
به نام خدای تعیین کننده
پدر
نمایی از یک طلوع روشن،سهمی از یک برکت. انقلاب که پیروز شد؛هر غروب،نور سفید لامپ فلورسنت،از دکه ای کوچک پرت و پرت کنان روشن می شد. جایی که بچه حزب اللهی ها،هر از گاهی، حضور عضو گرم را پذیرا بودند.حاج محبوب آلیانی...
وقتی افق سرمه ای رو به تاریکی می رفت؛تن شب،از صدای عربده ها و شلیک های گاه و بی گاه مجاهدین خلق،به رعشه افتاد. پنجره های روشن خانه ها بر هم کوفته می شد و عابران وحشت زده،پا به فرار می گذاشتند.
یک سنگر کوچک و یک یاعلی اما،تمام سرمایه ی نیروهای ولای پایگاه مقاومت آفخرا بود؛پشتوانه ای گرم،که به فرموده ی مولایشان،برگرفته از دیانت تلقی می شد.
آن شب باصدای دق الباب،به سمت حیاط دویدم. شلوغی هاازدور شنیده می شد. پرسیدم:کیه؟
- منم
صدای پدرسعید بود.درب رابازکردم.به داخل آمد وباعجله درب را پشت سرش بست. باگام های بلند به داخل منزل رفت.طولی نشکید اسلحه ی شکاری اش را برداشت و به سمت بیرون دوید.
- چی شده؟
نفس نفس می زد: جنگ های داخلی خیی بالا گرفته...هرگز درب را به روی هیچکس باز نکنید.
حاجتی که این مرداز حس شهادت طلبی و دفاع از حق می گرفت حاصل ارثی بود که برای پسرانش گذاشته بود. که: هرکس در پی اجرای اوامر خداوند باشد،خدا نیز وی را در دستیابی به جاجتش یاری می کند.
روزهای ملتهب جنگ و سال64 آزموی سخت برای حاج محجوب رقم زد.خبر آمد که پسر ارشدت شهد شهادت را سرکشیده است.
...صدای آقای آیانی در گوشم می پیچید که به تالشی می خواند و ترجمه می کرد: آیا کسی میوه نوبر باغش را می چنید؟آی مردم میوه ی نوبرم را داده ام... اما خدا را شکر سربلند هستم
به سراغش رفتم.درحالی که دست هایم را به ادب بر سینه گذاشتم عرض تسلیتی به در گفتم و از خداوند برایش صبر مسالت کردم.
پدر،نگاه سنگینش را به من دوخت و گفت: آقا،از خدا می خواستم سعیدم را سالم به من بدهد و سالم هم داد.
کمی فکر کردم و باخودم گفتم: خوب سعید که شهید شده؟! پس سالم برگشته یعنی...یعنی کدام خواسته ی پدر به اجابت رسیده؟!
حاج محبوب که انگار حرف دلم را می خواند، با صدای آهسته و خش دار ادامه داد: جسم سعید من هیچ متلاشی نشده بود. در چهره اش هیچ آثار سوختگی وجود نداشت.سالم بود.زنده بود انگار...راحت توانستم چهره ی معطرش را ببوسم.
و بعد دستش را تا کنار سرش بالا برد،اشاره ای کرد و گفت: فقط با یک ترکش در سرش، برات کربلا گرفت. خداوند می دانست که من تا همین حد آمادگی داشتم. پس دعایم را اجابت نمود:
خونین پرو بالیم،خدایا بپذیر
هرچند شکسته ایم،ازما بپذیر
سردر قدم تو باختن چیزی نیست
این هدیه ی کوچکی ست،ازما بپذیر
...پشت چهره ی مقاومش حسی بروز پیدانمی کرد. ساعت5 بعدازظهر بود. ناگهان قلب حاج آقا به دردآمد. بادکترش تماس گرفتیم. گفت باید او را به بیمارستان بیاورید. شب شد.عروسم که در همسایگی ما بود، خواب عجیبی دید. می گفت: خواب دیدم کسی مرا صدا زد: طاهره خانم؟
-بله؟
-خواهش میکنم بلندشید.
نیم خیز شدم و باناراحتی پرسیدم:شما؟
گفت: نترسید.من برادر همسر شما هستم.داداش مسعود؛سعید
آقاسعیدشما؟چی شده؟!
خواهش می کنم بلند شید و لباس مشکی بپوشید. پیش مادرم برید که دیگه تنها شد.
از خواب که بیدار شدم صدای اذان در فضای خانه می پیچید.
نوای اجابت دعوت حق،باشهادتین جاری در اذان صبح.حاج محبوب آلیانی دستان گرم خود را تا آسمان نیایش گشود.
یک دست را در دست نعمت الله خان شهید و دست دیگر را در دست پسر شهیدش سعید آلیانی نهاده و چشم از جهان فروبست. و پدر؛نمایی از یک طلوع روشن و تولدی دیگر بود.
شهیدسعیدآلیانی![]()