
مستجاب الدعوه(1)
به همراه برادر مصطفی موحدی برای کنترل سنگرها و مسیر می رفتیم که دیدیم علی آقا هشت نفر از بچه ها را دور خود جمع کرده و برایشان قرآن می خواند.تا بردار موحدی رفت که تیربار را کار بگذارد، پیش خودم گفتم: به جمع صمیمی بچه ها عرض ادب بکنم. نرسیده به بچه ها پوست هندوانه بزرگی به زمین افتاده بود.
تعجب کردم. چون آن زمان تدارکات به این سادگی ها نبود که بتواند هندوانه به جزیزه مجنون بیاورد. سلامی کردم و گفتم: خیر است هندوانه از کجا رسیده است؟
گفتند: از دعای علی آقا به ما رسید.
سوال کردم: یعنی چه؟
تعریف کردند: کلاس قرآن علی آقا تمام شد،هرکس چیزی هوس کرد. علی آقا گفت در این گرما اگر خدا برساند،فقط یک هندوانه خنک می چسبد.
چند دقیقه ای نگذشته بود که چشم یکی از بچه ها به هندوانه بزرگی در نهر آب افتاد. اول فکر کردیم پوست هندوانه است. اما وقتی با تکه چوب آن را از نهر بیرون آوردیم،دیدیم هندوانه ای به وزن هفت هشت کیلو است. به محض این که علی آقا هندوانه را دید،با دست به سرش کوبید و فرار کرد.
علی در آن لحظه و در بین بچه ها شرمنده و سربه پایین نشسته بود.انگار خجالت می کشید به چشم کسی نگاه کند. من آنجا با روح بلند او آشنا شدم و دانستم که روزگاری یکی از مردان نمونه جنگ خواهد شد. شهید علی ماهانی بعد ها به لقاء الله معبودش رسید.