![]()
به نام خدای واسع
تا آخر پای حرفش بود
روزی که برای خواستگاری رفته بودیم،بعد از این که همه ی حرف ها زده شد،دست آخر،مادرم گفت:(( یه شرط دیگه هم می ذاریم و اون این که ابراهیم قول بده که دیگه سیگار نکشه.))
تا مادرم این را گفت،ابراهیم کمی خودش را جمع و کرد و چشم غره ای به من و مادرم رفت. همسرش با شنیدن این حرف،گفت:(( مجاهد فی سیبل الله که نباید سیگار بکشه.دور از شان و منزلت شماست که سیگار بکشین.))
در راه برگشت،گفت:((یعنی چی که این مطلبو مطرح کردین؟نمی شد نمی گفتین؟))
او از بس در سرما پشت موتور نشسته بود،سینوزیت گرفته بود.سیگار می کشید که سردردش آرام شود،گفت:((نمی دونین که من به خاطر سینوزیتم سیگار می کشم؟ نمی دونین که به خاطر سردردم سیگار می کشم؟))
گفتم: لازم بود.باید همه چیزت رو می دونستند.
همین که به خانه رسیدیم،دست کرد توی جیبش،سیگارهایش را درآورد و همه شان را زیر پا له کرد.بعد هم گفت:(( این هم از سیگار،دیگه کسی دست من سیگار نمی بینه))
وتاآخر پای حرفش ایستاد.