
خداحافظی اش سیل حرم را می برد
راه می رفت و همه چشم ترم را می برد
نفسش ارثیه ی فاطمه امّا چه کنم
دست غم نور چراغ سحرم را می برد
سنگها در تپش آمدنش بی صبرند
زیر باران همه ی بال و پرم را می برد
یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش
ماه پیشانی آن تاج سرم را می برد
سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد
تا دل کینه ی لشگر پسرم را می برد
تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری
قطعه ای از قطعات جگرم را می برد
چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا
باد می آمد و عطر ثمرم را می برد

ای شهید،ای آن که برکرانه ی ازلی وابدی وجودبرنشسته ای،دستی براروماقبرستان نشینان عادات سخیف رانیز،ازاین منجلاب بیرون کش.
شهیدسیدمرتضی آوینی![]()
![]()
بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است
کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده
با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت
بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود
ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود
یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده
گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست دست خودت را تکان مده
دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود
بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود
***حسن لطفی***
سایت تشنه های اشک

بهترین نقشه
گفتند:روی گردنه(1) کنارجاده،جنازه ی سه تاپاسدارافتاده بود.محمودگفت: این طورکه معلومه،ضدانقلاب می خوادبازازماتلفات بگیره.
بانقشه محمودراه افتادیم سمت بانه.اوضاع عادی به نظرمی رسید.روی گردنه،راننده کامیون دورزدوکنارجنازه شهدانگه داشت.طوری وانمودکردکه انگارماشین خراب شده است.یکی ازبچه هاسریع پریدپایین وکاپوت ماشین رازدبالا.دو،سه تاازبچه ها افتادندبه جان موتورماشین؛بقیه هم رفتندسراغ شهدا.بدون هیچ دردسری جنازه شان راآوردندگذاشتندعقب کامیون وباسرعت برگشتیم سمت سقز،پیچ اول راردنکرده بودیم که،تیراندازی شروع شد.ضدانقلاب تازه فهمیده بودفریب خورده وجنازه هاراازدست داده است،امادیگرفایده ای نداشت.ماازتیررسشان خارج شده بودیم.
(1)- گردنه ی خان در15کیلومتری شهربانه.

یکی ازبستگان خدا
شب کریسمس بودوهوا،سردوبرفی.
پسرک،درحالی که پاهای برهنه اش راروی برف جابه جامی کردتاشاید سرمای برف های کف پیاده روکم ترآزارش بدهد،صورتش راچسبانده بودبه شیشه سردفروشگاه وبه داخل نگاه می کرد.
درنگاهش چیزی موج می زد،انگاری که بانگاهش،نداشته هاش روازخداطلب می کرد،انگاری باچشم هاش آرزومیکرد.
خانمی که قصدورودبه فروشگاه راداشت،کمی مکث کردونگاهی به پسرک که محوتماشا بودانداخت وبعدرفت داخل فروشگاه.چنددقیقه بعد،درحالی که یک جفت کفش دردستانش بودبیرون آمد.
آهای،آقاپسر!
پسرک برگشت وبه سمت خانم رفت...
چشمانش برق می زدوقتی آن خانم،کفش هارابه اوداد.پسرک باچشم های خوشحال وباصدای لرزان پرسید: شماخداهستید؟
نه پسرم،من تنهایکی ازبندگان خدا هستم.
آها،می دانستم که باخدانسبتی دارید!

آمدم جان عمو اشک فشان در بر تو
تا کنم رفع عطش از دم جان پرور تو
مادرم کرده کفن پوش مرا جان عمو
خرمن زلف مرا شانه زده خواهر تو
پدرم نامه نوشته است که در کرببلا
جای او شهد شهادت خورم از ساغر تو
اذن جنگم بده ای یوسف زهرا که سرم
به سر نیزه شودچون سر سوداگر تو
اکبرت رفت از او فاطمه خواهد پرسید
که چه شد پور حسن همدم و همسنگر تو
شرح آن کوچه شنیدم که به زهرا چه گذشت
ای فدای رخ نیلی شده مادر تو
پدرم چشم براه است که بیند تن من
پاره پاره چو تن و فرق علی اکبر تو

