
به نام خدای مقدم
برخورد قاطع
به فرمانده گردان ها خیلی اهمیت می داد،اما اگر هم کم کاری می شد،با آنها برخورد می کرد. می گفت: شماها توی عملیات چشم های من و نماینده ی من هستین. یعنی اگه دیدن چیزی شده و راهی نیست،باید سریع تصمیم بگیرین.
در بررسی عدم موفقیت عملیات والفجر1،مشخص شد که بعد از گذشتن از جاده ی آسفالت،فرمانده ی گردانی که آن طرف جاده بود،وضعیت را برای او نگفته و در نتیجه موفقیتی حاصل نشده است.
به فرمانده ی گردان گفت: چرا به من نگفتی؟
از شدت ناراحتی و عصبانیت چشم هایش قرمز شده بود،داد می زد و می گفت: تو مگه فرمانده ی گردان من نبودی؟
فرمانده ی گردان گفت: ارتباط قطع شده بود و بی سیم کار نمی کرد.تقصیر من نبود.
حاجی گفت: معاونت رو می فرستادی.اصلا خودت می اومدی و می گفتی که جاده ی آسفالت رو رد کردین،تا من بتونم یه کاری بکنم و بدونم که چه خاکی باید به سرم بریزم.
در عملیات خیبر هم یکی از فرمانده گردان ها را توجیه کرد و گفت: باید با قدرت بری و کار رو تموم کنی.دلم می خواد رو سفیدم کنی.
تمام امکانات را هم به او داد،اما او نتوانست موفق عمل کند.بی سیم زد و گفت: حاجی،نمی شه.
حاج همت سرش داد زد و گفت: نمی شه نداریم،باید بشه. تا اونجا رو نگرفتی،عقب نمی آیی ها.
روز بعد،برگشت. حاجی به او گفت: چرا برگشتی؟
فرمانده ی گردان گفت: نشد که نشد هر کاری کردم نتونستم.
حاج همت خیلی قاطع با او برخورد کرد و گفت: از اولش هم اشتباه کردم که تو رو فرستادم. تو لیاقت فرمانده گردانی رو نداری. از همین الان پستت رو تحویل می دی به یکی دیگه.
شهید محمدابراهیم همت