
لحظه ی نفس گیر
وقتی خبر شهادت قمی تو بچه ها پیچید،بقدری تو روحیه شان اثر کرد که همه زمین گیر شدند.تو یک بلاتکلیفی شدید به سر می بردیم که ناگهان محمود رسید. فکرش را هم نمی کردیم که به این سرعت خودش را برساند،آن هم با دست مجروحی که چند روز پیش توی عملیات(( لیله القدر)) گلوله خورده بود. سریع پیاده شد و بدون معطلی داد زد، شما چرا نشستید؟ یا الله بلند شید
و بعد خودش از همان روی جاده شروع کرد به دویدن به سمت ضد انقلاب؛ گویی همه جان تازه ای گرفته بودند، نه تنها نیروها را از زمین بلند کرد، بلکه به آنها حالت تهاجمی هم داد، داشت با بی سیم صحبت می کرد که بازویش تیر خورد، چیزی نگفت،اما خونن همه آستینش را سرخ کرد، حالا دیگر نیروهای کمکی رسیده بودند و دوشیکاچی ها هم کشیده بودند جلو. حضور پر صلابت محمود و تدابیر ویژه ی او کار خودش را کرده بود.آن روز تا قبل از غروب کار یکسره شد و باقیمانده ی نیروهای ضد انقلاب با بجا گذاشتن کلی تلفات،فرار را بر قرار ترجیح دادند.
خاطره ای از شهید محمود کاوه![]()