هدف
شب عملیات ولفجر10،ساعت 11شب تازه رسیدیم به آخرین ارتفاعاتی که حدفاصل خط ایران وعراق بود،50مترمانده بودتادرتیررس دشمن.برف سنگینی می اومد وآب هم پیدا نمی شد،خاکی هم برای تیمم نبود،روی برفابدون وضو،نیت کردوشروع کردبه نماز،آخرین نمازش روی برف بود،به سپیدی وسنگینی برف.
خاطره ای ازشهیدمحمداصغریخواه![]()

واقعامن درک نمی کنم چرااینقدرزندگی خودمون رو
بازندگی دوستان یاآشنایانمون مقایسه می کنیم!!![]()
ولی یه جورایی هم تقصیر مانیستاچون ازهمون بچگی
بچه ی مردم روبرامون مثال می زدن که ازاون یادبگیریم
وحالاهم این عادت دروجودماریشه کرده امابه شکل دیگه
برای حل این مشکل ازمادران آینده درخواست دارم که
بچه ی مردم رو برای بچه هاتون مثال نزنیدوچه الگویی
زیباترازحضرت فاطمه (س)برای بچه هاتون![]()


از غم بی کسی ات حوصله سر می آید
دست و پا میزنی و خون به جگر می آید
در قدوم تو سر انداختن و جان دادن
به خدا از من عاشق شده بر می آید
یادگار حسنت بی زره و بی شمشیر
سر یاری تو از خیمه به سر می آید
پاره گشته لب خشکیده ات از تیر بگو
کاری از دست من خسته اگر می آید
کوهی از نیزه و شمشیر به دورت بس نیست
هیزم و سنگ ز هر سو چقدَر می آید
آه از این همه زخمی که به پیکر داری
بیشتر سینه ی زخمت به نظر می آید
هر نفس از دهنت خاک برون میریزد
اشک از دیده نه خونابه جگر می آید
نیزه حالا که تنت را به زمین دوخته است
به هوای سر تو چند نفر می آید
تیر در حال فرود است گلویت ببُرد
عمو از بازوی من کار سپر می آید
دست من مثل سر اصغرت آویزه به پوست
یادم از کوچه و از آتش و در می آید
کاش با چادر خود عمه ببَندد چشم
مادری را که به دیدار پسر می آید

خبر شهادت پدر، پس از 18 سال
اين خبر شوک عجيبي بود براي من و حسين بود. ما تا به آن روز به اميد بازگشت پدر زندگي کرده بوديم و اينکه روزي فرا مي رسد که او مي آيد و ما را در آغوش خود مي گيرد و ديگر هيچ وقت مار ا ترک نمي کند ولي به يکباره اميد ما به نااميدي مبدل شد و دلمان شکست .
حسين اکنون ديگر جواني برومند است، دوساله بود که پدرش مفقود شد. چهره پدر را به خاطر نميآورد اما حسرت مهرباني او را دارد و البته اين را آزمون الهي براي خود و خواهرش مي داند.حسين از هر زمان پدرش ياد مي کند که با آنها در تماس است. خاطرات زيادي از پدر براي او مي گويند. حسين به همراه خواهرش زينب مسئول ستاد پدرهاي آسماني در استان هستند که با برگزاري برنامه هايي به بزرگداشت ياد و خاطره شهدا مي پردازند .

رسیده نوبتمان، باید امتحان بدهیم
خدا کند بگذارد خودی نشان بدهیم
رسیده وقت نماز رشادت و مردی
نمی شود که من و تو فقط اذان بدهیم
اگر که داد دوباره جواب سر بالا
بگو چگونه جوابی به این و آن بدهیم؟
بیا که عهد ببندیم و قول مردانه
به هم دهیم که قبل از حسین، جان بدهیم
به حاجت دل خود می رسیم اگر او را
قسم به پهلوی بانوی قد کمان بدهیم
بخند و قصه نخور، چون به قلبم افتاده
اجازه می دهد آخر خودی نشان بدهیم
محسن مهدوی

