
غزل هذیان
کسی گویا صدایم می زند بسیار آهسته
سکوتی نام من را می کند تکرار،آهسته
ومن اشباح ذهنم را به چشم خویش می بینم
چو پلکی می گشایم برچنین پندار،آهسته
ستونی از هزاران مویانه درعبور ازسقف
که می ریزند پایین از در و دیوار،آهسته
چنان بانیش می چرخند هرساعت،که می ترسم
شوند این عقربک ها عقربی جرار،آهسته
دراین دریای وحشتناک شب دارند می بلعند
دلم را جمعی از مرغان ماهی خوار،آهسته
عر از هرم این کابوس برپیشانی ام جاری ست
و می لغزد به روی گونه ی تب دار،آهسته
تو باز از دور می خوانی برایم شعرلالایی
بخوان آری بخون،اما نه این مقدار آهسته
طلایی رنگ من،بی شانه هایت غر خواهد کرد
مرا امواجی از گیسوی گندمزار،آهسته
بیا از روح رنجورم عیادت کن ولی آرام
که می آیند بالای سر بیمار،آهسته
حمیدرضاحامدی