازنظرم محوشدند.
شهیدقربانی عضوسپاه وجمعی گردان علی اکبرلشکر10سیدالشهدابودکه درقبرستان قدس مدفون است.