
گفتم پدرشم،بامن این حرف هارانداردبه همین خاطرگفتم:((حسین بابا،بده لباساتومی شورم))
یک دستش قطع بود.گفت:((نه چراشما؟خودم یه دست دارم باتوتاپا.نگاه کن))
نگاه می کردم.پاچه ی شلوارش راتازدبالا،رفت توی تشت،لباس هایش راپامال می کرد.یک سرلباس هایش رامی گذاشت زیرپایش،بادستش می چلاند.
شهیدحسین خرازی