![]()
به نام خدای همیشه پیروز
فردا می خورم
تازه رسیده بود دو کوهه،ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب بود. جلسه داشتیم. دوستش که همراهش بود،گفت: حاجی هنوزم شام نخورده،قبل از این که جلسه شروع بشه،اگه غذایی چیزی دارین،بیارین تا حاجی بخوره.
رفتم و دو تا بشقاب باقالی پلو با دو تا قوطی تن ماهی آوردم و گذاشتم جلوی حاجی و دوستش.
حاجی همین طور که صحبت می کرد،مشغول خوردن غذا شد. لقمه ی اول را که می خواست در دهانش بگذارد،پرسید: بسیجی ها شام چی داشتین؟
گفتم: از همینا
گفت: همین غذا که آوردی جلوی من؟
گفتم: بله،همین غذا
گفت: تن ماهی هم داشتند؟
گفتم: فردا ظهر قراره بهشون تن ماهی بدیم.
تا این را گفتم،لقمه را زمین گذاشت و گفت: به من هم فردا ظهر تن ماهی بدین.
گفتم: حاجی جان،به خدا قسم فردا به همه تن ماهی می دیم.
گفت:به خدا قسم،من هم فردا ظهر می خورم.
هر چه اصرار کردم،فایده ای نداشت و او آن شب همان باقالی پلو را خورد. اخلاص و ارادت او به بسیجی ها به حدی بود که حتی حاضر نبود به همین مقدار کم هم سفره اش از آنها رنگین تر باشد.
شهید محمد ابراهیم همت![]()