به نام خدای بسیار گرانقدر
شهید محمدجواد شعبانی سرخنی
نام پدر: محرم
تاریخ تولد:1340
محل تولد:رودبار
رشته ی تحصیلی: تاریخ(دانشسرای عالی یزد)
تاریخ شهادت:7/2/1365
محل شهادت: جزیره مجنون

خصوصیات اخلاقی شهید
شهید شعبانی در دامان خانواده ای پر محبت و عاطفه تربیت و پرورش یافت. با زمزمه های عاشقانه ی قرآن مانوس بود و به دوری از گناه و رعایت آداب و انجام دادن واجبات دینی همت می گماشت. همیشه سعی می کرد که از بازار آشفته ی دنیا به سلامت عبور کند و به دست گیری و توجه نمودن به محرومان اعتقاد عجیبی داشت.شهید رمز موفقیت در هر کاری را،وحدت می دانست و بسیار به این مهم سفارش می کرد.در هر فرصتی که بدست می آورد به مطالعه ی کتب تاریخی و بینش اسلامی مشغول می شد. با شروع انقلاب اسلامی شعله های عشق به ولایت در درونش زبانه کشید و شور و شعور را در هم آمیخت.باصلابت و شجاعت وصف ناپذیری در صحنه های انقلابی،برای سرنگونی رژیم طاغوت کوشش نمود. با تحقق یافتن انقلاب اسلامی به اتفاق چند تن از همرزمانش حزب جمهوری اسلامی را در شهرستان رودبار تاسیس نمودند. برای اصلاح جامعه و پیروی از امام امت و یاری انقلاب و تحکیم پایه های حکومت اسلامی لحظه ای آرام و قرار نداشت.در کنارفعالیت های سیاسی و اجتماعی در سنگر دانشگاه دست از تحقیقات و ارتقاء سطح علمی نمی کشید و در این میان پروژه ای تحت عنوان تاریخ نهضت فلسطین به نگارش در آورد تا مظلومیت و حقانیت مردم فلسطین را بیشتر به دیگران بشاناساند.

آیا وقت آن نرسیده تاپشتیبان رزمندگان شویم
طی هماهنگی باریاست دانشگاه به نمایندگی از بسیج دانشجویی تصمیم گرفته شد تا برای دعوت سایر دانشجویان برای حضور در جبهه ها،در سالن اجتماعات دانشگاه یک سخنرانی توسط شهید جواد، انجام پذیرد.وقتی جواد پشت تریبون رفت، آن قدر با حرارت و شور خاصی زبان گشود که سکوت، تمام سالن را فرا گرفت و بعد چنین گفت: دانشجویان عزیز،آیا وقت آن نرسیده که ما دانشجویان به یاری رزمندگان در جبهه ها بشتابیم و وظیفه ی خود را نسبت به دین و انقلاب ادا کنیم؟امروز، حیثیت و آبروی دینی و ملت ما، در گرو ایثارها و از خودگذشتگی هایی است که باید در میادین نبرد از خود نشان دهیم.نباید پشت امام و رزمندگان را خالی کنیم؟ بعد از سخنرانی تکان دهنده ی جواد،تعداد کسانی که دواطلب اعزام دانشجویان به جبهه ها بودند، چند برابرشد. تا حدی که از دانشگاه های همجوار،برای اعزام دانشجویان به جبهه چند اتوبوس در خواست کردند.پس از سامان دهی و هماهنگی،نیروها را به جزیزه مجنون انتقال داده و همانجا مستقر شدیم.چند شبی را که در آنجا اقامت داشتیم، شهید شعبانی شبها مدام در نیایش و خواندن دعا بود. یکبار نزدش رفتم و از او پرسیدم: چرا این قدر،دگرگونی و حال عجیبی داری؟
جواب داد: اینجا بهترین جا برای تهذیب نفس است تا از خود و خویشین فارغ شویم و به خدا نزدیکتر گردیم.
در شب عملیات،درگیری سختی بین رزمندگان و مزدوران بعثی رخ داد که در آن، جواد و من، مجروح شدیم. به هر شکلی که بود، خود را به او رساندم ولی انگار که هیچ صدمه ای ندیده به سمت تیر بار رفت و با همان حال، در مقابل دشمنان ایستادگی کرد. ناگهان دیدم پیکر پاک جواد نقش بر زمین شد. بازحمت زیاد خود را به ایشان نزدیک کردم،دیدم،چنین می گوید: سلام مرا به همه برسان و بگو که در راه خدا، جان را نثار کردم و این خونها که می ریزد، یک روز ثمر خواهد داد و نسلهای آینده را پر شور و انقلاب را مستحکمتر می سازد.
قبل از شهادت جواد،بارها از او شنیده بودم که می گفت: تیری به پیشانی من خواهد خورد و در آن زمان به آرزویم می رسم. نگاه به صورت او کردم. آری،تیر مستقیم پیشانی مبارکش را دریده بود.
نقل از همرزم و برادر شهید

فرازی از وصیتنامه شهید:
ای عزیزان، اسلام اکنون نیاز مبرم به شما و فداکاری های شما و از جان گذشتگی شما دارد.برای بر پا ساختن و آماده نمودن زمینه ی حکومت مهدی(عج) از ایثار جان و مال و فرزند و... دریغ ننمایید و بدانید که خداوند شما را بی اجر نخواهد گذاشت.
آن دم به خون خود وضو می کردم دانی که زحق چه آرزو می کردم
ای کاش مرا هزار جان بود به تن تا آن همه را فدای او میکردم