
خواب هزار ساله
خبر مجروحیت کاوه را یکی از رفقا بهم داد. با ناراحتی پرسیدم: کجا مجروح شده؟
گفت : تو تک حاج عمران
پرسیدم: حالا کجاست؟
گفت: آوردنش مشهد،الان تو بخش مغز و اعصاب بیمارستان قائم (عج) بستریه.
بدون معطلی رفتم عیادتش.ضعیف شده بود ولی آن لبخند همیشگی و زیبا هنوز گوشه لبش بود. دکتر ها تو پرونده پزشکی اش نوشته بودند،نباید کار سنگین بکند و حرکتی داشته باشد. ترکش های نارنجک تو سرش بود. خیلی خطرناک بود. از کار و بارم سوال کرد.گفتم:دانشگاه هستم؛درس می خوانم،
تااین را گفتم جمله ای گفت که مرا زیر و رو کرد و گویی تمام وجودم را به آتش کشید،گفت: نامور،بچه ها می رن جبهه خون می دن و شهید می شن،تو می ری دانشگاه درس می خونی.
روی تخت بیمارستان هم فکر و ذکرش جبهه بود.آرزو می کردم زمین دهان باز کند و مرا در خود فرو برد،اما چنین حرفی از کاوه نشنوم.
شهید محمودکاوه![]()