![]()
بازی با مرگ
خط ما هنوز تثبیت نشده بود و نیروها سخت درگیر بودند. تنها حربه دشمن در آن شرایط،آتش دور برد بود. بالگردهایش هم از بالا بچه ها را بسته بودند به راکت. مانده بودیم که محمود زیر این آتش سنگین چطور می خواهد جلسه برگزار کند. یک دفعه دیدم اشاره کرد به کنار خاکریز و گفت: همین جا می شینیم و حرف هامون را می زنیم.
حیرت زده گفتم: این جا که تو دید است، می زننمان.
انگار حرفم را نمی شنید؛نقشه را پهن کرد و شروع کرد به صحبت. گرم صحبت بودیم که یکی از راکتهای بالگرد خورد چند قدمی ما و منفجر شد. از شدت انفجارش بعضی پرت شدند و گرد وخاک بلند شد.حالابا تمام وجود وحشت داشتم، که راکت بعدی وسط جمع بخورد،به محمود گفتم: فرمانده گروهان ها در خطرن، این جا جای ایستادن نیست.
محمود گرچه نمی خواست به خاطر ترس از دشمن آن جا را ترک کند؛ اما به خاطر حفظ جان نیروها و اطلاعتی که نسبت به فرماندهی داشت،پذیرفت که به محل امن تری برویم.
شهید محمود کاوه![]()