
سیدکان
گفتم: توی این شناسایی اون قدر جلو رفتیم که صحبت نگهبانها رو شنیدیم،حتی دستمون رو هم به سیم خاردارهایشان زدیم.
گفت:شما امشب با کاک احمد،دو نفری برید سیدکان،می خوام از داخل شهر هم برام خبر بیارین
همه با تعجب داشتند محمود را نگاه می کردند،آخر برای رفتن به داخل شهر باید از جلوی چند تا پایگاه دشمن می گذشتیم و کمین های زیادی را هم رد می کردیم؛محمود طبیعی تر ازقبل گفت: می رین تمام مساجد و حسینیه ها را شناسایی می کنین.ان شاءالله وقتی شهر رو گرفتیم،می خوایم نیروها رو اون جا مستقر کنیم.
تعجبم بیشتر شد.ما هنوز عملیات نکرده بودیم،ولی کاوه در فکرش،سیدکان را هم تصرف کرده بود.دم دمای غروب آماده رفتن شده بودیم که کاوه پیغام فرستاد،نمی خواد برین.
اینطور که بعدها فهمیدیم،عراق تحرکاتی از خودش نشان داده بود و منطقه حساس شده بود،رفتن ما می توانست باعث لو رفتن عملیات شود.
خاطره ی شهید محمود کاوه![]()