نسل کبود
تویی که هر چه درخت و پرنده رامش بود کسی که نام خدا تکیه کلامش بود!
کسی شبیه خودم ... نه، خدا! چه می گویم؟ کسی فراتر از این حرفها که می گویم!
چقدر زود به آداب عشق پیوستید میان تیغ و تبر بار خویش را بستید
تو آسمان خدا را پیاده طی کردی برای ما بغلی از ستاره آوردی
منم که مانده به دوشم جنازه جاده مسافری که در این شهر جا نیفتاده
منم که بعد شما آب ها مرا زهرند بزرگ و کوچک این شهر با دلم قهرند!
آهای اهل قبیله! آهای نسل کبود! گناه گم شدن ما در این خرابه چه بود
گناه ماندن ما سن و سال کوچک بود؟ گناه ماندن ما: قلک و عروسک بود؟
مرا زرشته الطاف خود جدا کردید مرا میان زمین خورده ها رها کردید
مگر نه اینکه درخت ایستاده می میرد و مرد راه و سفر روی جاده می میرد
زدم زمین دل خود را که سخت باید بود! هزار مرتبه گفتم درخت باید بود
دلم شکسته، شکسته دلم، دلم، مردم! کسی مرا برساند به منزلم مردم!
کسی نشسته به بالین ماه می گرید به پای دار یکی بی گناه می گرید:
اگر که بال و پری را زدم نفهمیدم! به اشتباه دری را زدم نفهمیدم
اگر به تیر و کمان شکسته ام مردم! غزال باروری را زدم نفهمیدم
اگر که در کف من سنگ اعتراضی بود و بی بهانه سری را زدم نفهمیدم
اگر که دست رساندم به باغ میوه تان و دزدکی ثمری را زدم نفهمیدم!
تمام دار و ندار مرا به یغما برد کسی که آمد و چرخی زد و دلم را برد
جنون کنار دلم بود خانه ای کم داشت جنون برای شکفتن بهانه ای کم داشت
تو آمدی و دل تو بهانه دستش داد بهانه ای که دو چشم تو قبض و بسطش داد
شهید! سنگر چشمان بی قرار توام شکسته شمع شب جمعه مزار توام
چگونه قصه چنین شد، چرا نفهمیدم؟! چگونه اسیر زمین شد چرا نفهمیدم؟!
سید محمدعلی رضازاده

آقا،به تو پناه آورده ام
از پدر شیخ بهایی نقل می کنند که فرمود:
شبی به حرم سیدالشهدا علیه السلام مشرف شدم. وقت سحر شد،؛ دیدم دو نفر به صورت های مهیب و عجیبی آمدند، در حالی که زنجیری از آتش به دست آنها بود، سپس سر قبری رفتند که صاحبش را در همان روز دفن کرده بودند، نعشی را از آن قبر بیرون آوردند و آن زنجیر آتشین را به گردنش انداختند و گفتند: ای بدبخت! تو لیاقت این زمین را نداری.
خواستند او را بیرون ببرند که رو کرد به قبر حضرت سید الشهدا علیه السلام و عرض کرد: «آقا! من مهمان تو هستم، به تو پناه آورده ام.»
ناگهان دیدم در ضریح باز شد و آقا سید الشهدا علیه السلام بیرون آمدند وبه آن دو نفر فرمودند:
« او را رها کنید؛ زیرا به من پناه آورده است»؛ پس غل زنجیر آتشین را از گردنش برداشتند و رفتند.

امیرالمومنین(ع) فرمودند:
کسی که نگاهش رارهاکند،حسرت وتاسفش زیادمی شود.
غررالحکم،ج5،ص195


