
به نام خدای یارونگهبان
تولدی دیگر
رازی دیگر از یک مرد مبارز. از روح الله شب هنگام بود. برای چند ساعت مامورین ساواک منزلش را محاصره کرده بودند.صدای اذان صبح درفضای خانه می پیچید. مامورین اجازه اقامه نماز را نداده و او را دستگیر کردند. صدای ماشین فلوکس-واگن مشکی ساواک،ازسر آن کوچه ی تنگ و آجری شنیده می شد. حاج آقا روح الله تیممی کرده،نماز صبح را درهمان ماشین فلوکس ساواک اقامه می کنند.
یکی ازفرماندهان ساواک روبه آیت الله خمینی می کند و باکنایه می پرسد: حالا آن سربازان شما کجا هستند؟
آقا با طمانینه جواب می دهند:در گهواره ها.
... ما وقتی این خبر را می شنیدیم که سعید و مسعود شیرخواره بودند.قصه آن روز لالایی کودکانمان شد و آموزه های آن تجارب،سرمشق نوجوانیشان. حالادیگر سربازان گهواره قد کشیده بودند و خودشان در رابطه بااین موضوعات تحقیق می کردند.
یک روز سعید باشوری خاص آمد و به من گفت: مامان اگه بیاد،این فساد و فحشا ریشه کن میشه.دیگه ایرانی مجبور نیست بردگی ابرقدرت هارو بکنه.ما باید کاری کنیم تاعدالت اسلامی جهانی بشه..
صبح12 بهمن57 هواپیمای747 حامل رهبر انقلاب درساعت9:30 صبح برزمین نشست.این مراسم از تلویزیون ملی ایران درحال پخش بود.همگی دور تلویزیون حلقه زده بودیم. چه شوری...چه حسی...هر قدمی که آقا برمی داشتند،سقوط رژیم پهلوی مسجل تر می شد. اماناگهان تصویر قطع شد.سعید که ازاین حرکت خیلی ناراحت شده بود،باچهره ای برافروخته از جاپرید و خیلی سریع لباس پوشید. باعجله به مسجد رفت. قسم به فجر و قسم به شب های ده گانه که از فجر انقلاب تاطلوع خورشید ده روز فاصله افتاده بود.آن روز سعید 17ساله،دوان دوان و با خوشحالی به خانه آمد،ازسه قدمی جستی زد و محکم بغلم کرد.صدای هیجان زده اش را از پشت گوشم می شنیدم که می گفت:وای مامان،خدا رو شکر،خدا رو شکر،انقلاب ما پیروز شد.
....بعد از ثبت انقلاب،حالادیگر نوبت به تثبیت انقلاب رسیده بود.این تثبیت نقشی بود که سعید و سعیدها بامطالعه و پیگیری مضامین انقلابی از اسلام ناب ایفا نمودند. این مطالعه و شناخت گسترده،باعث شده بود که به بصیرت بالایی برسند و دیگران رانیز ازحاصل فیضی که به دست آورده بودند بهره مند نمایند. و خداوند تخم حکمت رادر دل کوچک و بزرگ می افشاند،هرگاه کسی را در کودکی حکیم گرداند، کم سالی او، منزلت وی را نزد حکیمان پست نگرداند؛چرا که می توانند در وجود وی نور کرامت الهی را ببینند.
آری او از من کوچکتر بود اما یک روز نکته ای بزرگ به من گفت. نکته ای که متوجه شدم علی رغم سن کمش چقدر در این انقلاب چخته و آب دیده شده است. او گفت: در این دنیا همه سعی می کنند خودشان رامهم جلوه بدهند. اما این مهم نیست. باید سعی کرد برای جلب رضای خداوند و مفید بودن و نه مهم بودن. همین باعث می شود که خداوند انسان را مهم کند.اما اگر کسی فقط نگران مهم بودن خود باشد،نه تنها به مفید بودن دست نمی یابد، بلکه از همان مهم بودن خود نیز باز می ماند...
کسب رضای حق،همان بود که عارف زمان،خمینی کبیر،از سربازان گهواره ای خود می خواست و می یافت ازآنان که در طلب حب رب،به ثروتی از جنس بقا دست یافتند.
شهید سعید آلیانی![]()