
فرمانده عجیب
پیرمرد که زل زده بود توی صورت کاوه، بروبر نگاهش می کرد، یک نگاه به کاوه می کرد یک نگاه به ما.فکر می کرد داریم سربه سرش می گذاریم. با ترسی که محمود تو دل ضد انقلاب انداخته بود،مردم وحتی خود ضد انقلاب هم تصور می کردند کاوه آدمی هست با ریش بلند و هیکلی آن چنانی.
یکی از بچه ها گفت: کاکا، به خدا همین خود کاوه هست، فرمانده ی ما که تو دنبالشی همینه.
کاوه رو کرد به پیرمرد و گفت: چیکار داری بابا؟
پیرمرد وقتی فهمید فرمانده ما همان است که با او صحبت می کند.خودش را انداخت روی قدمهای محمود و بلند بلند شروع کرد به گریه. کاوه خم شد تا پیرمرد را بلندکند، نتوانست، محکم به پایش چسبیده بود،پیرمرد هی می گفت: بچه هام فدای شما،قربان شما برم.
وقتی آرامش کردیم،سر درد دلش بازشد، گفت: به خدا قسم از شادی، دلمان می خواد بترکه که شما پاسدارها آمدین از دستشان نجاتمان دادین، زن و بچه هایمان را خلاص کردین؛ اونا امانمان را بریده بودن.
می گفت و گریه می کرد.
خاطره ی شهید محمود کاوه![]()