با صدای روضه خوان رفتم به جایی سوخته
روضه خوان می خواند اما با صدایی سوخته
باز هم شرمنده؛ در دستم ندارم بیشتر
واژه هایی آتشین، زلف رهایی سوخته
حرف سنگین است؛ حتی روضه خوان سربسته گفت:
کاش کوچکتر نبود از تیر نایی سوخته...
گفت:" می بینم یکی افتاده عریان " بعد گفت:
"کودکانی مانده اند و خیمه هایی سوخته
کودکان در انتظار ذوالجناح، از دورها
ذوالجناج آمد ولی با یال هایی سوخته"
کاش می شد کور بودیم و نمیدیدیم که:
دختری با موی ها و دست و پایی سوخته...
هر چه تابیدی به دنیا باز هم تاریک ماند
باید از این کوهسار از سر برآیی سوخته
آخر کار است و باید ذکر "یا زهرا" گرفت
عطر زهرا می وزد از کربلایی سوخته...
جواد شیخ الاسلامی

یااباصالح المهدی "عج " ادرکنی
ای پنجره ی احساس ،در کوچه ی تنهایی
آرام نمی گیرد ،هان این دل دریایی
در حسرت یاد تو، تا مرغ سحر بی خواب
از عطر تو جان گیرد، این ساقه ی مینایی
نیلوفر یاد تو ،پیچیده بر این احساس
بی یاد تو می میرد، هر صبح شکیبایی
در پیچش زلف تو ،رازیست پر از شبنم
باران زده بر این دل، از شدت زیبایی
با دیده ی تر دیدم، یک شاخه تبسم را
یک سینه پر از حسرت ،یک نقش چلیپایی
در ظلمت شب پیچید، طوفان نگاهی سرخ
کز شمع رخش تابید، یک مرد اهورایی
در نرگس چشمانش، آیینه دلتنگی
بنوشته به خطی خوش، ای کاش که باز آیی!
شیطنت های جبهه
ماموریت ماتمام شد،همه آمده بودندجز((بخشی)).بچه ی خیلی شوخی بود.همه پکربودیم.اگربودهمه مان راالان می خنداند.یهودیدیم دونفریه برانکارددست گرفته ودارن میان،یک غواص روی برانکاردآه وناله می کرد،شک نکردیم که خودش است، تابه مارسیدندبخشی سرامدادگردادزد:((نگه دار!))بعدجلوی چشمان بهت زده ی دوامدادگرپریدپایین وگفت:((قربون دستتون!چقدرمیشه!؟))وزدزیرخنده ودویدبین بچه هاگم شد.به زحمت،امدادگرهاروراضی کردیم که بروند.

