
مولایم
حس عجیبی دارم
دل من حال شکفتن دارد
دانه ی عشق شما
که شده کاشت در این غمکده ام
داشت شد از چشم ترم
ترسی دارم ز هیاهو و صدای وزش باد زمانه
ریشه ی غنچه ی دل
جای امن میطلبد
کلبه ای از جنس دستان پرمهر شما میطلبد
پر از ابهام است سکوت دل من
غنچه اش میطلبد،
صدایی چون تپش پنجره ها را
از نسیم سحری ،
یا که آن باد صبا ،
نفسی میطلبد
نور، عشق ، ایمان و صفا میطلبد
نور در طرح نگاه و نظر لطف شما
عشق از چشمه ی ایمان و دعا میطلبد
مدیون است هستی اش را ،
به امید ، دعا ، لحظه ی ناب و ملکوتی اذان سحری
چه گلبرگ های سرخی دارد
که شده سیر ز خون دل من
چقدر شعر من احساس عجیبی دارد
دارد سخنی ناگفته
شِکوه اش جامانده
از شیطنت و بازی نامرد زمانه گله دارد
چه صدایش سنگین
چه کسی تاب بیان غم او را دارد
قلمم نای به تصویر کشیدن که ندارد
شانه خالی میکند ، صفحه ی دفتر من
ریشه ، برگ ، آوند و همه بند وجودش ترس است
کرم خاکی مگر از صاحب ریشه ست آگه؟
غنچه ی عشق دلم
باغبان میخواهد
عشق را میخواهد
نور را میخواهد
خلاصه کنم این خواسته را
او تو را میخواهد
سایه ی لطف شما بر سر آن
مایه ی امید و نشاط دلم است
همه هستی ، همه ثروت ، همه دارایی اوست
او که میداند تو به یادش هستی
تو نجاتش هستی
خلاصه تو که منجی همه دلهایی
شب تاریک و سیه ،
شب هجرانش را ،
تو سحر کن آن را،
با حضور گرمت ...
تو ای شاعره ی خسته دلان
صفحه را برهم زن
حرف دل را بازگو
آقایم:
آیا تو فقط مولای همه خوبانی؟
پس ما روسیهان را چه شود؟
چه بگویم ز خجالت
که منم شرم مجسم
تو تنها علل زندگی ما هستی
تفسیر وجود هستی ،
همه در دست توست
تو بیا روشن کن
چلچراغ فلک هستی را
آفتابا
تصمیم دارم که بذارم زمین
کوله ی بار گنه را
همان ابر سیه را
همان مانع بیداری دل را
آخر چه بدانم که چه اسمش بگذارم
فقط این را گویم
مددی مولاجان
مددی یا مهدی
مارا با آینه ها آشنا کن
و هنوز منتظریم