باستون پیاده بود،دردامنه کوه داشت پیاده می رفت،رفتم نگهش داشتم وازاوخواستم سوارماشین شود.گفت:((من واین بچه هاماشین نداریم، همه مان بایدباهم این سراشیبی رابرویم.))
گفتم:((آخه شمامسئولیت دارید،بفرماییدتازودتربه محل هماهنگی برسیم))
گفت:((نه لازم نیست خداقوت می دهدوکمک می کند.))
شهیدمهدی باکری