
آیت ادب
برادرم شهید سید مهدی اسلامی خواه احترام و علاقه زیادی برای مادرم قائل بود برای نمونه هیچ وقت دیده نشد در جلوی مادرم پایش را دراز کند. در حضور او دو زانو و مودب می نشست و صحبت می کرد. به عنوان طلبه به جبهه رفت و در لشکر 16 زرهی قزوین مشغول تبلیغ شد. او در عملیات طریق القدس که - سال 1360- در منطقه عمومی بستان صورت گرفت، شرکت داشت و در تاریخ30/9/60 به فیض عظمای شهادت نائل آمد.
وقتی پیکر مطهرش را به روستای (( استیر )) سبزار آوردند،15 ساله بودم. در غسالخانه ، مادرم را آوردند که با فرزندش وداع کند.وقتی چشم مادر به جسد سید مهدی که در تابوت بود افتاد به چشمان گریان و دلی شکسته و بیانی بغض آلود به او گفت: سید علی( در خانه او را سید علی صدا می زدیم)
تا یاد دارم تو هیچ وقت در مقابل من پایت را دراز نمی کردی و تا من نمی نشستم، نمی نشستی.حالا چه شده من به پیش تو آمده ام و تو حال دیگری داری؟!
تا این جملات از زبان مادرم بیان شد، اقوام و آشنایانی که دور جسد برادرم در غسالخانه بودند از شدت تاثیر نگاهی به چهره گریان مادرم و نگاه دیگری هم به چهره برادر شهیدم انداختند،ناگهان همه مشاهده کردند چشمان سید مهدی برای چند لحظه باز شد و یک قطره اشک از آنها بر گونه هایش سرازیر شد.
همسر دایی ام که نزدیک مادرم، شاهد این صحنه حیرت انگیز بود با دیدن چشمان باز سید مهدی که قبلا بسته بود و اشکی که از چشمان او آمد بی اختیار فریاد زد: مهدی زنده است، مهدی زنده است. به رغم فریاد او و ولوله زیادی که در غسالخانه پدید آمده بود مادرم در حال و هوای دیگر و گفتگو و نجوا با فرزندش بود.گویی هیچ صدایی از کسی نشنیده است.
***
وقتی در مصلا ما را به سر تابوت خواهر زاده همسرم،شهید سید مهدی اسلامی خواه بردند من و خواهران و مادرش دور تابوت او جمع شدیم و گریه کردیم. مادرش خیلی بی تابی می کرد. من اولین کسی بودم که در تابوت را گشودم تا مادرچهره فرزندش را ببیند.وقتی چشمم به صورت سید مهدی افتاد، حالتی را در چهره اش احساس کردم که انگار زنده است. حالت طبیعی داشت. لحظاتی که مادرش شروع به درد دل کردن با او نمود همه ما شاهد بودیم که چشمان بسته شده شهید باز شد. وقتی مشاهده کردم جان دوباره به جسد او برگشته به زنهایی که دور و بر تابوت ایستاده و گریه می کردند گفتم: شما را به خدا این قدر سر و صدا نکنید،بیایید سید مهدی زنده است و نمرده است.
چون شاهد بودم در آن لحظات باور نکردنی چند بار چشمان او پلک زد و به صورت باز باقی ماند.