
غزل غربت
ای کوله بار غربت یک عمربر دوشت!
سهم یتیمان امشب آیا شد فراموشت؟!
آخر کدامین زخم دیگر مرهمی دارد
وقتی که خون می جوشد از دستار و تن پوشت
مستانه می رفتی تو، اما تا ابد ماندند
خمخانه ها در حسرت لب های حق نوشت
پروانه بی آتش نمی افروخت تا آن شب
آن شب که می افروختی از شمع خاموشت
تنهای تنها بودی و آرام می پیچید
هر نیمه شب پژواک چاهی سرد در گوشت
من حتم دارم این شهابانی که می آیند
بر سجده می افتند در محراب آغوشت
حمید رضاحامدی