
شهید رئوف
بعداز خبر شهادت حسین پیکرش را آوردند و در بهشت زهرا به خاک سپردند. من که جنازه حسین را ندیده بودم،خیلی ناراحت بودم،چون بعد از شنیدن نحوه شهادت او فکر می کردم لابد نصف بدنش در خرمشهر مانده و در بهشت زهرا دفن نشده است. لذا به برادرش داوود گفتم: عکس نحوه شهادت و جسد حسین را تهیه کن و به من نشان بده.ببینم چگونه بوده است؟
گفت: نمی شود.
برای همین خیلی ناراحت بودم و کارم در خانه همیشه گریه بود.
یک شب حسین به خوابم آمد.پیراهن سفید و شلوار مشکی پوشیده بود. گفت: مادر چرا این همه گریه می کنی؟
گفتم: گریه نمی کنم پیاز پوشت کنده ام لذا از چشمم اشک می آید.
خواهرم که کنارم نشسته بود از حسین پرسید: حسین،آنجا که رفته ای جایت خوب است؟
حسین رو کرد به من و گفت: بله. البته اگر این گریه هایش بگذارد.
وقتی بیرون آمدم شانه اش را به من زد و گفت: خوب به من نگاه کن
به او نگاه کردم.گفتم: می گویند بدنت نصف شده است.
پیراهن سفیدش گلهای سیاهی داشت. دوباره به من گفت: مادر قشنگ مرا نگاه کن و ببین همه جای تنم و بدنم سالم است.
دوباره به او نگاه کردم ودیدم سالم است. در این لحظه از خواب بیدار شدم.