همانادنیاازماروگردانده وآخرت به ماروکرده است،آنچه ازعمرماگذشت وفانی شدازدنیا بودوآنچه بسوی ماروکرده وبسویش می رویم آخرت است.پس بکوشیدازابناء این گذشته فانی نبوده،ازابناءآن آینده حتمی باشیدوخودرابرای آن سرای جاوید آماده نمایید.
شهیدسیدمجتبی نواب صفوی![]()
![]()
شهیدمحمدجوادفکوری
شهیدسرتیپ جوادفکوری درسال1317درتبریزبه دنیاآمدوپس ازاتمام تحصیلات متوسطه وارددانشکده خلبانی شدواین دوره راباموفقیت به پایان زساند.
دوره های تکمیلی خلبانی،مدیریت خلبانی(اف4)،فرماندهی گردان هوایی وفرماندهی ستادراباموفقیت طی کرد.
شهیدجوادفکوری فردی واقعامسلمان ودلسوزبه حال انقلاب اسلامی بود.اوکاررابا حضوردرنیروی هوایی شروع کردوبه علت عهداه داربودن دوشغل مهم وحساس به ناچاردرهفته سه روزدرنیروی هوایی بودوسه روزدیگردروزارت دفاع.
یکی ازکارهای گرانقدر ایشان همان فرستادن140هواپیمای جنگنده به سوی خاک عراق پس ازاولین حمله هوایی ناگهانی مزدوران بعث بود.شهیدفکوری به عنوان فرمانده جهت منجسم وهماهنگ کردن نیروهابسیارتلاش کرد.
شهیدفکوری درتمام دوران خدمتش درارتش به عنوان فردی مذهبی وقاطع شناخته می شدوبه همین علت پس ازپیروزی انقلاب اسلامی مسئولیت ها وپست های زیررابه عهده داست:
فرماندهی پشتیبانی پایگاه دوم شکاری،فرماندهی پایگاه دوم شکاری،فرماندهی پایگاه یکم شکاری،معاون نیروی هوایی وفرماندهی نیروی هوایی.همچنین شهیدفکوری پس ازتشکیل کابینه شهیدرجایی باحفظ سمت به عنوان وزیردفاع برگزیده شدوپس ازاین که سرهنگ معین پوربه فرماندهی نیروی هوایی گمارده شد،ایشان(شهیدفکوری)
موردتشویق قرارگرفت وبه سمت مشاورجانشین رئیس ستادمشترک ارتش انتخاب شدوسرانجام موقعی که باسردارن دیگراسلام ازجنوب به تهران برمیگشت براثرسانحه هوایی همراه بادیگران عزیزان به خیل شهداپیوست.
![]()
ضدکمین
نرسیده به روستای سرا،محمودایستاد.آهسته گفت: کمین!
طولی نکشیدکه ازسه طرف به ماتیراندازی کردند.درتمام عمرمان،اولین باری بودکه کمین می خوردیم.ظرف چندثانیه،محمودگروه راآرایش نظامی داد.کاملاخونسردو مسلط بود.بااسلحه تخم مرغی اش هرچندگاهی تیراندازی می کرد،تاضدانقلاب جرئت نکندجلوبیاید.مهماتشان داشت ته می کشید.بایدتاآمدن نیروی کمکی مقاومت می کردیم.درآن اوضاع واحوال محمودتغییرموضع دادوآمدوسط بچه ها.گفت: این جاجایی است که اگه چیزی ازخدابخواین اجابت می شه،خدابه شمانظرداره.
صحبتش تاثیرعجیبی روی بچه هاگذاشت؛طوری که احساس کردیم بدون نیروی کمک می توانیم ازپس دشمن بربیاییم.باهدایت دقیق وزیرکانه ی محمود،پخش شدیم تومنطقه تادورشان بزنیم.درهمین گیرودار،نیروی کمکی هم رسید.ازهمه طرف روی سردشمن آتش می ریختیم.آن هاکه این چشمه اش رانخوانده بودند،پابه فرارگذاشتندومنطقه راخالی کردند.
خاطره ای ازشهیدمحمودکاوه![]()
![]()
فقط پنج دلار
ساراهشت ساله بودکه ازصحبت پدرومادرش فهمیدکه بردارکوچکش سحت مریض است پولی هم برای مداوای اوندارند.پدر به تازگی کارش راازدست داده بود ونمی توانست هزینه ی جراحی پرخرج برادرش رابپردازد.سارا شنیدکه پدربه آهستگی به مادرگفت: فقط معجزه می تواندپسرمان رانجات دهد.
ساراباناراحتی به اتاقش رفت واززیرتخت قلک کوچکش رادرآورد،قلک راشکست. سکه هاراروی تخت ریخت وآن هاراشمرد،فقط پنج دلاربود.سپس به آهستگی ازدرعقب خارج شدچندکوچه بالاتربه داروخانه رفت.جلوب پیشخوان انتظارکشیدتاداروسازبه اوتوجه کندولی داروسازسرش به مشتریان گرم بود.بالاخره ساراحوصله اش سررفت وسکه هارامحکم روی پشخوان ریخت.
داروسازباتعجب پرسید:چه می خواهی عزیزم؟
دخترک توضیح دادکه برادرکوچکش چیزی توی سرش رفته وبابام میگه که فقط معجزه می تونه اورانجات دهد.من هم می خواهم معجزه بخرم،قیمتش چقدراست؟
داروسازگفت:متاسفم دخترجان ولی این جامعجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پرازاشک شدوگفت: شماروبه خدابرادرم خیلی مریضه وبابام پول نداره واین همه ی پول منه.من ازکجامی تونم معجزه بخرم؟
مردی که درگوشه ای ایستاده بودولباس تمیزومرتبی داشت ازدخترک پرسید:چقدرپول داری؟
دخترک پول هاراکف درستش ریخت وبه مردنشان داد.مردلبخندی زدوگفت:آه چه جالب!فکرکنم این پول برای خریدمعجزه کافی باشد.
سپس به آرامی دست اوراگرفت وگفت:من می خواهم برادرووالدینت راببینم، فکرکنم معجزه برادرت پیش من باشه.
آن مرددکترآمسترانگ فوق تخصص مغزواعصاب درشیکاگوبود.
فردای آن روزعمل جراحی روی مغزپسرک باموفقیت انجام شدواوازمرگ نجات یافت.پس ازجراحی پدرنزددکتر رفت وگفت:ازشمامتشکرم،نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدربایدپرداخت کنم؟
دکترلبخندی زدوگفت:فقط پنج دلار
![]()
پیمان وفاداری
توچادرفرماندهی بودیم که یه پیک اومدونامه ای سربسته به دستش داد.وقتی نامه روبازکردبی قرارشدواشک توی چشماش جمع شد.بلندمی شد ومدام به سرش دست می کشیدومی گفت: الله اکبر،الله اکبر
پرسیدم:چه اتفاقی افتاده؟
نتونست جواب بده،نامه رودستم داد،نوشته بود: مارزمندگان دسته دوم ازگروهان عماربرای آن که وفاداری خودرابه فرمانده خوداعلام کنیم،برای ماندن واستقامت کردن تاپای جان وهدیه کردن جانمان عهدمی بندیم که ای فرمانده درکنارت خواهیم ماندوهمه ی ماباخون خوداین تعهدراامضاءمی کنیم.
واکثرامضاءکنندگان هم شهیدشدند.
خاطره ای ازشهیدمحمداصغریخواه![]()

