
وصلت
تازه از مرخصی آمده بودم که محمود دست مصطفی شاکری را گذاشت تو دستم و گفت: می ری براش خواستگاری،دختر خوبی را پیدا می کنی،بعد هم خبرکن برای مراسمش بیام.
می دانستم عمویم دنبال دامادی است که دین و ایمان داشته باشد. جریان را برایش گفتم و موضوع خواستگاری از یکی از دخترانش را پیش کشیدم.راحت تر از آن چه که فکرش را می کردم، موافقت کرد. موضوع را به محمود خبر دادم،کلی خوشحال شد. آن موقع منطقه بود.گفت: هر طور شده خودم را برای شب جمعه می رسانم. همه چیز فراهم بود،فقط منتظر بودیم تا محمود بیاید و در حضور او خطبه عقد خوانده شود. او همان روز از مشهد زنگ زد و گفت: ساعت دو بعداز ظهر حرکت می کنم طرف گناباد.
به حساب ما،باید ساعت شش بعدازظهر می رسید؛ولی تا دوازه شب خبری ازش نشد.دلمان به هزار راه رفت،همه می دانستیم او آدم بدقولی نیست. آن شب بالاخره ساعت دوازه و نیم رسید. بعد از کلی معذرت خواهی گفت: بعضی از بچه های تیپ تو شهرهای سر راه،جلو منو گرفته بودند،حریفشان نشدم.
او را بین راه واداشته بودند تا برای مردم سخنرانی کند. فردا که مردم فهمیدند کاوه آمده فخر آباد،همه جمع شدند جلوی در خانه ما،گاو و گوسفند آورده بودند که جلوی پای محمود قربانی کنند. محمود نگذشت،گفت: اگر این کار را بکنید،فخرآباد نمی آم.
شهید محمود کاوه![]()