
جان های با ارزش
یک بار می خواستیم از جاده ای عبور کنیم. قبل از رسیدن ما ضد انقلاب تو جاده مین گذاشته و فرار کرده بود. می بایست به سرعت تعقیبشان می کردیم، بهترین راه حل، راهی بود که کاوه پیشنهاد کرد، گفت: برید از تو روستا تراکتور بیاورید، سریع رفتیم یک تراکتور را با راننده اش آوردیم. به اصرار محمود یکی از سربازهای تیپ را به رانندگی وارد بود نشاند پشت فرمان، برای این که او دلگرم باشد و ترسش بریزد خودش هم نشست روی گلگیر، من و چند تا از بچه های تخریب رفتیم جلوی ماشین را سد کردیم.
خطرناکه آقامحمود، لبخندی زد و گفت: نمی خواد حرص و جوش بخورید، برین کنار. شروع کردیم به اصرار که، اجازه بده ما کنار دست راننده بشینیم، شما پیاده شین.
گفت: اگه جون من برای شما ارزش داره، جون شما و این سرباز ها برای من ارزش داره.
بعد یک درگیری درست و حسابی، با گرفتن دو سه اسیر و چند کشته، به مقرمان بازگشتیم.
خاطره ای از شهید محمود کاوه