
به نام خدای ممیت
آلیان
جایی بین خلخال و ماسال. دهستانی شبیه به بهشت که اهالی آن ململ سرخ عشق را بر مخمل سبز وطن می دوزند؛ و پر رنگ ترین سربرگ کتاب سبز آلیان کشاورزی و دامپروری است. مردم تالش زبان این سرزمین از صدها سال قبل تا به امروز دست به اسلحه برده اند تا خانه و خانمان را از طوفان آتش زای حوادث مصون دارند.
اما وقتی کلبه ای سوخته، شکسته و تیره در طبیعت سبز آلیان که با وزش هر نسیم، گدازه های زیرخاکسترش به رقص در می آیند؛ باری دیگر روزهای دور و خاکستری رنگ را به یاد می آورد. ایام تجاوز قزاق ها و وطن فروشی رضاشاه که گیلان را در آتش غیرتی سرکوب شده ذوب کرد. غیرتی که به تشکیل نهضت جنگل انجامید؛جایی که کوچک جنگلی بغض فروخورده ی خلق را شجاعانه فریاد زد.
با خروج مردان جنگل از شهر رشت و کسما؛مرحله ی سوم مبارزات به منطقه ی آلیان و زنده رسید. منطقه ای که به دلیل دارا بودن کوه های صعب العبور، جنگل های تو در تو و باتلاق های جلگه ای، شرایط ثوق الجیشی خوبی را برای مبارزان فراهم نموده بود. و این در کنار حمایت اهالی مومن و رزم دیده ی آلیان و کمک های مالی و تسلیحاتی معین الرعایا(جد شهید سعید آلیانی)،سنگر جنگلی ها را مستحکم و پویا ساخته بود. همچنین،رزم آوری های کم نظیر نعمت الله خان( داماد معین الرعایا و پدر بزرگ شهید سعید آلیانی) برابر خوجه های قزاق، باعث شد که وی، مورد توجه میرزا کوچک خان قرار گرفته و از فرماندهان بزرگ نهضت جنگل به شمار آید.
آتش جنگ جوانان غیور را مانند هیزم می بلعید و نفرات جنگل هر روز تقلیل می رفتند. خراش هایی که از زخمه ی متجاوزان می رسید،سرخ بود و خنجرهایی که خائنین از پشت بر تارک تهضت فرود می آمد سرخ تر.
افسوس و صد افسوس از این رنگ پذیری داد از غم بیرنگی نیرنگ پذیران
و در یک غروب سرد،گام های خسته نعمت الله، او را برای آخرین بار راهی خانه کرد.
موسیقی تند خش خش برگها زیر گام های کودکانه ی دختر و پسر کوچکترش که به سوی او می دویدند سکوت جاده را شکست. به دنبال بچه ها،نگاه منتظر همسر باردار نعمت الله به او گره خورد. زن با لباسی محلی که با چادرشب پسر شیرخواره اش(پدر شهیدسعید آلیانی) را بر پشت او بسته بود، چند قدمی پیش آمد و بعد آهسته آهسته به پرچین خانه تکیه زد. قصه ی نگاه شوهرش، قصه ی اندوهی تلخ بود و تنهایی،اشکی فروخورده را در مویرگ های سرخ چشمان مرد فریاد می زد. نوازش های بی وقفه کودکان،پندها،اندرزهاوتوصیه ها...همه بهانه ای بودند برای دیرتر جدا شدن.آخرین نگاه حریصانه به پریشانی خانواده، آخرین پرده ی وداع پدر از فرزندانش بود. او با هر قدمی که بر برگهای خزان زده می گذاشت،از روزهای بهاری زندگی در روستای آلیان دل می کند. حالا میرزا تنهای تنهای بود. هجوم بی وقفه ی قزاق ها عرصه را بر یاران انگشت شمار جنگل تنگ می کرد. نعمت الله مهمات ناچیزش را برداشت و به ارتفاعات گیلوان رفت تا با تسلط به منطقه مبارزه کند. دشمن مثل مور و ملخ سرازیر شده بود. دیری نپایید که قزاق ها،او را در تاروپود درختان یخ زده ی گیلوان محاصره کردند.
افراد...به جای خود...آتش
و خون سرخ فرمانده ی تنها،بر برگهای زرد و نارنجی جنگل پاشیده شد.
دشمن پس از کشیدن فرمانده ی درلاور میرزا،به سوی خانه ی نعمت الله خان هجوم برد.هجوم مشعل ها بر سقف کاهگلی کلبه و چشمان وحشت زده ی کودکان یتیم نعمت الله،سرگذشت خانواده ای بود که تنها و بی دفاع، از فتنه ی دشمن به آتش کلبه پناه برند...
صدای فریاد های قزاق ها و شیهه ی اسبان دور شد. زن، طفلان هراسان را به بیرون راند و به دل جنگل زد. آوارگی و بی پناهی،یک شبه برسرشان آوار شده بود.
زن باردار،خسته و لرزان،به ستون تاریک درختی تکیه زد و نگاه خود را به ماه پشت ابر دوخت:(( کاش خورشید عدل و داد، بر تن جنگل های خزان زده ی آلیان، رخت بهاری از جنس نور و برکت بپوشاند.))