دوستان من شماهیچ می دونیدبیشترمحصولاتی که شما
بامارک خارجی می خریدمحصول کشورخودمون بامارک
تولیدکننده های خارجی هستش؟؟؟

سميه اهوازيان همسر شهيد علي هاشمي است :" سميه اهوازيان متولد 1340 هستم. در سال 1362 با سردار ازدواج کردم و ضمنا من و سردار حاج علي با هم دختر و پسرخاله بوديم. يک پسر به نام حسين و يک دختر به نام زينب ثمره اين ازدواج بود. دقيقا 5 سال با حاج علي زندگي کردم . "
وقتي از او مي خواهيم در مورد اخلاق علي بگويد:" از اخلاق شهيد گفتن مقاله کاملي مي طلبد. اما چيزي که در او بسيار متمايز بود، تبسمي بود که هنگام آمدن به خانه هديه هميشگي او بود. او هميشه مهربان، فداکار، متين، صبور و با خدا بود؛ و زبان من قاصر است از بيان محبتها و فداکاري هاي او. وقتي شهيد به خانه ميآمد و زنگ خانه را ميزد بچه ها از نوع زنگ زدن وي متوجه مي شدند که پدرشان آمده و هر دو با هم مي دويدند تا در را باز کنند، اما حسين که زرنگتر بود زودتر در را باز مي کرد و زينب ناراحت مي شد و گوشهاي مينشست، وقتي علي دليلش را پرسيد و متوجه موضوع شد، از آن وقت، هر بار اين اتفاق تکرار مي شد، شهيد بر مي گشت و از حياط بيرون مي رفت و مي گفت زينب بايد در را باز کند و او با اين کار زينب را بينهايت شاد مي کرد .
حسين و زينب هاشمي هر دو ميوه اين درخت تنومند مي باشند. حسين متولد 1364 دانشجوي کامپيوتر و زينب متولد 1363 دانشجوي روانشناسي مرکز اهواز مي باشد . زينب مي گويد : من که آن زمان تنها يک تا سه سال بيشتر نداشتم، فقط صحنه هاي مبهمي در ذهنم وجود دارد. يادم مي آيد پدر از بيرون که ميآمد من و حسين را به بستني فروشي نزديک خانه مان مي برد و برايمان بستني ميوهاي مي خريد و اينکه پدر يک ماسک شيميايي داشت که هميشه او را به صورتش مي زد و با ما بازي مي کرد. من و حسين تا به حال با اميد زندگي کرديم و تا آخر به اميد برگشت پدر زندگي خواهيم کرد چون پدر در دل ما زنده است .